| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
جواد محدّثى
گاهى مىتوان بسترى از اخلاق گشود، كه جاى حضور ديگران هم باشد و گاهى مىتوان جادهاى از همزيستى كشيد، كه خيلىها با انسان «همراهى» كنند. آن بستر و اين جاده، با روحيّه نوع دوستى و مردم خواهى گشوده و كشيده مىشود و آن كه در پيله «خود» گرفتار باشد، زمينه همزيستىاش با ديگران، بسيار اندك خواهد بود، يا هيچ!
برخورد مناسب و روحيه همزيستى و وسعت نظر و رفتار كريمانه، يك «سرمايه» است. با اين سرمايه مىتوان به «سود»ى رسيد كه گاهى از ثروت، ساخته نيست و اين، حكمتى است كه در سخن پيشوايان آمده است.
از اسوه اخلاق و كمال، حضرت رسول(ص) چنين روايت است كه فرمود: «اى فرزندان عبدالمطّلب! شما با ثروت و دارايىتان نمىتوانيد به همه مردم برسيد و تكريمشان كنيد. پس با گشادگى چهره و اخلاق نيك با آنان برخورد كنيد».1
اين، يعنى جايگزينى اخلاق به جاى مال، و برخورد نيكو به جاى عطا و بخشش؛ چرا كه همان كارآيى و جاذبه و گرهگشايىاى كه در «مال» است، و بلكه بيشتر،در «اخلاق» نيز هست.
به جلوههايى از اين روحيه كمال، كه مدار و محور جاذبههاى ديگر است، اشاره مىشود:
«حق» مقولهاى دو جانبه است. اگر از ديگران انتظار است كه حق ما را بشناسند و مراعات كنند، ما نيز بايد حقشناس و حقگزار ديگران باشيم. اين جاده، دو طرفه است و در هر دوسو، وظايف و تكاليف و حقوقى است كه اگر شناخته و عمل شود، رابطهها بسيار نيكوتر و مطلوبتر خواهد بود. از پيامبر اكرم(ص) روايت شده كه فرمود: «مؤمن، هفت حق بر گردن برادر مسلمانش دارد كه از سوى خدا تعيين شده است: يكى آنكه در پيش رو، احترامش كند؛ ديگر آنكه در دل، به او مهر بورزد؛ سوم آنكه در مال خود نسبت به او مواسات و ايثار داشته باشد، نيز غيبت او را حرام بشمارد، هنگام بيمارى به عيادتش برود، پس از مرگ، در تشييع جنازه او شركت كند و پس از فوت او دربارهاش جز خير و نيكى نگويد».2
آنقدر در آموزههاى دين و توصيههاى پيشوايان آسمانى ما از «حُسن خلق» ستايش شده كه شگفتىآور و تشويقكننده و انگيزهآفرين است. از خوشرويى، خوشخويى، خوشگويى، خوشرفتارى، خوشپندارى، خوش همسايگى و ... بسيارى از اين «خوش»ها در متون روايات، تمجيد شده و از اهل ايمان خواستهاند كه اينگونه باشند تا كارشان «عبادت» و «حسنه» به شمار آيد و نزد پروردگار، پاداش يابند. شايد باور نكنيد، ولى حتى لبخند زدن به چهره ديگرى، يك كار نيكو به شمار مىآيد.
اين سخن حضرت باقر(ع) است كه فرمود: «لبخند زدن شخص به روى برادر مؤمنش، عملى صالح (مستوجب پاداش خداوند) است».3
اين شيوه، «مرامنامه» زيستن با ديگران را حتى در سادهترين امور و برخورد چهره به چهره ترسيم مىكند و به زندگىها شور و حرارت و صفا مىبخشد و انسانها را به «همدلى» نزديكتر مىسازد.
