مجلات >حديث زندگى>شماره 24

از لابه‏لاى متون

به كوشش: حسين پورشريف

از «گلستان»:

زنهار از اين مردمان!

از صحبت يارانِ دمشقم ملالتى پديد آمده بود؛ سر در بيابان قدس1 نهادم و با حيوانات، انس گرفتم تا وقتى كه اسير قيد فرنگ شدم و در خندقِ طرابلس2، با جهودانم به كارِ گل3 داشتند. يكى از رؤساى حَلَب4 كه سابقه معرفتى5 ميان ما بود، گذر كرد و بشناخت. گفت: «اين چه حالت است؟». گفتم: چه گويم؟

همى گريختم از مردمان به كوه و به دشت

كه جز خداى نبودم به ديگرى پرداخت.

بر حالتِ من رحمت آورد و به دو دينارم از قيدِ فرنگ، خلاص داد و با خود به حلب برد و دخترى كه داشت به عقد نكاح من درآورد به كاوين6 صد دينار.

مدتى برآمد. اتفاقاً دخترى بدخوى، ستيزه‏روى، نافرمان‏بردار بود؛ زبان درازى كردن گرفت و عيش مرا منغّص داشتن7. چنان كه گفته‏اند:

زن بد در سراى مرد نكو

هم در اين عالَم است دوزخ او

زينهار از قرين بد، زنهار!

وَقِنا رَبَّنا عَذابَ النار8

بارى، زبانِ تعّنت9 دراز كرده، همى گفت: «تو آن نيستى كه پدر من، تو را از قيدِ فرنگ به دينار خلاص داد؟!». گفتم: بلى، به ده دينارم از قيد فرنگ، خلاص كرد و به صد دينار، در دستِ تو گرفتار10.

از «كشف‏المحجوب»:

كشتى اهل طَرَب

اندر حكايت ذوالنّون مصرى يافتم كه روزى با اصحاب در كشتى نشسته بود در رود نيل به تفرّج؛ چنان كه عادت اهل مصر است. كشتى ديگرى مى‏آمد و گروهى از اهل طَرَب در آن‏جا فساد همى كردند. شاگردان را آن كار، بزرگ نمود. گفتند: «أيّها الشيخ! دعا كن تا خدا آن جمله را غرق كند، تا شومى ايشان، از خلقْ منقطع شود».

ذوالنّون، بر پاى خاست و دست‏ها برداشت و گفت: «بار خدايا! چنان كه اين گروه را اندر اين جهان، عيشِ خوشى داده‏اى، اندر آن جهان نيز عيش خوششان ده!».

مريدان، متعّجب گشتند از گفتار وى. چون كشتى پيش‏تر آمد و چشمانِ اهل طرب، بر ذوالنّون افتاد، فرا گريستن آمدند و رودها11 بشكستند و توبه كردند و به خداى بازگشتند.

ذوالنّون، شاگرد را گفت: «عيش خوشِ آن جهانى، توبه اين جهانى بُوَد. نديديد كه مُراد، جمله حاصل شد و شما و ايشان به مراد رسيديد، بى‏آن‏كه رنجى به كسى رسيدى؟12».

از «مرزبان‏نامه»:

ما بنشانيم، ديگران خورند!

شنيدم كه روزى خسرو به تماشاى صحرا بيرون رفت. باغبانى را ديد - مردى سالخورده كه اگر چه شهرستان وجودش روى به خرابى نهاده بود و ... سى و دو آسيا13، همه در پهلوى يكديگر از كارْ فرو مانده، ليكن شاخ املش در خزان عمر و برگ‏ريزان عيش، شكوفه تازه بيرون مى‏آورْد و بر لب چشمه حياتش، بعد از رفتن آب طراوت، خطى سبز مى‏دميد - در پايان روزگار پيرى، درخت گردويى مى‏نشاند.

