مجلات >حديث زندگى>شماره 23

تراول خند

اندر تعاريف آزادى!

«آزادى يعنى اين‏كه اين جناب شاديبا ـ دامت افاضاته ـ هر حرفى اعم از شفاهى، كتبى، تستى، حسابى، غيرحسابى، منقول و غير منقول ... بزند، ما روزنامه‏نگارها (البته دور از جون روزنامه‏نگارها) گوش دهيم و به قول معروف، زيرسبيلى رد كنيم!».

«آزادى يعنى اين‏كه برادر شاديبا ـ رحمة‏الله‏عليه ـ چند كلمه حرفِ نه چندان حسابى پيرامون وزير شدن خودش و آگهى‏هاى تبليغاتى و ... بزند و ماصمٌ بكم باشيم!».

«آزادى يعنى اين‏كه جناب شاديبا همه نوع حرف از همان انواع چندگانه كه در فوق ذكر شد، مجدداً فردا به صورت زنده و مستقيم از شبكه سراسرى مجلّه پخش كند و ما، هم گوش دهيم، هم صمٌ بكم باشيم!». البته جسارتاً همراه با 3 دقيقه و 59 ثانيه پيام‏هاى بازرگانى!

اين «مش قلى‏خان» همسايه ديوار به ديوار ما كه اصلاً آزادى بيان را با خفقان، اشتباه گرفته است! آزادى بيان يعنى اين‏كه وقتى بنده، چند كلمه حرف حساب اعم از: چرنديات، پرنديات، خُزعبلات و ... مى‏زنم، اين جناب شاديبا و بقيه زيرپوستى‏هاى مجلّه، چشمشان چهارتا، همه را به رضا و رغبت بخوانند و پس از خواندن به صداى بلند بگويند: «صحيح!»؛ ولى اگر نگفتند، معلوم مى‏شود كه كاسه‏اى زير نيم‏كاسه بوده!

البته بنده در باب آزادى همه رقم: فكرى، روحى، روانى و ... نظريات اكتيو (جذاب) ديگرى هم دارم. اگر از دفتر مجله آمدند و با بنده مصاحبه كردند كه مفصّلاً عرض خواهم كرد و اگر نيامدند و مصاحبه نكردند كه هيچى!

ديروز از هيئت تحريريه مجلّه، تماس گرفتند كه از قسمت فنّى پيغام داده‏اند كه بنده، ورق‏پاره‏هاى زندانم را ديرتر از موعد مقرّر مى‏فرستم و همه را معطّل خودم كردم. اگر اين‏بار، يك روز و از همان يك روز، يك ساعت و از همان يك ساعت، چند دقيقه و از آن چند دقيقه، چند ثانيه خُزعبلاتم را ديرتر بفرستم، مجله را بدون چرنديات بنده، چاپ مى‏كنند برود پى كارش!

كسى كه تماس گرفته بود، به قدرى محكم، غليظ، و ظريف پيغام را داد كه بنده، فى‏الحال، ماست‏ها را كيسه كردم ... لذا، امروز صبح زود كلّه سحر، راه افتادم كه بيايم به موقع، ورق‏پاره‏هاى زندانم را تحويل دهم؛ امّا هنوز كاغذ و قلم را حاضر نكرده بودم كه تلفن زنگ زد و يكى از خوانندگان جوان از جنس مردانه، با صداى كلفت، شروع كرد به صحبت كه «ببين جناب! من براى موضوع اين شماره مجله، يك سوژه ناب دارم».

گفتم: دير گفتى آقا جان، مطلب اين موضوع آماده شده.

گفت: يعنى نوشتى، تمام شد؟ به همين زودى؟

گفتم: فقط نوشتنش مانده!

گفت: پس ننويس كه حرف مهمّى دارم.

گفتم: عرض كردم كه دير شده ... باشد براى شماره بعد.

گفت: اى آقا ... مگر خُزعبلات امروزت درباره چيست؟

گفتم: درباره آزادى همه رقم: اسيرى، زندانى، چك برگشتى، سارق، قاتل، وارداتى، صادراتى و ... خلاصه هر چه دل‏تنگت التماسمند است.

گفت: لابد باز اين مسئله «آزادى همه رقم» مدّ روز شده، مى‏خواهى شعار بدهى؟

گفتم: نخير ... مى‏خواهم يك برخورد ريشه‏اى بكنم.

گفت: عجب! ... حالا ممكن است بفرمايى در رابطه با كدام «آزادى‏هاى همه رقم»؟

گفتم: چه فراوان است آزادى، مثلاً همين «مردانه!»، «زنانه!»، «بچگانه!» و نهايتاً «شيرخواره!».

هنوز حرفم تمام نشده بود كه از پشت تلفن به صداى خيلى بلند گفت: «صحيح! ...» و گوشى را گذاشت.

خودمانيم، به قدرى قشنگ، به قدرى غليظ، به قدرى ظريف، به قدرى بلند و به قدرى صحيح، اين كلمه «صحيح!» را ادا كرد كه انگار خودِ شيخ اجل، جناب شاديبا ادا كرده باشند!