| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
محمد ربّانىخواه
در كلاس رياضى، آقاى باقرى، مشغول خواندن نمرههاى امتحانى هفته گذشته بود و همه با اضطراب و نگرانى، منتظر شنيدن نمره خود بودند:
ـ احمدى 11؛ حميدى 8؛ فاطمى 13؛ حسينى 18 .
آقاى باقرى، به محمد كه كنار من نشسته بود نگاهى كرد و گفت: «آفرين حسينى! خوب خوانده بودى». لحظهاى به محمد حسوديم شد و آرزو كردم كاش جاى او بودم و آقاى باقرى، موقع خواندن نمره من، به من هم توجه كرده، در كلاس تشويقم مىكرد، كه آقاى باقرى گفت: «يوسفى»! بعد، مكثى كرد و با نگاه به من گفت: «آفرين! بسيار عالى بود. فقط تو بيست شدى. اگر همينطور درس بخوانى، در كنكور، رتبه خوبى مىآورى». بعد همه بچهها با تحسين به من نگاه كردند و محمد زير لب گفت: «خوش به حالت! چه جورى بيست شدى؟».
كمكم توى ذهنم مجسم كردم كه نتايج كنكور، اعلام شده و عكس من در صفحه اول روزنامه چاپ شده است و همه با احترام به من اشاره مىكنند و يا درباره موفقيتم از من راهنمايى مىخواهند و ... كه ناگهان با شنيدن اسمم به خودم آمدم و به آقاى باقرى نگاه كردم كه مىگفت:
«يوسفى 10؛ داورى 14 و ...» .
فقط يوسفى به اين دوگانگى مبتلا نيست؛ بلكه همه كموبيش بين واقعيت و رؤيا زندگى مىكنند و اصلاً آرزو و رؤيا، جزئى جدا نشدنى از زندگى است؛ بدين سبب، زندگى هر انسان را بايد در دو بعد متفاوت، بررسى نمود: يكى زندگى در ذهن و رؤيا و ديگرى زندگى واقعى و ملموس كه غالباً اختلاف بين اين دو بسيار زياد است. در يك تقسيمبندى، تفاوت افراد مختلف در اين است كه برخى مىتوانند به آرزوهايشان نزديك شده يا به آن برسند؛ امّا بيشتر مردم نمىتوانند ارتباطى ميان آرزو و واقعيت بهوجود آورند. بنابراين، در آرزوى خود، آن گونه كه مىخواهند، زندگى مىكنند؛ امّا در واقعيت، روزگار، هر طور كه مىخواهد، زندگيشان را شكل مىدهد. تفاوتهاى اين چنينى موجب مطرح شدن اين پرسش مىگردد كه: آيا اساساً بين آرزو و واقعيت، ارتباطى هست؟ و يا مىتوان ارتباطى برقرار كرد؟ فراتر از اين، آيا داشتن آرزو چيز مطلوبى است؟ و يا نشانه كمبود و ناتوانى در زندگى واقعى است و زندگى در آرزوها و خيالات، راهى براى گريز موقّت از واقعيتهاى ناخواسته زندگى است؟
براى پاسخ گفتن به چنين پرسشهايى ابتدا يك قدم به عقب برمىگرديم تا ببينيم افرادى كه توانستهاند در زندگى واقعى خود به نتايج مطلوب و موفقيتهاى چشمگيرى دست يابند، آيا تنها در دنياى واقعى زندگى كردهاند و دَرِ ذهن خود را به روى آرزوها و رؤياهاى شيرين بستهاند يا خير؟ با بررسى زندگى چنين افرادى به روشنى ديده مىشود انسانهاى موفق، در خيال خود، قصرى بسيار باشكوهتر از دنياى واقعى بنا كردهاند و چه بسا در عمل، زندگى خيالى بيشترى نيز نسبت به ديگر افراد داشتهاند. بنابراين، در گام نخست، بايد بكوشيم آرزو را امرى ناپسند و مُضر براى زندگى به حساب نياوريم؛ بلكه آرزوها را بشناسيم تا از انرژى انباشته در آنها بهره بگيرم.
