| مجلات >حديث زندگى>شماره 24 |
آفريد از گُل و آيينه و لبخند، تو را
سپس از عطر نَفَسهاى خود آكند، تو را
مصحف رازى و در صبح و نخستين جهان
بر افق با قلم نور نوشتند تو را
بشر و اين همه آيينگى و شفّافى
از چه خاكى مگر اى پاك! سرشتند تو را؟
گسترش يافت افق تا افقْ آن زيبايى
وقتى اى آينه حُسن شكستند تو را
آسمان هر چه بلا بود، نثار تو نمود
ديد با اين همه، دريا دل و خرسند، تو را ...
قربان وليئى
... من خودم را جمع و جور كردم و عرض كردم: آقا من دو چيز به عقلم مىرسد: يكى اينكه در خانهاى ديگر پنهان شويد و بعد مخفيانه به عتبات برويد. آنجا در امن و امان خواهيد بود و بسيارند كسانى كه با جان و دل، شما را در خانهشان منزل خواهند داد.
آقا فرمود: «اين كه نشد. اگر من پايم را از اين خانه بيرون بگذارم، اسلام، رسوا خواهد شد. خوب ديگر چه؟».
عرض كردم: دوم اينكه مانند خيلىها تشريف ببريد سفارت.
آقا تبسم كرد و فرمود: «شيخ خيرالله! برو ببين زير منبر چيست؟».
شيخ خيرالله رفت و از زير منبر يك بقچه قلمكار آورد. آقا فرمود: «بقچه را باز كن». باز كرد. چشم همه ما خيره شد. ديديم يك بيرق خارجى است. خدا شاهد است من كه مستحفظ خانه بودم، اصلاً نفهميدم اين بيرق را كى آورد و از كجا آورد؟ دهان همه ما از تعجب باز ماند.
آقا فرمود: «حالا ديديد؟ اين را فرستادهاند كه من بالاى خانهام بزنم و در امان باشم؛ امّا رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را براى اسلام سفيد كردهام، حالا بيايم و بروم زير بيرق كفر ...».
برگرفته از خاطرات مدير نظام نوابى معروف به آقا بزرگ افسرى
... و در آثار آوردهاند كه جابربنعبداللهانصارى (كه يكى از اكابر صحابه بود) در آخر عمر، به ضعف پيرى و عجز مبتلا شده بود. محمدبنعلىبنالحسينالمعروف بالباقر(ع) به عيادت او رفت و از حال او سؤال نمود. گفت: «در حالتىام كه پيرى از جوانى، و بيمارى از تندرستى، و مرگ از زندگانى دوستتر دارم».
محمد گفت: «من بارى چنانم كه اگر مرا پير دارد، پيرى دوستتر دارم و اگر جوان دارد، جوانى دوستتر دارم و اگر بيمار دارد، بيمارى و اگر تندرست دارد، تندرستى و اگر مرگ دهد، مرگ و اگر زندگانى، زندگانى را دوستتر دارم».
جابر چون اين سخن شنيد بر روى محمد بوسه داد و گفت: «صدّق رسولالله كه مرا گفت: تو يكى از فرزندان مرا مىبينى، همنام من، و او كسى است كه دانش را مىشكافد، آن چنان كه خويش، زمين را مىشكافد».
اخلاق ناصرى، خواجه نصير
امام هادى(ع) در پاسخ به پرسش ابنسكيّت مىفرمايد: هنگامى كه خداوند موسى را فرستاد، جادوگرى بر مردم عصر او غلبه داشت. پس او از طرف خدا، چيزى براى مردم آورد كه توان انجام دادن چنان كارى را نداشتند و بهوسيله آن، جادوى آنها را باطل ساخت و حجّت را بر آنان ثابت كرد. عيسى را در زمانى مبعوث كرد كه بيمارىهاى مزمن شيوع داشت و مردم، نياز به طبابت داشتند. پس عيسى از نزد خدا چيزى برايشان آورد كه مانند آن را نداشتند. او به اذن خدا مردگان را زنده كرد و كور مادرزاد و پيس را شفا داد و با اين وسيله، حجّت را بر آنان ثابت كرد و محمد(ص) را در زمانى فرستاد كه خطابه و سخنورى رواج داشت. پس آن حضرت از زبان خدا مواعظ و حكمتهايى آورد كه بهوسيله آنها گفتار ايشان را باطل كرد و حجّت را بر آنان ثابت نمود.
كافى
گفتم: «جواد!»
باز شكفتم
نام تو را به باغچه گفتم
ناگاه ذهن باغچه گل كرد
من بويى از بهار شنفتم
يكباره پر گرفت ز نامت
يك فوج از پرنده، نگفتم!
غم را كه در هواى دلم بود
با نام شعرگون تو رُفتم
قلبم چو غنچه بسته غم بود
گفتم جواد!
تا كه شكفتم.
س. حسينى
... رضا خان: ما كهنهسربازها سرمون از پشت هم چشم داره. سردى استاد از سنگينى نفسش پيداست. پير شدى استاد!
كمالالملك: به اندازه عمرم.
رضا خان: از زيادى عمر ملولى؟
كمالالملك: ملول از روزگارم.
