مجلات >حديث زندگى>شماره 24

منظور از ديگران

لعيا اعتمادى

خدا پدر و مادر آنهايى را بيامرزد كه «ديگران» را پيدا كردند! الهى خير از جوانى‏شان ببينند! عجب موجودات نازنينى هستند اين ديگران. آخر اگر اين ديگران نبودند ما چه كار مى‏كرديم، چه خاكى به سرمان ريختيم. بدون اين ديگران كه نمى‏شود توى اين دوره و زمونه زندگى كرد. هيچى هيچى هم كه نباشد، مى‏شود موقع گرفتارى، روى سرشان آوار شد.

معناى واژه ديگران

ديگران نيز مثل هر واژه ديگرى داراى معانى بى‏شمارى است كه بعضى نزديك به ذهن و بعضى دور از ذهن‏اند. مثلاً ديگران، يك وقت پسرخاله آدم است، يك وقت پرى، دخترخاله كوچيكه. خب توى اين بحثى نيست كه اين دوتا ديگران، كلى با هم فرق دارند. هر چى باشد، ديگران دومى، ديگران‏تر است.

يا مثلاً ديگران يك وقت مى‏تواند پسر همسايه دست راستى باشد (همان كه تازگى پزشكى قبول شده) يا زن همسايه باشد. خب جاى شكى نيست كه هر آدم عاقلى اين را مى‏فهمد كه، ديگران اولى واقعاً ديگران‏تر است.

يا حتى يك وقتى ديگران، منشى جوان و خوش‏تيپ فلان شركت است يا راننده پير و پا به سن گذاشته همان شركت، كه از حق نبايد گذشت كه ديگران اولى واقعاً به ديگران اصلى، نزديك‏تر است.

پس با اين حساب، گاهى منظور از ديگران، ديگران تنهاست. گاهى منظور از ديگران، ديگران‏تر است و خيلى هم فرق مى‏كند كه ديگران، زن باشد يا مرد، جوان باشد يا پير، خوش‏تيپ باشد، يا ... .

چند اصل مهم براى زندگى با ديگران

زندگى با ديگران، درست مثل پختن قورمه‏سبزى است. يعنى همان طور كه قورمه‏سبزى، بدون لوبيا و سبزى، اصلاً قورمه‏سبزى نمى‏شود، زندگى بدون ديگران، صد سال سياه اگر زندگى شود. به همين خاطر، ما براى اين‏كه شما قورمه‏سبزىِ ... ببخشيد! زندگى خوبى داشته باشيد، چند راه‏كار مهم برايتان پيشنهاد مى‏كنيم:

1. سيريش باشيد. بر طبق اين اصل، اگر مى‏خواهيد توى زندگى‏تان سرى توى سرها داشته باشيد و حرفتان خريدار داشته باشد، بايد سيريش باشيد؛ وگر نه كَنده شده، دور انداخته مى‏شويد. براى مثال اگر دانشجوى ترم اولى × بخواهد با دانشجوى ترم پنجمى y دوست باشد، حتماً بايد از اصل مهم سيريش بودن استفاده كند وگر نه دوستى، بى‏دوستى. اصلاً حرفش را نزن. جان خودم به هيچ وجه امكان ندارد!

2. خيلى‏ها را خفه كرده، از دُور، خارج كنيد. يكى ديگر از اصول مهم زندگى با ديگران، اصل خفه كردن است. مثلاً اگر پسرى مى‏خواهد با دختر مورد علاقه‏اش ازدواج كند، امّا چند خواستگار گردن‏كلفت، مانع از اين پيوند فرخنده و مبارك هستند، بايد هر چه زودتر، دست به كار شود و تا مرغ از قفس نپريده، چند آدم قلچماغ را استخدام كرده، از آنها بخواهد تا سر بقيه خواستگارها را زير آب كنند. به اين ترتيب مى‏تواند به آرزوى خودش برسد و با دختر مورد علاقه‏اش ازدواج كند و در غير اين صورت، همان بهتر كه خيال دختر را از تو سرش بيرون كند (لقمه گنده‏تر از دهنش برندارد).

