مجلات >حديث زندگى>شماره 23

ايست، نظر به راست، خبر دار!

محمد محمودى

اين نوشته را در زير نور مهتاب و در حالى كه كمترين نور ممكن را مى‏توان از ماه پنهان شده در پشت ابرهاى تيره برگرفت، مى‏خواهم بنويسم و بر درست نقطه‏گذارى‏هايم در نوشتن با تمام وجود، شك دارم.

چند ماه بيشتر به كنكور نمانده و من به جاى آن كه درس بخوانم، مشغول به كار شدم. نمى‏دانم آيا كار درستى مى‏كنم يا نه؟ در حالى كه بايد چون پسران و دختران هم‏سن و سال خودم، خود را براى نبردى سنگين آماده سازم؛ نبردى كه ديگر نه اسلحه‏هاى سرد قديمى چون شمشير و دشنه به مردم مى‏آيند و نه تكنولوژى مدرن (فناورى) امروزى اعم از بمب‏هاى اتمى و هيدروژنى. اين‏جا اسلحه، هوش و ذكاوت است كه بايد تو را يارى كند تا بتوانى پشت رقيبانت را به خاك بمالى!

امروز، پسران و دختران زيادى را در خيابان ديدم كه به چنان شدتى قند در دلشان آب مى‏شد كه يخ در آب‏جوش! آن‏جا كه اسم خودشان را در بين آن همه اسامى مختلف و با وجود تشابهات اسمى زياد، پيدا مى‏كنند و با خودكار قرمز، دورش را رنگين مى‏كنند كه نكند خداى نكرده گم كنند. و اين چند باره ديدن و پيدا كردن اسمى در درون دنيايى از اسامى زيبا و قشنگ، لذتى دارد كه من خود تجربه‏كننده اين لذت به طريق ديگر بودم؛ با اين تفاوت كه من هر چه گشتم و ديدم و كاويدم، چيزى نديدم و نديدم و نديدم!

اين‏جاست كه تو روزنامه‏اى را كه با هزار دردسر از بازار سياه آن تهيه كرده‏اى، به راحتى با شنيدن صداى يك غريبه از دست مى‏دهى كه: «آقا ببخشيد! حرف ميمِ؟ مى‏شه من نگاه كنم؟».

و تو كه حوصله و صبر ايوب ندارى، روزنامه را رها مى‏كنى و مى‏روى پى كارت! و تمام ذهن تو از خيابان تا به سمت خانه، پر شده است از يك جمله، كه از دنياى سربازى شنيده‏اى: «ايست، نظر به راست، خبردار!».

خلاصه، روز حركت به سمت يك زندگى جديد رسيد و من به همراه سررسيدى كه ديگر تمام من بود، در يك صبح زود، وارد سربازى شدم.

خوبى و جالبى اين‏جا اين است كه براى يك لقمه نان كه مى‏خواهند به تو بدهند بايد كلى كلاغ‏پر و پامرغى بروى. آخر سرْ هم، وقتى به سبد پر از كنسرو لوبيا رسيدى، بگويند غذا كم است بايد دو نفر يكى بخوريد. اين‏جا براى اين يك تكه‏نان بايد زحمت بكشى كه نه من، كه هزاران پسر اين‏جا تا به حال چنين تجربه‏اى نداشته‏اند. خدايا، شب اول را بخير بگذران؛ ما طاقت سختى نداريم، يه وقت مى‏ذاريم فرار مى‏كنيم ها!

جيره تقسيم شد و من لباس‏هايم را پوشيدم. فعلاً مشكل اصلى من با كمربند آن است. هر چه مى‏كنم بسته نمى‏شود. تا من بخواهم ياد بگيرم، آموزشى كه سهل است، سربازى‏ام تمام شده!

مشكل من با كمربند حل شد و به تفاهم دوجانبه رسيديم، مشكل تازه، تراشيدن موى سر من است كه چشمتان روز بد نبيند كه بايد همه را بتراشم. واى كچل!

امروز يك ماه خدمتيم و من وقتى فكر مى‏كنم نوزده ماه ديگر مانده، به خودم مى‏بالم كه از اندكى درآمده‏ام و ديگر به دست، خطاب نمى‏شوم. سر سفره افطار نشسته‏ايم: گز، پسته، پرتغال، نارنگى، آبليمو، شربت، كنسرو ماهى، كمپوت، سُس‏مايونز و سالادى كه دست‏پخت خود من است. سفره رنگين ما پذيراى فرمانده گروهانى است كه رابطه صميمانه‏اى با بچه‏ها برقرار كرده است و همه «سيّد» صدايش مى‏زنند.

فردا ترخيص ميان دوره است. هيچ كس نخوابيده، ساعت 5/2 نصف‏شب است.

و پارادوكس شگفتى است اين‏كه بدين جا مشتاقيم و از آن بيزار! و آمديم تا شروع كنيم يك زندگى يك ماه و نيمه ديگر را. جالب اين‏كه تنبيه ديروز، قشنگ‏ترين تنبيه‏هاست كه من در اين چند ساله عمرم شنيده‏ام:

«هر كس بندهاى پوتين‏هايش را باز كند و به‏هم گره بزند و خودش را به تنه درخت ببندد و نفر بعد هم برود روى شانه‏هاى نفر بعد بايستد و همين كار را بكند تا چهار نفر!

خاطره‏نويسى، رونق فراوانى يافته. هر كس دفترى به دست دارد و مشغول نوشتن است. من هم چون ديگران، مشغول نوشتن هستم كه به يكباره، آسايشگاه از صداى شعر منفجر مى‏شود كه:

نه يك ماه و نه دو ماه، نه سه ماه، سربازى

چه‏طور طاقت بيارم 24 ماه، سربازى

مسلسل، من غريبم ياورم باش، سربازى

به جاى مادرم غم پرورم باش، سربازى

لباس خدمتم خال خال پلنگى، سربازى

كجاست اون كت و شلواراى رنگى، سربازى

ديروز بيست ماه بود كه از آن روزها مى‏گذشت. با تمام خوبى‏ها و بدى‏هايش كه خاطرات آن به تمام خوبى‏ها و بدى‏هايش مى‏ارزد و مى‏چربد؛ امّا در هر صورت اگر در بهترين جاى دنيا هم خدمت كنى، خدمت براى تو سخت خواهد گذشت، حتى اگر مسئول مستقيم تو سرهنگى پير از اهالى جبهه و جنگ باشد و در قيد و بند احترامات نظامى نباشد و تو را چون پسرش دوست بدارد. خداحافظ سربازى!

و امروز كه سربازى‏ام تمام شده، شايد بتوانم ادعا كنم كه قدمى بزرگ در راه استقلال خويش برداشته‏ام. اكنون من 22 ساله‏ام و ماشاءالله براى خودم عاقلم و بالغ؛ امّا همچنان همان جوجوى مامان و بابا خواهم ماند!