خسرو گفت: «اى پير! جنونى كه از شعبه جوانى در موسم كودكى خيزد، در فصل پيرى آغاز كردى؟ وقت آن است كه بيخ علايق از جان خبيث بركَنى و درخت در خرّم آبادِ بهشت نشانى. چه جاى اين هواى فاسد و هوس باطل است؟! درختى كه تو امروز نشانى، ميوه آن، كجا توانى خورد؟».

پير گفت: «ديگران نشاندند، ما خورديم. ما بنشانيم، ديگران خورند».

بكاشتند و بخورديم و كاشتيم و خورَند

چو بنگرى، همه بَرزيگران14 همدگريم.15

از «قابوس‏نامه»:

از تو مردمى بينند، دوستِ يك دل شوند!

ديگر، انديشه كن كه از مردمانى كه با تو، به راه دوستى روند و نيمْ درست باشند، با ايشان نيكويى و سازگارى كن و بهرِ نيك و بد با ايشان متّفق باش تا چون از تو همه مردمى بينند، دوست يك دل شوند كه اسكندر را پرسيدند كه: بدين كم‏مايه روزگار، اين چندين مُلك به چه خصلت به دست آوردى؟ گفت كه: به دست آوردنِ دشمنان به «تلطّف» و به جمع كردن دوستان به «تعهّد».16

و آن‏گه انديشه كن از دوستانِ دوستان، كه دوستانِ دوستان هم از جمله دوستان باشند و بترس از دوستى كه تو را دوست دارد، كه باشد كه دوستى او از دوستى تو بيشتر باشد. پس باك ندارد از دشمنى با تو كردن از قِبلِ تو. و بپرهيز از دوستى كه مردوست تو را دشمن دارد و دوستى كه از تو بى‏بهانه و بى‏حجّتى به گِله شود. نيز به دوستى وى طمع مكن ...

و بنگر ميان نيكان و بدان و با هر دو گروه، دوستى كن. با نيكان به دل دوست باش و با بدان به زفان17 دوستى نماى تا دوستى هر دو گروه، تو را حاصل گردد. و نه همه حاجتى به نيكان افتد. وقتى باشد كه به دوستى بَدان، حاجت آيد به ضرورت كه از دوست نيك، مقصود برنيايد. اگر چه راه بردن تو نزديك بَدان، به نزديك نيكان، تو را كاستى درآيد.18

از «منطق‏الطير»:

ما وفادارى زتو آموختيم!

عابدى كز حق سعادت داشت او

چارصد ساله عبادت داشت او

از ميان خلق، بيرون رفته بود

راز زير پرده با حق گفته بود

همدمش حق بود و او همدم بس است

گر نباشد او و دم، حق هم بس است

حايطى بودش درختى در ميان

به درختش كرد مرغى آشيان

مرغ خوش‏الحان و خوش‏آواز بود

زير يك آواز او صد راز بود

يافت عابد از خوش‏آوازىِ او

اندكى انسى به دمسازىِ او

حق سوى پيغامبر آن روزگار

روى كرد و گفت با آن مرد كار

من ببايد گفت كاخر اى عجب

اين همه طاعت بكردى روز و شب

سال‏ها از شوق من مى‏سوختى

تا به مرغى آخرم بفروختى

گرچه بودى مرغ زيرك از كمال

بانگ مرغى كردت آخر در جوال

من تو را بخريده و آموخته

تو ز نااهلى مرا بفروخته

من خريدار تو، تو بفروختيم

ما وفادارى ز تو آموختيم

تو بدين ارزان فروشى هم مباش

همدمت ماييم، بى‏همدم مباش!19

از «تذكرة‏الأوليا»:

او با ما، در چه انديشه است و ما ...!

نقل است كه [ابراهيم ادهم] هر روزى به مزدورى20 رفتى و تا شب، كار كردى و هر چه بستدى، در وجه ياران، خرج كردى؛ امّا تا نماز شام بگزاردى و چيزى بخريدى و بر ياران آمدى، شب، درشكسته بودى21. يك شب، ياران گفتند: «او دير مى‏آيد. بياييد تا ما نان بخوريم و بخسبيم تا او بعد از اين، به گاهْ‏تر آيد و ما را در بند ندارد».