3. بى‏خيال خيلى چيزها شويد. بر اساس اين اصل مهم، براى زندگى با ديگران، لازم است كه خيلى وقت‏ها چشمت را ببندى و خيلى چيزها را نبينى. يا حتى بى‏خيال خيلى از مسائل شوى. براى مثال اگر دزدى را در حال خالى كردن خانه كسى مى‏بينى، ساكت شوى و صدايش را درنياورى. حتى براى اين‏كه بى‏كار نباشى، آستين‏ها را بالا بزنى و تو بار زدن وسائل، به او كمك كنى. آخر سر هم بعد از تمام شدن كار، بگويى كه نصف به نصف، شريك و اگر طرف خواست مخالفت كند و زير بار نرود، تندى، مسئله لو دادن را مطرح كنى.

به اين ترتيب، با يك تير، دو نشان زده‏اى؛ هم به اصل زندگى با ديگران اهميت داده‏اى و هم به نان و نوايى رسيده‏اى.

4. نخود هر آش شويد. يك اصل مهم در زندگى با ديگران، اصل نخود هر آش بودن است. يعنى آن شخص بايد توى هر كارى سرك بكشد و درباره هر مسئله‏اى، دانسته و ندانسته اظهار نظر كند. اين طورى هم خودى نشان داده است و هم اصل نخود هر آش بودن را رعايت كرده است. مثلاً اگر قرار است صاحب‏خانه، مبلمان خانه‏اش را عوض كند و مبلمان تازه‏اى بخرد، مى‏تواند پيشنهاد كند كه يك مبلْ فروشى آشنا سراغ دارد كه هم قيمت‏هايش خوب است و هم آدم منصفى است؛ امّا حالا اين‏كه همچين مبل فروشى‏اى وجود خارجى دارد يا نه، اصلاً مهم نيست. مهم اين است كه زبر و زرنگى شخص به چشم آيد و شايد هم توفيقى شود و صاحب‏خانه از يك ماه عقب‏افتادگى اجاره‏خانه، چشم‏پوشى كند.

5. پا تو كفش اين و آن كنيد و زيرآب آنها را بزنيد. مهم‏ترين اصل براى زندگى با ديگران، پا تو كفش اين و آن كردن است. توجه فرماييد در اين‏جا شماره كفش، رنگ و جنس و كارخانه سازنده كفش، اصلاً مهم نيست؛ مهم خودِ كفش است. حالا مى‏تواند آن كفش، چهار شماره به پاى آدم تنگ باشد يا حتى پنج شماره، بزرگ، امّا نكته اصلى اين است كه طرف، نترس باشد و جسارت لازم براى پا كردن تو كفش اين و آن را داشته باشد. مثلاً اگر قرار باشد مدير عامل يك شركت براى آقازاده گل و گلابش آستين بالا بزند و دختر يكى يك دانه رئيس را هم براى اين منظور در نظر داشته باشد، شخص مى‏تواند براى اين‏كه اين وصلت سر نگيرد، كلى پشت سر مدير عامل و پسرش صفحه بگذارد و راست و دروغ به‏هم ببافد و وقتى آبرو و حيثيت او را به گَند كشيد، بشيند و نتيجه كارش را تماشا كند. حتى علاوه بر اين مى‏تواند چندتايى هم استشهاد محلى جمع كند و با دادن وعده، وعيدهاى لولو سر خرمن، كلى قدم‏هاى مثبت بردارد. اين‏طورى علاوه بر اين‏كه اصل و قانون زندگى با ديگران را رعايت كرده و اعتماد رئيس را جلب مى‏كند، تمام حساب‏هايى را هم كه با مدير كل داشته، صافِ صاف مى‏كند.