رضا خان: استاد! اين چه سماجتيه كه اهل هنر دارند در نبوسيدن دست قدرت؟ تكبر نيست؟
كمالالملك: عوالم آنها جداست.
رضا خان: حسد هم نيست؟
كمالالملك: خُلقاً درويشاند.
رضا خان: يكجور جلبنظره.
تديّن: حيات اين جماعت، در بذل توجه است و مرگشان در بىاعتنايى.
رضا خان: پير و جوان، طفلين. از خودراضى. خيال مىكنين خدا چيزى بيشتر به شماها داده.
كمالالملك: در خانه هم بچههاى شيرين، بيشتر مورد عنايت پدر هستند.
رضا خان: بعيد از ما قدرتمداران هفت خطه كه تو اين بازى قهر و آشتى، سستتريم. امروز تو اين مملكت، امر، امر ماست. مجلس و عدليه و دولت، تعارفه. مىتوانيم امر كنيم همين فردا ريز و درشتشونرو ببرن زراعت تا قدر عافيترو بدونين و سرِ عقل بياين.
تديّن: اعلىحضرتا! لطف عشق در جنونه، مروّت شاهانه نيست خراب كردن آشيان اين جماعت مجنون!
كمالالملك: مجنون براى دنيا بىضررتره تا جانى.
فيلمنامه كمالالملك، على حاتمى
در ساعتى كه هول مكرّر داشت
ديوارههاى خانه، ترك برداشت
ممنوع بود رد شدن؛ امّا زن
در دست، حكم «رد شو و بگذر» داشت
حسى لبالب از «شعف» و «وحشت»
حسى «شگفت» و «دلهرهآور» داشت
در قلب او جوانه يك گُل بود
يك سينه آرزوى معطر داشت
هر چه ستاره مست شد و رقصيد
شب را صداى شادى و دف برداشت
صد صف فرشته سجده به كودك كردى
آن لحظه عرش، حالت ديگر داشت ...
مهدى زارعى
امام على(ع): وقتى آيه «اى جامه به خود پيچيده، به پاخيز شب را مگر اندكى» بر پيامبر نازل شد، آن حضرت تمام شب را به عبادت مىپرداخت تا جايى كه پاهايش ورم كرد، به طورى كه (موقع نماز خواندن) يك پايش را بلند مىكرد و يكى را روى زمين مىگذاشت. پس جبرييل بر آن حضرت فرود آمد و گفت: «طه» يعنى هر دو پايت را بر زمين بگذار اى محمد. «ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه به رنج افتى» و نيز اين آيه را نازل كرد: «پس، هر چه از قرآن ميسر است تلاوت كنيد».
منتخب ميزانالحكمه، ح6082
امام سجاد(ع): چون حسين زاده شد، خداوند متعال به جبرييل وحى فرمود كه براى محمد(ص) پسرى متولد شده است. نزد او برو و شاد باش بگو و به او بگو كه على براى تو به منزله هارون براى موسى است. پس طفل را به نام پسر هارون نامگذارى كن. جبرييل فرود آمد و از جانب خداوند متعال به پيامبر تبريك گفت و آنگاه عرضه داشت: «خداوند به تو فرمان مىدهد كه او را به نام پسر هارون نامگذارى كنى». پيامبر پرسيد: «نام پسر هارون چه بوده است؟». جبرييل گفت: «شُبَير».
پيامبر(ص) فرمود: «زبان من عربى است». جبرييل گفت: «نام را حسين بگذار».
عللالشرايع
... عشق، هنر، مهر، سخن، زندگى
اينْت همان شعر، همان شاعرى
شعر: همان سادگى كودكى
شعر: همان عاطفت مادرى
بوسه شد و از لب شيرين شكفت
تا به شكر، خنده كند شكّرى
نغمهسرا در غزل «رودكى»
هوش ربا در سخن «عنصرى»
شور و ترانه ز دَمِ «فرخى»
طنز و حِكَم در قلم انورى
كرد چو از طبع «نظامى» طلوع
داد چنان، دادِ سخن پرورى
سر خوش از اين باده چو «خيام» گشت
داد ز حكمت به سخن، سرورى
در حرم خاطر سعدى خرام
تا نَبِگيرى تو سخن سرسرى
از نىِ عرفان ز دمِ «مولوى»
گشت هنر تالىِ پيغمبرى
شعر: همان پرتو سينا و طور
شعر: نه حيلتگرى سامرى
شعر: همان عشق، همان زندگى
شعر: سرافرازى و نامآورى.
مهرداد اوستا
امام صادق(ع) - خطاب بهابنسنان -: به زودى در شبههاى خواهيد افتاد و بدون نشانهاى نمايان و امامى رهنما خواهيد ماند. از اين شبهه، رهايى نيابد مگر آن كس كه دعاى غريق را بخواند.
عرض كردم: دعاى غريق چگونه است؟
فرمود: «مىگويى: خدايا! بخشايشگرا! مهربانا! اى دگرگونساز دلها! دل مرا بر دينت استوار گردان».
عرض كردم: اى دگرگونساز دلها و انديشهها! دل مرا بر دينت استوار گردان.
فرمود: «البته خدا دگرگون كننده دلها و انديشههاست. امام تو همان بگو كه من مىگويم: اى دگرگونساز دلها، دل مرا بر دينت استوار ساز».
بحارالأنوار