همانگونه كه لاستيكهاى خودروها به خاطر داشتن باد و حالت ارتجاعى و تحمّل فشارها و دستاندازهاى جاده، از مقاومت و عمر بيشترى برخوردارند، انسانهاى صبور و متحمّل و اهل مدارا و اهل كنار آمدن با ناملايمات و تندخويى ديگران زمينه بهترى براى جاذبه و محبوبيت پيش مىآورند. ديگران هم بهتر مىتوانند با آنان زندگى كنند و از چنين مشى و مرامى در معاشرت، بيشتر استقبال مىكنند.
داشتن خصلت گذشت و پرهيز از انتقامجويى، رفتار نرم و ملايم، چشمپوشى از خطاى ديگران، محبت و مهرورزى به ديگران، ابراز فروتنى و خاكسارى، حوصله و متانت در برخوردها، سنگ صبور بودن براى درد دلهاى ديگران، نشان دادن جنبه و ظرفيت از خود در برابر ناملايمات و تندخويىها و بدرفتارىها و حقشناسىها و ... هر كدام به نوعى گواهِ وجود صفت «مدارا» در انسان است.
مردمدارى و مدارا، صفتى پيامبرانه و از اخلاق انبياست. در سخنى از حضرت رسول(ص) آماده است: «پروردگارم، همانگونه كه مرا به اداى واجبات فرمان داده، مرا به مدارا با مردم دستور داده است».4
آسايش دو گيتى، تفسير اين دو حرف است:
با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا.
ثمره چنين خصلت و رفتارى در زندگى، خيلى زود آشكار مىشود. در سخنى از حضرت امير(ع) آمده است: «با مردم مدارا كن، تا از دوستى و برادرى آنان بهرهمند شوى و با آنان با چهره باز برخورد كن، تا كينههاى آنان بميرد».5
از بزرگترين هنرها در همزيستى با مردم، داشتن روحيه گذشت، خيرخواهى و برخورد كريمانه است. در يكى از دعاهاى حضرت سجاد(ع) (دعاى مكارمالأخلاق) از خداوند چنين مىطلبد: «خداوندا! ... مرا ثابتقدم و موفق بدار، تا با ناخالصان و دغلها، خيرخواهانه برخورد كنم. هر كس از من دورى گزيند، من به او نيكى كنم. هر كس با من قطع رابطه كرد، من با او بپيوندم، هر كه پشتسرم غيبت مرا كرده، از او به خوبى ياد كنم. توفيقم ده كه نيكى را سپاسگزار باشم و از بدى، چشم بپوشم و درگذرم».6
و اين، هنرى است بزرگ، كه مباركِ دارندگانش باد!
«خودخواهى»، دشمن اُنس و اُلفت است و تيغ تيز جدا كننده پيوندها، و صفتى است شيطانى. «انصاف»، از آن جهت زيباست كه حق و امتياز و برخوردارى را فقط براى خودمان نمىخواهيم، بلكه ميان خود و ديگران، به نسبتى برابر نصف مىكنيم. شخص منصف، محبوبيت مىيابد، قلمرو دلها را تسخير مىكند، به سپاه بىساز و برگ و مدافعان انبوه دست مىيابد و بىخرج و هزينه، طرفدار پيدا مىكند.
كسى كه خودخواه است، همه چيز را براى خود مىخواهد و همه بدىها، محروميّتها، سختىها و تقصيرها را براى ديگران. با اين شيوه و روحيّه، جايى براى دوستى و ملاطفت و صميميّت نمىماند.