زندگى با ديگران، مثل شلغم، پر فايده است!

زندگى با ديگران هم درست مثل خوردن شلغم، فوايد بى‏شمارى دارد. يعنى همان طور كه شلغم، ويتامين Cداشته و به گفته پزشكان، براى سرماخوردگى مفيد است، زندگى با ديگران هم مفيد است. حالا بماند كه بعضى‏ها از بوى شلغم بدشان مى‏آيد و حاضر نيستند به هيچ قيمتى آن را بخورند؛ امّا خب براى اين‏كه مجبور نباشند شلغم بخورند، مى‏توانند به فوايد زندگى با ديگران توجه كنند؛ چون فوايد گوش كردن به آن، چيزى كم‏تر از خوردن شلغم نيست.

1. هر زمان، كفگير به تَه ديگ خورد (پول تَه كشيد) مى‏شود با توجه به اصل: «جيب تو، جيب من، جيب من، جيب خودم»، روى جيب ديگران، كلى نقشه كشيد (اما پس دادن يا ندادن آن ربطى به موضوع ندارد).

2. هر زمان، مجلسى، مهمانى‏اى، چيزى پيش آمد مى‏توان با توجه به اصل: «فرزند كمتر، زندگى بهتر»، بچه‏ها را آوار كرد روى سر ديگران و رفت و تا چند ساعت خوش بود (كى به كى است).

3. هر وقت، شبى نصف‏شبى، وقتى بى‏وقتى، مهمان سر زده‏اى چيزى آمد، مى‏توان با توجه به اصل در و همسايگى، كم و كسرى گوشت و مرغ و سبزى و ... را از طريق يخچال و فريزر ديگران تأمين كرد.

4. هر گاه پاى آبرو و حيثيت در ميان است، مى‏توان با توجه به اين شعر سعدى كه مى‏فرمايد:

بنى‏آدم اعضاى يكديگرند

كه در آفرينش زِ يك گوهرند ... .

روى ريش ديگران حساب كرد (البته اگر ريشى مانده باشد) و آن را گرو گذاشت.

قاعده بازى با ديگران

عجب چيز خوبى است، اين بازى. از وقتى كه چيزى به اسم بازى اختراع شد، ما آدم‏ها از بى‏كارى درآمديم و توانستيم بازى مورد علاقه‏مان را پيدا كنيم؛ امّا همه چيز به همين راحتى‏ها هم كه فكر مى‏كنيد نبود. اگر بدانيد چند تا چشم از كاسه درآورديم و چند جفت دست و پا را شكستيم و چند تا مخ تِرِكانديم، تا سرانجام ياد گرفتيم كه براى هر بازى، قاعده خاصى وجود دارد. حالا خودتان قضاوت كنيد، چه‏طور ممكن است، بازى قاعده داشته باشد، امّا زندگى، آن هم از نوع زندگى با ديگران، قاعده نداشته باشد. اين‏طورى كلاس كار حفظ نمى‏شود. خُب پس، به خاطر حفظ كلاس كار هم كه شده، قواعد بازى را ياد بگير:

1. سيب‏زمينى پشندى بودن. بر اساس اين قاعده، براى زندگى با ديگران، هيچ لازم نيست كه حتماً دوستشان داشته باشيد (حتى مى‏توانيد آرزو كنيد كه سر به تنشان نباشد)؛ فقط همين كه جلوى رويشان وانمود كنيد كه بهشان علاقه داريد و كلى هندوانه زير بغلشان بگذاريد، كافى است. حالا پشت‏سرشان هر كارى دوست داريد بكنيد (صاحب اختياريد!).

اين قاعده، يك قاعده مهم و اساسى است كه راسته كار دختر خانم‏ها و آقا پسرهاى جوانى است كه به سلامتى، خيال ازدواج دارند.

