مجلات >حديث زندگى>شماره 23

عشق گمشده

اُ.هِنرى

مترجم: زهرا طراوتى

ماجرايى كه مى‏خواهم برايتان نقل كنم از دفتر گزارشگرى «فانوس صبح (The Mrning Beacon)» شروع شد. آن جا مشغول كار بودم و مطالبى براى اين روزنامه مى‏نوشتم. تقريباً درباره هر چيزى كه مى‏ديدم، مى‏نوشتم و همه اينها از قِبَل خيابان‏گردى‏هاى طول و درازى بود كه در نيويورك داشتم. كارم نظم و قاعده مشخصى نداشت و بالطبع، پولش هم دندان‏گير نبود.

يك روز صبح بود كه تريپ(1) آمد و مقابل ميز كارم ايستاد. در بخش چاپ و نشر كار مى‏كرد. گفتم حتماً يك كارى با عكس‏ها دارد؛ چون هميشه خدا بوىِ داروى عكاس‏ها را مى‏داد و دست‏هايش به خاطر وَر رفتن با اسيد و اين جور مواد، سوخته بود و لك داشت. چيزى حدود 25 سال سن داشت؛ امّا چهل ساله به نظر مى‏رسيد.

ريش كوتاه و قرمزش كه مثل كُرك‏هاى يك قالى كهنه از صورتش بيرون زده بود، تقريباً نيمى از چهره‏اش را مى‏پوشاند. در كل، آدم رنگ پريده و بدبختى به نظر مى‏رسيد. عادتش بود از هر كداممان پولى قرض بگيرد و لِفت و ليس كند. حالا اين مبلغ از بيست و پنج سنت گرفته و تا يك دلار هم مى‏رسيد. از آن جا كه مى‏دانست از هيچ كس بيشتر از اين، چيزى برايش نمى‏ماسد، به همان يك دلار قانع بود. روى ميز كارم نشسته بود و يك دستش را به زحمت با دست ديگر نگه داشته بود؛ امّا فايده نداشت، هر دو دستش داشت مى‏لرزيد. طبق معمول دردش از ويسكى بود!

آن روز به خاطر پيشرفت در داستانى كه براى روزنامه نوشته بودم، پنج تا يك دلارىِ نو دستم را گرفته بود. به همين خاطر، آن روز، همه دنيا جلو چشم‏هايم رنگى بود و كبكم خروس مى‏خواند!

در حالى كه چشمم به او بود، گفتم: «خُب تريب! چه خبر؟».

تريپ پرسيد: «يك دلار دارى؟!».

فلك زده‏تر از هميشه به نظر مى‏رسيد. گفتم: «آره، حقيقتش پنج دلار دارم. مى‏دونى كه اونها را با بدبختى به دست آوردم. الآن هم واقعاً خوش‏حالم كه اين مبلغ گيرم آمده؛ چون بدجورى بهشون نياز داشتم».

همه چيز را برايش روشن كردم و نقطه ابهامى باقى نگذاشتم. مى‏ترسيدم مثل هميشه يك دلار بخواهد. امّا گفت: «من قصد ندارم هيچ پولى از تو قرض بگيرم».

از شنيدن اين حرف، حسابى خوش‏حال شدم. ادامه داد:

ـ من يك سوژه واقعى برايت گير آوردم. تو مى‏تونى از او يك داستان بنويسى و پول زيادى به جيب بزنى. در عوض، يكى دو دلار بايد خرج كنى. البته گفته باشم، من اين پول را براى خودم نمى‏خواهم.

ـ حالا اين اطلاعات چى هست؟

ـ درباره يك دختر؛ يك دختر زيبارو كه تا حالا به عمرت نديدى! عين يه دسته گل. يه پارچه خانومه. بيست ساله توى يك دهكده زندگى مى‏كنه و هرگز به عمرش نيويورك را نديده. تو خيابونِ سى و چهارم باهاش برخورد كردم. يك چيزى مى‏گم، يك چيزى مى‏شنوى؛ او زيباترين دختر دنياست.

وسط خيابون نگهم داشت و پرسيد كجا مى‏تونه «جرج براون»(2) را گير بياره! گوش مى‏كنى؟! از من پرسيد چه‏طور مى‏تونه جرج براون را توى نيويوركِ به اين بزرگى پيدا كنه!