چنان كردند. چون ابراهيم بيامد، ايشان را ديد خفته. پنداشت كه هيچ نخورده بودند و گرسنه خفته‏اند. در حال، آتش درگيرانيد و پاره‏اى آرد آورده بود، خمير كرد تا ايشان را چيزى سازد تا چون بيدار شوند، بخورند تا روز، روزه توانند داشت.

ياران، از خواب درآمدند. او را ديدند محاسن بر خاك نهاده و در آتش، پُف پُف مى‏كرد و آب از چشم او مى‏رفت و دود، گِرد به گرِد او گرفته. گفتند: «چه مى‏كنى؟». گفت: «شما را خُفته ديدم، گفتم: مگر چيزى نيافته‏ايد و گرسنه بخفته‏ايد، از جهت شما چيزى مى‏سازم تا چون بيدار شويد، تناول كنيد».

ايشان گفتند: «بنگريد كه او با ما در چه انديشه است و ما با او در چه انديشه بوديم»22.

از «جوامع‏الحكايات»:

هر كس، آن خرج كند كه دارد

عيسى(ع) روزى بر جماعتى بگذشت. آن جُهودان23 در شأن وى سخنان شنيع24 گفتند و عيسى(ع) ايشان را جز ثنا و مَحمِدَت25 هيچ نفرمود. يكى از حواريّون پرسيد كه: اى پيغمبر خداى! اين الفاظ شنيع را چرا به ثنا و محمدت مقابله مى‏فرمايى؟ بر لفظ مبارك راند كه: «هر كس، آن خرج كند كه دارد. چون سرمايه ايشان اين بَد بود، بد گفتند و چون در ضمير من جز نيكويى نبود، جز نيكويى‏ام بر زبان نيامد».26

1. بيابان قدس: صحراى فلسطين.

2. طرابلس: شهرى در شمال لبنان.

3. كارگلِ: بنّايى.

4. حلب: شهرى در سوريه.

5. معرفت: آشنايى.

6. كاوين: كابين، مَهريّه.

7. عيش مرا مُنَعَّص داشت: خوشى و خرّمى زندگى مرا تيره و تار كرد.

8. پروردگارا ما را از شكنجه دوزخ نگاه دار (قسمتى از آيه 201، سوره بقره).

9. تعنُّت: عيبجويى كردن.

10. گلستان، سعدى، به كوشش: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، ششم، 1381، ص99 - 100.

11. رود: نام سازى از سازهاى موسيقى؛ چنگ.

12. كشف‏المحجوب، على‏بن‏ابراهيم هُجْويرى.

13. آسيا: كنايه از دندان‏هاست.

14. برزيگران: برزگران، كشاورزان.

15. مرزبان‏نامه، سعدالدين وراوينى، تصحيح: محمد قزوينى، ص292 و 662.

16. تعهد: مسئوليت‏پذيرى، دلسوزى .

17. زفان: زبان.

18. قابوس‏نامه، عنصرالمعالى كيكاووس‏بن‏اسكندربن‏قابوس وُشمگير، تصحيح: غلامحسين يوسفى، تهران: علمى و فرهنگى، 1371، ششم، ص140.

19. منطق‏الطير، عطار نيشابورى، به كوشش: سيد صادق گوهرين، تهران: علمى و فرهنگى، هفتم، 1370، ص119.

20. مزدورى: كارگرى

21. پاسى از شب مى‏گذشت.

22. تذكرة‏الأوليا، فريدالدين عطار نيشابورى، تهران: نشر پيمان، 1381، اول، ص124 (در ذكر ابراهيم‏بن‏ادهم).

23. جُهودان: يهوديان.

24. شنيع: زشت، اهانت‏آميز.

25. محمدت: ستايش، حمد.

26. جوامع‏الحكايات، سديدالدين محمد عوفى‏بخارايى، به كوشش: جعفر شعار، تهران انقلاب اسلامى، 1372، ص184.