2. ابتكار عمل داشتن و از دست ندادن فرصت‏ها. بر طبق اين نظريه، اگر مى‏خواهيد ماهىِ گُنده‏اى شكار كنيد، بايد صياد خوبى باشيد؛ آن‏قدر خوب كه بتوانيد از آب گل‏آلود يا حتى چشمه خشك شده، ماهى بگيريد (آن هم يك ماهى قزل‏آلاى درشت، نه اوزن برون لاغر و مردنى) و اصلاً هم مهم نيست كه توى اين بگير و ببندها، سر و دستى بشكند يا آبرويى ريخته شود؛ مهم، درست انجام دادن كار و رسيدن به هدف است.

اين قاعده، براى مادرشوهرهاى دورانديش و عروسان جوان آينده‏نگر، قاعده سرنوشت سازى است.

3. سه پيچ كردن يا رنگ كردن آدم‏ها. قاعده سه پيچ كردن اين اجازه را به شما مى‏دهد كه داراى شخصيت ثابتى نباشيد و مثل هر آدم عاقل ديگرى، هر روز، خودتان را به يك رنگ و شكل در بياوريد و با آدم‏هاى خاصى هم رفت و آمد كنيد. مثلاً يك روز، با بقّالى سر خيابان بجوشيد؛ يك روز، با نان خشكى محل، يك روح، در دو جسم باشيد؛ يك روز، با كارمند فلان شركت دستتان توى يك كاسه باشد؛ يك روز، كلاه اين را برداريد؛ يك روز كلاه بر سر آن يكى بگذاريد؛ اين‏طورى هم مى‏توانيد نان به نرخ روزخور باشيد و هم خيالتان راحت باشد كه هر وقت جايى گير كرديد، دست‏هاى بسيارى هستند كه دستتان را بگيرند (امّا اين‏كه شما دست كسى را بگيريد يا نه، بستگى به خودتان دارد).

ولى از آن‏جايى كه جلوى ضرر را از هر جا بگيريد، منفعت است، مى‏توانيم پيشنهاد كنيم كه بى‏خيال موضوع شويد. اين‏طورى علاوه بر اين كه با وقارتر و متشخّص‏تر جلوه مى‏دهيد، تو دل‏بروتر هم مى‏شويد و از فردا يك قطار آدم مى‏افتند دنبالتان تا از شما امضا بگيرند يا عكستان را براى تبليغ فلان پوشاك يا ماكارونى بيندازند.

زندگى با ديگران از نگاه ديگران

آنچه كه امروزه بسيار مورد توجه است، مسئله زندگى با ديگران است؛ امّا واقعاً اين ديگرانى كه اين همه راجع بهش حرف مى‏زنند، چه جور جانورانى هستند؟ آيا دوپا هستند، يا چهار دست؟ از نوع خزندگان هستند، يا دوزيستان؟ خوردنى هستند، يا پوشيدنى؟ و ...

اينها همه سؤالاتى هستند كه جاى كلى بحث دارد. به همين خاطر، ما براى اين‏كه شما ديگران را بشناسيد از چند نفر در اين‏باره پرسيده‏ايم. لطفاً دقت كنيد شايد شما هم ديگرانتان را، توى همين ديگران ما پيدا كنيد.

مادرشوهر: اى داد! اى بى‏داد! اى امان از اين ديگران، كه هر چى مى‏كشم از دست اين ديگران مى‏كشم. همين ديگران هستند كه پسرم رو هوايى كردند. همين ديگران هستند كه اسم جادوگر و بى‏بى‏سى و فضول‏ياب الكتريكى رو، روم گذاشتن. همين ديگران هستند كه وقتى منو مى‏بينن، در گوش هم ديگه پچ‏پچ مى‏كنن ... الهى كه داغ ديگران به دلم بمونه! الهى كه بى‏ديگران بشم!