در دومين گام بايد ببينم كه آيا داشتن آرزوهاى بزرگ و رؤيايى، نقشى در زندگى واقعى دارد يا خير؟ در واقع، پاسخ پرسش اصلى بحث در جواب اين پرسش نهفته است؛ زيرا داشتن آرزو يك نياز طبيعى و لازم براى يك زندگى در حال رشد و رو به تكامل است و كسى كه فاقد آن باشد، نمىتواند در زندگى واقعى خود به موفقيت مطلوبى دست يابد. در واقع، نكته اساسى در اين است كه چگونه مىتوان آرزوها را به سمت واقعيت سوق داد و راهى براى رسيدن به آن در دنياى خارج از ذهن و خيال يافت. در غير اين صورت، همانگونه كه زندگى، بدون داشتن آرزو نمىتواند ثمرات مفيدى داشته باشد، زندگى كردن تنها در آرزو نيز عوارض خطرناكى از قبيل يأس و سرخوردگى در پى خواهد داشت كه موضوع بحث ما نيست. ما به دنبال آنيم كه بدانيم از چه راهى مىتوان آرزو را به عنوان يكى از مهمترين اهرمهاى موفقيت براى رسيدن به فرداى باشكوه به كار گرفت.
آرزو نيز مانند هر مفهومى از جنبههاى مختلف و حتى مثبت و منفى برخوردار است كه در اين بحث مختصر تنها برآنيم كه به جنبه مثبت و نقش آن در رسيدن به موفقيت بپردازيم. در تعريف ما داشتن آرزو و زندگى در رؤيا همان پرواز ذهن به آرمانهاى ايدهآل و مطلوب در تمام ابعاد زندگى از جمله تحصيلى، شغلى، مالى، معنوى، اجتماعى، خانوادگى و ... است و هر چه بيشتر و روشنتر در اين آرزوها سير شود، نتايج بهترى به دست خواهد آمد. براى مثال در داستان ابتداى بحث، يوسفى در حال و هواى دانشآموزان پشت كنكورى، در آرزوى به دست آوردن رتبه اول كنكور است و چنين آرزوهايى اگر چه رسيدن به آن دشوار است، امّا بسيار مفيد است.
اگر چه آرزوهاى بزرگ، موجب ايجاد انگيزه و تحرك لازم براى رسيدن به موفقيت است، امّا تنها اوّلين پله در مسير موفقيت به حساب مىآيد و بايد از آن براى رفتن به پلههاى بعدى استفاده نمود. در غير اين صورت، ماندن در اين مرحله، در دراز مدت، اثرات زيانبارى را در پى خواهد داشت؛ زيرا كسى كه فقط در آرزوى رسيدن به مراتب بالا باقى بماند، بعد از مدتى درمىيابد كه آنچه در ذهن دارد، فقط يك رؤياى شيرين امّا پوچ بوده است. چنين فردى در آينده يا سرخورده و مأيوس مىشود و ديگر به توانايىهاى خود بىاعتماد مىگردد و حتى تلاشى جهت بهتر شدن زندگى خود انجام نخواهد داد و يا مانند افراد دور از واقعيت، تنها در رؤياى خود زندگى خواهد كرد.
بنابراين، اگر چه داشتن آرزو، آن هم آرزوهاى بزرگ، مفيد است، امّا بايد بتوان جايگاه آن را شناخت و از آن در مسير موفقيت استفاده نمود. در اين مسير، در گام دوم، بعد از شناخت آرزوها، بايد با فرماندهى آنها براى زندگى واقعى خود اهدافى را برگزيد. در واقع، انتخاب اهداف بر پايه آرزوها گامى بلند جهت رسيدن به موفقيت است (به زودى شيوه عملى چنين كارى را بررسى خواهيم نمود).
البته در اينجا بايد اشاره كرد كه بسيارى به اشتباه، اين دو مفهوم نزديك بههم را يكى فرض مىكنند و در واقع به آرزوهايى كه در ذهن خود دارند، به چشم «هدف» نگاه مىكنند و چون هدفى با خصوصيات آرزو كمكى به آنها در جهت رسيدن به موفقيّت نخواهد كرد، به هر چه درباره اهميت و نقش هدف در موفقيت شنيدهاند، بىاعتماد خواهند شد، در حالى كه هدف آنها تنها يك آرزو بوده است و آرزو، مقدمهاى براى انتخاب هدف است و گرچه بين آرزو و هدف، اشتراكاتى وجود دارد، امّا اين دو از نظر كلّى به دو عالم مختلف تعلّق دارند؛ آرزو براى دنياى آرزوهاست در حالى كه هدف براى دنياى واقعى است و در واقع، انتخاب اهداف از روى آرزوها، پلى است كه مىتوان بين اين دو جنبه زندگى بنا نمود و راهى است كه بتوان آرزوهاى خود را به واقعيت رساند.
