| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
الهى! در نيفتى با نگاه دست و پا گيرم
كه با شمع و گل و آيينه درگير است تقديرم
كمى پايين بياور روشنان آسمانت را
كه دارم از هجوم اين سياهِ سرد مىميرم
تقلّب حربه من نيست، وقت امتحان دادن
چرا با حلقههاى بىكسى كردند زنجيرم؟
شبيه حضرت حافظ، خراب آبادىام حالا
اگر چه مثل حالا مولوى در حال تغييرم
سفال دستپرورد رباعىهاى خيّامم
كه از گردونه بىعشق، اين چرخ و فلك، سيرم
نشانى مىدهم شايد دل تنگت هوايى شد
ميان چارچوب اين غزل، قاب است تصويرم.
رقيه نديرى
شش رتبه از مراتب خلقت، على، على است
تلفيق ابتدا و نهايت، على، على است
از لابهلاى اين كلماتى كه درهماند
جمع ميان كثرت و وحدت، على، على است
هستى و آنچه در دل هستى، بنا شده است
معلول علّتى است، كه علت، على، على است
هر ذرّه در شروع خودش گفت، «يا على»
مقصود عاشقانه فطرت، على، على است
تسبيح آب و آتش و غوغاى خاك و باد
هوهوى بىصداى طبيعت، على، على است
منظومه قضا و قدر در دو دست اوست
يعنى مدار چرخش قسمت، على، على است
در هر كجا كه قصه خلقت، تمام شد
دستى نوشت، نقطه. سرخط
على، على است.
خديجه پنجى
چه بود در هيجانى كه شعلهور مىشد؟
چه بود رمز نگاهت كه كوه پَر مىشد؟
تو را براى خودش بىبهانه بُرد آن شب
عجيب بود، خدا عاشقانهتر مىشد
: «دوباره سجده كنيد، اين شراره قلب من است»
و چشمهاى ملائك، دوباره «تر» مىشد
يقين به چشم ملائك، خطور كرد و زمين
پُر از غريبى مردى بدون سر مىشد
صداى بغض گلويى به آسمان مىرفت
و با گلوله غم، طفل بىپدر مىشد
تمامِ خاطرهها روبهروى مادرها
هزار مرتبه تصوير يك پسر مىشد
دليل تانك، دليلِ گلوله، تير، تفنگ
ميانِ آبى چشم تو مختصر مىشد
كه رودهاى جهان، سمت چشمهاى تو بود
و با دعاى تو شبهايتان سحر مىشد
هنوز هم كه هنوز است اين گلوله پُر است
اگر چه با هيجان تو شعلهور مىشد.
فاطمه عبدالعظيمى