سخنى زيبا و حكيمانه از مولاى متقيان: «ميان خودت و ديگران، خود را ميزان و معيار قرار بده. آنچه براى خودت دوست دارى براى ديگران هم دوست داشته باش. آنچه براى خود نمىپسندى براى ديگرى هم مپسند. همان طور كه نمىخواهى به تو ظلم كنند، به ديگران هم ستم مكن. آن گونه كه دوست دارى به تو خوبى كنند، به آنان خوبى كن. آنچه از ديگران زشت مىشمارى براى خودت نيز زشت بدان. آنچه از مردم براى خودت مىپسندى، از خودت نسبت به آنان بپسند».7
آنكه «خودمحورى» را اساس رابطهاش با ديگرى قرار دهد، شكست مىخورد؛ چون محبت و حمايت ديگران را از دست مىدهد. جامى چنين مىسرايد:
نه هر ايزدْپرست، ايزدپرست است
چو «خود» را قبله سازد، خودپرست است
خدا از بندگان، آن را گزيند
كه در راه خدا، «خود» را نبيند.8
ريشه اينكه بعضى با آنكه در ميان مردماند، امّا تنهايند، در جمعاند، امّا احساس غربت مىكنند، در اين نكته نهفته است كه «انصاف در برخورد» ندارند، خود را تافته جدا بافته مىپندارند، افزونخواه و امتيازطلباند؛ از اينرو دچار «درد تنهايى» مىشوند و رنج مىبرند.
امّا برخورداران از انصاف در برخورد با مردم، محبوب دلها و مورد حمايت همنوعان قرار مىگيرند و هر جا روند، به قول سعدى «قدر» مىبينند و بر «صدر» مىنشينند.
آنسان كه بخشندگى و كرم، آزادگان را اسير كرامت و سخاوت مىكند، مهرورزى و ابراز محبت و برخورد همراه با مودّت با ديگران نيز، جذبكننده دلها و بستر ساز زندگى پر از صفاست. در توصيههاى رسولخدا(ص) چنين آمده است: «با مردم، محبّت و مهرورزى كن، تا دوستت بدارند».9
از اينگونه توصيهها در آموزشهاى معصومان، بسيار است. تودّد با مردم، نيمى از خردمندى به شمار آمده و دوستى و مهرورزى با آنان، دام شكار دلها شمرده شده است و كيست كه مجذوب مهر و محبّت نشود؟ به قول سعدى در گلستان:
بنده حلقه به گوش ار ننوازى، برود
لطف كن لطف، كه بيگانه شود حلقه به گوش!
در كلام حضرت امير(ع) آمده است: «ناتوانترين مردم كسى است كه از به دست آوردن دوست و برادر، ناتوان باشد و ناتوانتر از او، كسى است كه دوستانى را كه دارد، نتواند نگه دارد».10
قدر دوست را بايد شناخت و او را نگه داشت. راه آن هم بذل محبّت و مهرورزى است؛ يعنى جايى در خانه دل براى دوست، نگه داشتن. آدمهاى بىدوست و بىمونس، «احساس تنهايى» مىكنند. فقير، تنها كسى نيست كه پول نداشته باشد؛ فقيرتر از فقرا، انسانهاى بىدوستاند و گرفتاران غرور و خودخواهى.
مهرورزى نسبت به دوستان، همنوعان، همكاران، همسايهها و بستگان و افراد دور و نزديك فاميل را اگر بتوانيم با شيوه و شرايط «زندگى امروزى» تلفيق كنيم، از مزاياى صنعت و مُدرنيسم و عصر جديد هم در كنار زيبايىهاى كهن برخوردار خواهيم شد، و اگر نه، با حسرت و آرزو نسبت به گذشته و آن صفاها و خونگرمىها و آمد و شدهاى صميمى و بىريا و زيستن زير يك «سقف محبّت»، خواهيم گفت: «زندگى هم زندگىهاى قديم!» و ... آيا اين رواست، وقتى كه مىتوان با ديگران صميمانه زيست؟!
بعضى زندگى را براى خود مىخواهند، بعضى هم از زندگى خود به ديگران مىبخشند، بلكه به ديگران زندگى مىبخشند. به عبارت ديگر، بعضىها درختان بىسايهاىاند كه ثمرى براى ديگران ندارند، برخى هم عدّهاى را زير سايهسار محبت و احساس و كمك خويش به نوا مىرسانند. حيات اينان، زندگى مضاعف است و چنان وسعت نظر، همت و اراده، بخشندگى و مردمدوستى دارند كه زندگىهايى چند، از قِبَل زيستن آنها مىچرخد و به تعبير روايات، معيشت ديگران در سايه معيشت و عيش اينان تأمين مىشود.