عروس: ديگران! اَه چه بى‏كلاس. اين همه سؤالاى خوب خوب هس، اون وقت صاف رفتى دست گذاشتنى روى اون چيزى كه من نسبت بهش آلرژى دارم ... ايش!

مادرزن: الهى قربون اين ديگران بِرم من! چه‏قدر ماه‏اند اين ديگران. اگه اين ديگران نبودند كه، ما بيچاره بوديم آقا. هر چى داريم از صدقه سر همين ديگرانه. آخى مى‏دونيد اگه اين ديگران نبودند، اون‏وقت كى مى‏اومد اين دختر ترشيده ما رو بگيره!

داماد: آقا يه ديگرون مى‏گيد و صدتا ديگرون از بغلش مى‏شنويد. اگه بدونيد چه‏قدر گل‏اند اين ديگرون. همچين مثل پروانه دور ما مى‏گردند و هوامون رو دارند كه گاهى غبطه مى‏خوريم، چرا پنجاه سال پيش زن نگرفتيم.

معلم: آقا دست به دلم نذار كه خونه! آقا بيچارم كردن اين ديگرون. آقا به خاك سياه نشوندنم، اين ديگرون. آقا از دست اين ديگرون آلزايمر گرفتم. آقا ... ولم كنيد آقا! چى از جون من مى‏خواييد؟ بذاريد به درد خودم بميرم!

شاگرد: آقا اجازه! منظورتون از ديگرون، كدوم ديگرونه؟ آخه مى‏دونيد آقا، ما ديگرون زيادى مى‏شناسيم. يه‏ديگرون معلم جغرافيمونه؛ يه‏ديگرون احمد آقا، سبزى فروش محله‏مونه؛ يه‏ديگرون، نرگس، دختر همسايه‏مونه ... راستى آقا، نگفتيد منظورتون كدوم ديگرون بود؟

مستأجر: چى! ديگرون! بازم ديگرون! آقا اين تن بميره شما ديگه حرف ديگرون رو نزنيد. اين ديگرون از خدا بى‏خبر رو، كه هر درد بى‏درمونى هس، زير سر ايناس. همين ديگرون كه كچلم كردن؛ همين ديگرون كه روز و شب برام نگذاشتن؛ همين ديگرون كه مثل زالو، خون آدمو مى‏كشن؛ همين ديگرون كه اجاره‏هاشون زود به زود بالا مى‏ره و اگه بخواهى اعتراض كنى، جات گوشه خيابونه.

صاحب‏خانه: ديگرون، شوخى مى‏كنيد آقا! حتماً اشتباه به عرضتون رسوندن. ما اين‏جا ديگرون نداريم ... غلط نكنم همه‏اش زير سر اين مستأجرس، وگرنه تا حالا سابقه نداشته كه اين ورا، كسى سراغ ديگرون رو بگيره ... باشه، مى‏دونم چى كار كنم! وقتى از اين ماه بيست تومن، رو اجاره‏خونه كشيدم، حساب كار دستش مى‏ياد!

سخن آخر

اصلاً چيزى به اسم «ديگران» در فرهنگ لغت ما وجود ندارد (خيالتان تخت). اين‏كه مى‏گويند هر چى براى خودت مى‏پسندى، براى ديگران هم بپسند، يا بنى‏آدم اعضاى يكديگرند كه در ...، همه‏اش كشك است؛ همه‏اش يك مشت حرف چرت و پرت است كه يك قِران هم نمى‏ارزد. همه اين حرف‏ها را همان ديگرانى ساخته‏اند كه فيلم‏هاى پدرسالار و آن‏شِرلى را ساخته‏اند، وگرنه ديگران كجاست كه تا حالا ما نديده‏ايم!

ما به شما اطمينان مى‏دهيم كه ديگران، هيچ وجود خارجى‏اى ندارد. اگر هم هست، همين خود شما هستيد. پس چشم‏هايتان را خوب باز كنيد، نكند سرتان كلاه برود!