خلاصه، گپى باهاش زدم و فهميدم هفته بعد مى‏خواد با يك كشاورز جوون ازدواج كنه؛ اسمش هم «هيرام داد» بود.(3) امّا براش سخته، نمى‏تونه عشق اولش يعنى همون يارو، «جرج براون» را فراموش كنه. اين آقاى «جرج» چند سال پيش دهاتُ ول مى‏كنه و مى‏ياد شهر كه آينده‏اش را بسازه؛ امّا به كل، يادش مى‏ره برگرده ولايتش. حالا بعد از مدت‏ها اين دختر رضايت داده كه با «هيرام‏داد» ازدواج كنه و چند روز مونده به عروسى «آدا» ـ راستى اسمش «آدا لاورى»(4) است ـ يكهو مى‏زنه به كلّه‏اش و راه مى‏افته مى‏ره راه‏آهن و يك بليت قطار براى نيويورك مى‏گيره و مى‏ياد شهر كه در به در دنبال جرج بگرده.

اميدوارم زن‏ها را درك كنى؛ جرج اون‏جا نبوده؛ امّا اين طفلك با تمام وجود، او را مى‏خواسته. خُب مى‏دونى كه من نتونستم اين دختره را تو خيابان‏هاى نيويورك تنها ول كنم. طفلك فكر مى‏كرده به اوّلين نفرى كه برسه و سراغ «جرج براون» را بگيره، طرف بهش مى‏گه: «بگذار ببينم، جرج براون؟! ... اوم م ... اون يك مرد كوتوله چشم آبى نيست؟! خودشه؟ ... خيلى خوب، احتمالاً تو مى‏تونى او را در خيابان بيست و پنجم، نرسيده به نانوايى پيدا كنى!».

و ادامه داد:

ـ خودت كه مى‏دونى من در اين جور مواقع، آن هم صبح زود، پولى در بساطم نبوده. آن طفلك هم تا سنتِ آخر پول‏هايش را خرج بليت قطار كرده. براى همين بردمش به يكى از پانسيون‏هاىِ خيابان سى و دوم؛ همان جايى كه عادت كردم شب‏ها را آن جا سر كنم.

و همان‏جا هم تركش كردم. ما مجبوريم يك دلار براى اتاقش بپردازيم. مى‏دونى كه هر شب، يك دلار خرج برمى‏داره. من خونه رو بِهِت نشون مى‏دهم.

با عصبانيت گفتم: «هِى! صبر كن ببينم؛ هيچ معلومه درباره چى دارى حرف مى‏زنى؟ من را ببين كه فكر كردم يك سوژه درست و حسابى براى داستانم گير آوردى! هر قطار، روزانه صدها دختر جوونُ مى‏ياره و مى‏بره. آخه چه جور خبر و داستانى مى‏خواهى از اين ماجرا براى روزنامه دربياورم؟!».

ـ از اين بابت متأسّفم؛ ولى تو هيچ متوجه نيستى كه چه داستان جذابى مى‏تونى بنويسى. مى‏تونى اون دختره را توصيف كنى و از زيبايى‏هايش بگى. تو مى‏تونى درباره عشق بنويسى؛ يك عشق واقعى. ديگه خودت بهتر مى‏دونى چه كار كنى. در عوضِ چهار دلارى كه برات خرج برمى‏داره، مطمئنم پانزده دلار گيرت مى‏ياد.

ـ حالا چرا چهار دلار؟!

ـ يك دلار براى اتاق مهمان‏خانه، دو دلار براى بليت برگشت دختره به خانه‏اش، وَ ...»

ـ وَ چهارمين دلار؟!

ـ يك دلار هم مال من، براى ويسكى! موافقى؟!

چيزى نگفتم و فقط لبخند زدم. و دوباره مشغول نوشتن شدم. تريپ گفت: «انگار تو اصلاً تو باغ نيستى!».

نگاهش كردم. درمانده‏تر از قبل بود. ادامه داد: «اين دختر بايد امروز بره خونه؛ نه امشب، نه فردا شب، فقط همين امروز. خيال مى‏كردم داستانى، چيزى از اين ماجرا در مى‏يارى و براى روزنامه مى‏نويسى و پولى هم به جيب مى‏زنى؛ امّا حالا ديگه مهم نيست تو هيچ داستانى مى‏خواهى بنويسى يا نه. مهم اينه كه اين دختر قبل از اين كه شب بشه، برسه خونه!».

حرف‏هايش كه تمام شد، حس ترحّمى نسبت به دختر پيدا كرده بودم. به هر حال مى‏دانستم اين چهار دلار بى‏زبان بايد در راه سركار خانم «آدا لاورى» خرج شود. امّا به خودم قول دادم به هيچ عنوان يك دلار، سهم ويسكىِ تريپ را ندهم. با عصبانيت كت و كلاهم را پوشيدم. نيم ساعت طول كشيد تا به مهمان‏خانه برسيم. تريپ زنگ را كه زد، گفت: «زود باش بجنب، يكى از دلارهايت را بده بياد!».