اين گونه «زندگىبخشى»، در نگاه دين بسيار ستوده و زيبا و خداپسند است و از بهترين زندگىها محسوب مىشود و چنين انسانهايى از بهترين بندگان.
امام على(ع) مىفرمايد: «بهترينِ مردم از نظر زندگى، كسى است كه زندگى مردم در زندگى او نيكو باشد».11
و اين، يعنى دامنه برخوردارىهاى افراد در زندگىهاشان از محدوده «خود» فراتر رود و «ديگران» را هم زير بال بگيرند و چشمهاى از احسان، از حيات آنان بجوشد و در رگهاى حيات ديگران جارى شود.
سپردهگذارى در صندوقِ دل ديگران، با سوددهى فراوان و مادامالعمر، كار انسانهاى عاقلى است كه زندگى را خارج از «لاكِ خود» مَعنا مىكنند، خوبىها را در دل مردم پسانداز مىكنند و هنگام «نياز» به كمك و مساعدت، از آنجا «برداشت» مىكنند. اين هم، نوعى زيستن با ديگران است، عاقلانه، مآلانديشانه، خداخواهانه و نوعدوستانه!
منظور، اين است كه گاهى رابطه افراد با ديگران، با «قيچى مرگ» بريده مىشود و از آنجا كه نه دلى به دست آوردهاند، نه به زندگى ضعيفى رونقى دادهاند، نه احسان خداپسندانهاى داشتهاند، نه سنّت حسنه و بناى خير و فرزند صالحى از خود به يادگار گذاشتهاند و ... عمرشان محدود به همان «سالهاى زندگى» است. اينان، با مرگشان از يادها فراموش مىشوند.
امّا كسانى ديگر هم هستند كه «تداوم حيات» دارند و پرونده زندگىشان با مرگ، بسته نمىشود. مردم، پيوسته به ياد خوبىهاى آناناند، از جوانمردىهايشان به نيكى ياد مىكنند. اينان مشمول مرور زمان نمىشوند. تا هستند، محبوب مردماند و پس از رفتنشان، همچنان در يادها باقىاند. اين، چگونه زيستنى است كه پس از مرگ هم تداوم دارد؟ بايد كليد رمز آن را به دست آورد. امامان نيز به وضوح گفتهاند.
پايان سخن را از كلام حضرت على(ع) بياموزيم كه خود، برترين چهره ماندگار بشرى پس از مرگ است و توصيه به چنين زيستنى مىفرمايد: «با مردم چنان همزيستى و معاشرت داشته باشيد كه اگر مُرديد، [در حسرت فقدان شما] بر شما بگريند و اگر زيستيد، دلباخته و علاقهمند به شما باشند».12
اينگونه خوب زيستن با ديگران، كه بر محور ملاطفت، محبّت، مدارا، مساعدت، خيرخواهى، احسان و گذشت مىچرخد، نوعى «حيات طيّبه» است و الگوى «چگونه زيستن».
*
زندگى با ديگران، تنها به كنار هم قرار گرفتن بدنها نيست.
«همدلى» و عطوفت و خير رسانى، پيوند درونى ميان انسانها ايجاد مىكند و چه پيوندى عميقتر و استوارتر از اين؟
1. الكافى، ج2، ص103.
2. بحارالأنوار، ج71، ص222.
3. الكافى، ج2، ص188.
4. همان، ص117.
5. ميزانالحكمة، حديث 5507.
6. صحيفه سجاديه، دعاى 20 (دعاى مكارمالأخلاق).
7. بحارالأنوار، ج74، ص203.
8. شعر در زندگى، احمد احمدىبيرجندى، ص63.
9. الكافى، ج2، ص642.
10. نهجالبلاغه، تصحيح و ترجمه: علينقى فيضالاسلام، حكمت 11.
11. غررالحكم، حديث 3636.
12. نهجالبلاغه، حكمت 9.