بنابراين، همانطور كه گفته شد براى رسيدن به موفقيت مىبايد از دنياى آرزوها بيرون آمد و آرزوها را به صورت اهدافى واقعى و مشخص بيان نمود و در نهايت، با ذهنىسازى اهداف و هدفگذارى روى وظايف روزمره، به آرزوهاى خود جامع عمل پوشاند؛ امّا لازمه اينها شناخت صحيح از ويژگى اهداف و نحوه تنظيم آنهاست. براى اين منظور، ابتدا با ذكر نكاتى در باب اهميت اهداف و نقش آنها در موفقيت، زمينه را براى انتخاب اهدافى صحيح و مؤثّر مهيا مىكنيم.
در نگاه به يك هواپيماى غولپيكر كه در آسمان در حال پرواز است، قطبنماى كوچك آن اصلاً بهچشم نمىآيد؛ امّا نقش بسيار حساسى براى يك پرواز سالم بهعهده دارد و موجب حركت هواپيما در مسير صحيح مىشود و در صورت انحرافات جزئى، بهراحتى مسير جريان را نشان مىدهد. اهداف نيز در رسيدن به موفقيت، از جهاتى شبيه قطبنماى هواپيما هستند؛ زيرا افزون بر اينكه مسير رسيدن به موفقيت را به درستى نشان مىدهند، در بسيارى مواقع، در بررسى عوامل موفقيت بهچشم نمىآيند، با آنكه نقش بسيار كليدى و مهمى را بهعهده دارند.
از سوى ديگر، اهداف، فلسفه زندگى را شكل مىدهند. اهداف، نياز طبيعى و غريزى براى ادامه حيات هستند كه در صورت فقدان كامل آن، انسان به ورطه خودكشى كشيده مىشود. از اينرو، اكثر مردم به حداقلى از هدف، هر چند بسيار ناچيز و نادرست، دست يافتهاند و دليلى براى زنده بودن خود پيدا كردهاند؛ امّا زندگى با اين اهداف، چيزى بالاتر از زنده بودن برايشان به ارمغان نمىآورد و براى رسيدن به مراتب بالاتر، هيچ كمكى نخواهد كرد.
نقش هدف در زندگى، بسيار بالاتر از اين است كه آن را محدود به دانستن مقصد و داشتن نقشه در مسير زندگى بدانيم. اهداف، نه تنها نيازى طبيعى انساناند و مسير موفقيت را نشان مىدهند، بلكه انرژى و سوخت لازم براى حركت را نيز در اختيارمان مىگذارند و كمك مىكنند تا بتوانيم در مسير درست، حركت كنيم. افزون بر اينها، انگيزه و ايمانى كه در پس انتخاب يك هدف صحيح وجود دارد، موجب ساماندهى قواى درونى مىشود و در مواقع سختى و بروز مشكلات، مانع دودلى و بازماندن در راه مىشود.
در تحقيقى(1) مشخص شده است كه بيش از هفده درصد از مردم، هدفگذارى نمىكنند. همچنين معلوم گشته كه سىدرصد از مردم، بىتفاوتاند و هيچ هدفى در زندگى ندارند و تنها زمانى دست به كار مىشوند كه كس ديگرى به آنها بگويد چه كار كنند و حدود پنجاهدرصد نيز واكنشى عمل مىكنند و به جاى اينكه ابتكار عمل را در دست بگيرند، تنها به اتفاقات، واكنش نشان مىدهند. اين افراد به جاى اينكه خالق شرايط باشند، ساخته شرايط مىشوند. بيش از دهدرصد ديگر نيز در رؤيا زندگى مىكنند. اهداف اين گروه، چنان نامشخص و غير واقعى است كه نمىتوانند قدمهاى لازم را براى واقعيت بخشيدن به رؤياهاى خويش بردارند و در نتيجه، تنها دهدرصدِ باقى مانده، دست به عمل مىزنند و روى پاى خود مىايستند و فرصتها را مىسازند. اين افراد به جاى اينكه در زندگى به بازى گرفته شوند، براى خود، نقشى مىسازند و به تغييرات نه به عنوان تهديد، بلكه به عنوان يك فرصتْ نگاه مىكنند. هر چند كه در ميان همين گروه نيز هدفگذارى به صورت گاهگاهى و تصادفى انجام مىشود و تنها سهدرصد افراد براى زندگى خود، هدف انتخاب مىكنند؛ امّا موفقترين افراد در عرصههاى گوناگون از ميان همين بخش ناچيز برخاستهاند.