زنى، گوشه در را كمى باز كرد. تريپ بى‏آن‏كه كلمه‏اى بگويد، يك دلار به زن داد و او اجازه داد كه داخل شويم. زن گفت: «تو اتاق نشيمنه!» و پشتش را كرد و رفت. در اتاق تاريك، دخترى پشت ميز نشسته بود و اشك مى‏ريخت. بله! او واقعاً زيبا بود. اشك‏ها فقط چشم‏هاى زيباى او را درخشان‏تر كرده بود.

تريپ گفت: «خانم لاورى! اين ... ايشون آقاى چالمرز،(5) دوستِ بنده هستند!».

تريپ با آن كت كهنه و مندرسش عين گداها شده بود و واقعاً باعث سرافكندگى بود كه مرا دوستش خطاب مى‏كرد.

تريپ دوباره با افتخار گفت: «دوستِ من!». و ادامه داد: «همان‏طور كه قبلاً گفتم، اين ... ايشان خانم لاورى هستند». و رو به دختر گفت: «نويسنده خوبيه. خيلى بهتر از من مى‏تونه حرف بزنه؛ براى همين آوردم پيش شما. آى‏كيوش خيلى بالاست. الآن به شما مى‏گه چى كار بايد انجام بديد».

ـ خانم لاورى ... اوم م ...

با اين كلمه شروع كردم و ماندم كه در ادامه چه بايد بگويم:

ـ خانم لاورى ... من ... من واقعاً خوش‏حال مى‏شوم اگر كارى از دستم بربيايد برايتان انجام بدهم. البته اول لازمه خواهش كنم تعريف كنيد كه ماجرا از چه قراره!

دختر شروع كرد به گفتن: «راستش اين اوّلين دفعه است كه به عمرم نيويورك را مى‏بينم. هيچ فكر نمى‏كردم همچين جاى بزرگى باشه. تا اين‏كه آقاىِ ... آقاىِ ... فليپ را در خيابان ديدم و درباره دوستم از ايشان سؤال كردم و ايشان هم مرا اين‏جا آوردند و از من خواستند منتظر بمانم ...».

تريپ گفت: «خانم لاورى! من توصيه مى‏كنم همه چيز را به آقاى چالمرز بگوييد. او دوستِ منه، دوستِ خودمه! و به شما خواهد گفت كه بايد چه كار كنيد».

ـ بله، البته. ولى چيز خاصى براى گفتن نيست. فقط اين‏كه ... قرار بود پنج‏شنبه عصر، يعنى هفته بعد با مردى به نام «هيرام داد» ازدواج كنم. او حدود بيست هكتار از مرغوب‏ترين خاك دهكده را به نام خودش داره و كشاورزى مى‏كنه. صبح به مادرم گفتم قصد دارم امروز را با «سوزى آدامز»(6) يكى از دوست‏هايم، سر كنم. خُب، البته دروغ گفتم؛ ولى اصلاً مهم نيست. با قطار آمدم نيويورك و آقاىِ ... آقاىِ ... فليپ را ديدم و سراغ ج ... ج ... را از ايشان گرفتم و ...

تريپ، حرفش را قطع كرد.

ـ ولى شما گفتيد، شما به من گفتيد؛ اين مرد جوان، اسمش چه بود؟... بله «هيرام داد» را دوست داريد و ضمناً او هم عاشقتون شده و با شما خيلى خوب تا مى مى‏كنه!

ـ بله، خُب البته كه دوستش دارم؛ با من هم خوب رفتار مى‏كنه. راستش، همه با من خوب هستند ... امّا ... .

واضح بود كه همه او را دوست داشته باشند. اين طبيعى بود كه همه مردم با او خوب رفتار كنند؛ آخر او واقعاً زيبا بود. خانم لاورى با بغض ادامه داد: «امّا ... امّا شب گذشته، دوباره به فكر او افتادم به ج ... جرج ... و خودم ...».

و باز شروع كرد به اشك ريختن؛ مثل باران بهارى. پيش خودم واقعاً متأسف بودم از اين‏كه نمى‏توانستم كمك زيادى به او كنم. من «جرج» نبودم و خوش‏حال از اين‏كه جاى «هيرام» هم نبودم. هم‏زمان، هم خوش‏حال بودم، هم متأسف. به تدريج توفان كه رد شد، لبخندى زد و شروع كرد به تعريف ادامه داستانش: «من و جرج از زمانى كه او هشت ساله بود و من پنج ساله، عاشق هم بوديم. وقتى نوزده ساله شد، يعنى چهار سال پيش، دهكده را ترك كرد و رفت شهر. گفت مى‏خواد پليس بشه؛ شايد هم رئيس شركت راه آهن يا چيزى شبيه اين. قول داد پيش من برمى‏گرده؛ امّا بعد از آن هرگز چيزى درباره‏اش نشنيدم. خُب ... من ... من دوستش داشتم ...».

