| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
يك روز صبح از خواب بيدار خواهيم شد
و همگى خواهيم ديد كه دنيا سياهپوش شده است
و مرگ، مرده است
و آن روز، دادگاه
حكم خواهد داد:
كه زندگى، تا ابد
جريان يابد!
ندا سروندى
جان به قربان خال سياهت
آسمانها مريد نگاهت
اين منم دردمند غريبه
منتظر ماندهام سمت راهت
دوالفقار غيور دلاور
هست در زندگى، تكيهگاهت
چشمه اشك، جارى ز چشمت
هُرم جانسوز در سوز آهت
لشكر سروهاى بسيجى
مىشود خيل مست سپاهت
مىرسى از خيابان عزّت
اى كه حق باد پشت و پناهت
محفلت سينه سرخ شيعه
آسمانها مريد نگاهت.
مهدى طهماسبىدزكى
دريا
با ساحل، شناخته مىشود؛
آسمان
با ستاره؛
جاده
با عابر؛
من
با تو.
زهرا رضايى ـ قم
بسوز، تا كه بسازد خدا جهان تو را
كه بىپرنده كشيده است آسمان تو را
نگاه مىكنى و چشمهات مىگويند
سكوتِ مانده در آن قلب بىزبان تو را
چهقدر؟ تا به كدامين غروب بايد بود!
تو آمدى و زمين، درد بىامان تو را ...
به دوش سرد خودش مىكشيد با اجبار
و بىخيال شد او رنج بىكران تو را
كسى نبود بيايد به ديدنت جز مرگ
به گوشهاىِ تو گفته است او اذان تو را
نگاه كرد خدا تا كه دلخوشىهايت
غزل بماند و چشمِ غزل، زبان تو را ...
تمامِ روز و شَبَت را پُر از ترانه نوشت
سپرد دست غزلهاى عاشقانه، تو را
دوباره در تهِ اين جادهها سكوتِ تو بود
گرفت دستِ دقايق، تمامِ جان تو را .
فاطمه عبدالعظيمى ـ قم
با كفشهاى آجرىات
بر معبد جزيره متروك من
پا مىگذارى
تبر غرورت را بر دست مىگيرى
و تكهتكه مىكنى ريشههاى نخل احساس مرا
مىپيچم در ژرفاى تنهايى
و مىشكنم سكوت ممتد پرنده اسير تو را
امّا هيچ كس جنس سكوتم را نشناخت
و تو همچنان با كفشهاى آجرىات
بر معبد جزيره متروك من
پا مىگذارى.
معصومه حسينى