البته بايد توجه كنيد كه انتخاب هدف و حركت به سمت آن، بسيار بالاتر از رسيدن به خود هدف است؛ زيرا اين كار از يكسو موجب عادت كردن به پيشرفت و حركت در مسير صحيح است و از سوى ديگر، موجب بالا رفتن اعتماد به نفس و تقويت اراده و پشتكار و نظم در زندگى مىگردد و در نهايت نيز ممكن است بعد از رسيدن به هدف، احساس كنيد كه اين هدف، آنچنان هم كه فكر مىكرديد، مطلوب نبوده است؛ امّا همين اندازه پيشرفت هم در باطن خود، راهها و موقعيتهاى ديگرى را براى شما به ارمغان خواهد آورد.
حال كه تعيين اهداف، در رسيدن به موفقيت، اينقدر اهميت دارد، بايد عدم انتخاب هدف را خيانت به خود و يا حماقت دانست؛ زيرا خيانت از اينروست كه انسان، دانسته، گوهر عزيز عمر را به هدر دهد و حماقت از آنرو كه عدهاى براى پر كردن خلأ «هدف» در زندگى، حاضرند چند برابر زحمت بكشند و نتيجه كمترى بگيرند، ولى دست به انتخاب هدف نزنند. امّا آيا واقعاً بيشتر مردم يا خائناند يا احمق؟ مسلماً چنين نيست. علّت اصلى اين كه اكثر مردم از انتخاب هدف، طفره مىروند، عدم آگاهى آنان نسبت به اين نياز اساسى و قدرت اسرارآميز آن در زندگى است. البته اين عدم آگاهى به صورتهاى مختلفى بروز مىكند كه در صورت شناخت و ريشهيابى آن، مىتوان به درمان آن اقدام نمود. در زير به اختصار به پارهاى از اين موارد اشاره مىكنيم.
اوّلين و شايعترين مانع ذهنى براى انتخاب اهداف، عدم شناخت صحيح هدف است. بسيارى هدف را با آرزو اشتباه مىگيرند و تصور مىكنند همين كه در ذهن خود مىخواهند و يا دوست دارند به چيزى دست يابند، به معناى اين است كه براى خود هدفى دارند. در صورتى كه انتخاب هدف، تنها پروراندن و دوست داشتن يك فكر در ذهن نيست؛ بلكه يك فعاليت فكرى و عملى است و حتماً بايد با رعايت شرايط و اصول آن بر روى كاغذ نوشته شود.
يكى از گرفتارهاى اين طرز فكر غلط، اين است كه آنقدر اهدافِ بدون شرايط صحيح براى خود در نظر مىگيريم كه كمكم تعيين اهداف را در حدّ يك هوس، تنزل مىدهيم و اين ذهنيت را در خود قوّت مىدهيم كه دستيابى به اهداف، بسيار سخت و طاقتفرساست. براى مقابله با اين مشكل، ابتدا با دنبال كردن بحث و تغيير ديدگاه خود، اهداف صحيح و اصولى انتخاب كنيد و سپس با تعيين اهداف كوچكتر و تكرار آنها، اين نيرو را در خود پرورش و بروز دهيد.
اين عامل، زمانى بروز مىكند كه به سبب عدم درك صحيح از زندگى و نحوه اداره آن اصلاً نيازى به انتخاب هدف ديده نشود. ريشه چنين تصورى به عدم درك صحيح از توانايىها و استعدادهاى ذاتى انسان برمىگردد و معمولاً به چند شكل مطرح مىشود:
اوّلين و مخربترين نوع اين تفكر به جهل انسان نسبت به نقش هدف در زندگى باز مىگردد كه با انكار هدف به عنوان يك نياز، ديدگاه پايين فكرى فرد نسبت به زندگى نمايان مىشود. چنين افرادى نمىتوانند منشأ اثر مثبتى باشند و معمولاً به جاى قبول مسئوليت اداره خود، تنها به نسبت دادن مشكلات به عوامل خارجى مىپردازند. امام على(ع) در اين مورد مىفرمايد: «بزرگترين جهل و نادانى، جهل انسان است نسبت به كار خود».(2)
دومين نوع بيان اين مشكل، رضايت داشتن از عملكرد فعلى است كه منجر به عدم نياز به انتخاب هدف مىشود. در اين خصوص بايد گفت كه اصلاً بدون داشتن هدف، ملاكى براى ارزيابى در دست نيست و نمىتوان درباره كميت و كيفيت استفاده از توانايىهاى خود قضاوت كرد.