اين دختر، نزديك بود مرا هم به گريه بيندازد؛ امّا تريپ، دوباره با عجله پريد وسط حرف او و رو به من گفت: «جناب آقاى چالمرز! شما مى‏توانيد به سركار خانم، بگوييد بهترين كارى كه بايد انجام بده، چيه؟!».

رو به دختر گفتم: «ببينيد خانم لاورى! دنيا سختى‏هاى زيادى براى همه ما داره. خُب، به ندرت پيش مى‏ياد كه ما با اوّلين عشق‏هايمان ازدواج كنيم و به وصال برسيم. شما خودتون گفتيد آقاى «داد» با شما خيلى خوبه و شما هم او را دوست داريد. من مطمئنم بعد از ازدواج با او زندگى خيلى خوب و شادى خواهيد داشت».

خانم لاورى گفت: «بله، من و او با هم تفاهم داريم! قول داده براى من اتومبيل و قايق موتورى بگيره! نمى‏دانم چرا هر قدر كه جشن عروسى ما نزديك‏تر مى‏شه، من بيشتر به «جرج» فكر مى‏كنم؟! البته مى‏دونم كه هيچ وقت چيزى براى من نمى‏نويسه و خبرى نمى‏ده؛ چون حتم دارم اتفاق بدى برايش افتاده.

درست روزى كه مى‏خواست تركم كنه، قلم‏تراشى برداشت و يك سكه ده سنتى را دو نيم كرد. قرار گذاشتيم به هم وفادار باشيم و هر نيم سكه را براى هميشه پيش خودمان نگه داريم تا زمانى كه باز به هم برسيم. من تكه مالِ خودم را خانه گذاشته‏ام.

حالا مى‏بينم آمدن به اين‏جا و دنبال او گشتن، واقعاً كار احمقانه‏اى بود. فكرش را هم نمى‏كردم اين‏جا اين‏قدر بزرگ باشه».

تريپ خنديد. مى‏دانستم همه اين كارها را مى‏كند تا زودتر به يك دلارى ويسكى‏اش برسد. خنده‏هايش را كه كرد، گفت: «اوه، عجب دوره زمانه‏اى شده! امان از دست اين پسرهاى دهاتى. تا چشمشان به شهر مى‏اُفته، همه عشق و قول و قرارهايشان پاك از يادشان مى‏ره. مى‏ترسم اين پسره، دلش واسه يك دختر ديگه رفته باشه و عاشق شده باشه! يا چه مى‏دونم، شايد هم به خاطر ويسكىِ زيادى، خانه خراب شده باشه و از دست رفته باشه. تو كافيه به حرف‏هاى آقاى چالمرز گوش كنى و برى خونه. قول مى‏دم همه چيز درست بشه».

***

پول بليت فقط يك دلار و هشتاد سنت بود. بليت را با يك شاخه گل سرخ به خانم لاورى داديم و با او خداحافظى كرديم. ماجرا كه تمام شد، من و تريپ نگاهى به همديگر انداختيم. اين بار، بيچاره‏تر از هميشه به نظر مى‏رسيد. پرسيد: «حالا مى‏تونى يك داستان درباره‏اش بنويسى؟!».

ـ نچ، تو بگو حتى يك خط! هيچ چيز هيجان انگيزى در اين ماجرا نبود كه بخواهم داستانش كنم؛ امّا به هر حال بايد خوش‏حال باشيم كه تونستيم به اون دخترك بينوا كمك كنيم. فقط همين!

ـ متأسفم! واقعاً متأسفم كه پول‏هاتُ بى‏خودى خرج كردى.

ـ بهتره ديگه حرفش را نزنى. به هر حال، من هيچ خيال ندارم پولى بابت ويسكى بهت بدم.

تريپ دكمه‏هاى كتش را باز كرد و يك دستمال از جيبش بيرون آورد. يك ساعت زنجيرى ارزان قيمت از جليقه زير كتش آويزان بود. يك چيزى هم به زنجير آويخته شده بود. دستم را جلو بردم و شى‏ء آويزان را توى مشتم گرفتم. يك نيم سكه ده سنتى بود كه با قلم تراش، نصف شده بود. با تعجب فرياد زدم: «چى؟!».

او به آرامى پاسخ داد: «آه ه ه، بله. جرج براون! جرج ديروز و تريپ امروز. حالا، بود و نبود تريپ به چه دردى مى‏خوره؟».

بى‏آن‏كه حرفى بزنم توى سكوت، يك دلار از جيبم بيرون آوردم و در دست‏هاى تريپ گذاشتم.

__________________________________

1 . Tripp.

2 . George Brown.

3 . Hiram Dodd.

4 . Ada Lowery.

5 . Chalmers.

6 . Susie Adams.