بعضى ديگر بر اين باورند كه با داشتن هدف و برنامه ديگر نمىتوان از زندگى به درستى لذت برد و با محدوديتهاى زيادى روبهرو خواهند بود و لذت زندگى را در آزادى و بىقيد و بندى نسبت به زمان مىدانند. اين افراد، اگر كمى فكر كنند، درمىيابند كه براى زندگى كردن، ناخواسته بايد محدوديتهايى را پذيرفت؛ امّا مىتوان اين محدوديتها را با اختيار و در جهت رسيدن به يك نقطه بالاتر انتخاب نمود و يا با سپردن خود به دست زمان، منتظر ماند تا شرايط به اجبار، كارها را تحميل كند و تنها براى نجات از وضعيت بهوجود آمده، تن به كار داد.
نوع ديگر عدم نياز به هدف اين چنين است كه بعضى فكر مىكنند چون با حداكثر تلاش خود كار مىكنند، ديگر نياز به انتخاب هدف ندارند. دلايل اين چنينى، مانند داستان خلبانى است كه به مسافرانش اعلام مىكند: «رعد و برق، تمام سيستمهاى هواپيما را از كار انداخته است و هماكنون هواپيما در توفان و در بين كوهها سرگردان است؛ امّا يك خبر خوب هست و آن اينكه ما با تمام سرعت به پيش مىرويم!».
كسى كه در درون خود، ترس از شكست را بيشتر از ميل به موفقيت بپروراند، قدرت انتخاب هدف را از خود سلب مىكند؛ زيرا هر چه بر جذّابيت هدفى افزوده شود، رسيدن به آن، نياز به تلاش و خطرپذيرى بيشترى دارد. از اينرو، در انتخاب اهداف، هميشه بايد به ميزان موفّقيتى كه توقّع داريد، روحيه خطر پذيرى (ريسك كردن) داشته باشيد و جالب اينكه تمام موفقيتهاى دلپذير زندگى، در پس همين عدم اطمينانها نهفته است وگرنه رسيدن به هدفى كه هيچ احتمال شكستى در آن نباشد، لذت چندانى نخواهد داشت.
البته منظور از ترس منتهى به عدم انتخاب هدف، تنها ترس از شكست نيست؛ بلكه ترس به اشكال مختلفى مانند ترس از خجالت كشيدن، ترس از عدم مقبوليت و حتى ترس از موفقيت، بروز مىكند كه بايد در هر مورد با ريشهيابى و درمان، علت را برطرف كرد تا بتوان با اطمينان و اراده قوى، اهداف نيروبخش را انتخاب نمود.
هيچ عاملى به اندازه سستى و راحتطلبى، مانع تلاش در انتخاب هدف و رسيدن به هدف نيست. از اينرو امام على(ع) مىفرمايد: «كسى كه پيوسته تنبلى مىكند، به آرزوى خود نمىرسد».(3)
تنبلى در گام نخست، مانع از انتخاب هدف و در مراحل بعدى، مانع از انجام شدن وظايف زندگى مىگردد. اين عادت ناپسند و متأسفانه شايع، شعلههاى استعداد و نبوغ را خاموش كرده، فرصتهاى زندگى را يكى پس از ديگرى به يغما مىبرد. يكى از راههاى مقابله با اين بيمارى، انتخاب درست اهداف است؛ زيرا در اين صورت، بهانههاى تنبلى براى انجام ندادن وظايف از بين خواهد رفت.
يكى ديگر از موانع انتخاب اهداف، آفت «مفهوم تكرارى» است. بدين معناى كه وقتى واژهاى مانند «هدف» به علت اهميتش زياد شنيده شود، ذهن با مانعى به نام «مفهوم تكرارى» روبهرو خواهد بود و ديگر اين مفهوم، برايش عادى و روزمرّه مىشود و بر اثر گفتگو و مطالعه نمىتواند اهميت و ضرورت خود را به درستى نشان دهد و از آن جايى كه در هر كتاب و صحبتى كه در مورد رويش درست زندگى و تحصيل پيش مىآيد، به انتخاب «اهداف» نيز اشاره مىشود، ذهن با ايجاد يك مانع ذهنى، ديگر آنگونه كه بايد، به اهميت اين مفهوم، توجّه نمىكند. براى برداشتن اين مانع بايد با دقت و تأمل بيشترى مطالب را بخوانيد و با انديشيدن درباره مفهوم «هدف»، درون خود، احساس نياز به آن را حس كنيد.
به يارى خدا، پس از اين، باز هم درباره هدف براى شما خواهم نوشت.
________________________________
1 . ر.ك: مديريت زمان، ديويد لوئيس، ترجمه: كامران روحشهباز، تهران: ققنوس، چاپ دوم، 1379، ص181 .
2 . غررالحكم، ح2936 .
3 . همان، ح 7907 .