| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
منصوره اوليايى
نمىدانم بود و نبود يك كلمه در يك كتاب، چرا بايد اين همه مهم باشد. عجيب است كه برايم مثل چاله يا تكهسنگى نيست تا به راحتى از روى آن بپرم؛ بلكه ديوار سنگىاى است كه بايد از سر راه بردارمش. كتاب را مىبندم، كلمه را بر روى تكه كاغذى مىنويسم، قلم در قلمدان مىگذارم؛ امّا هنوز ذهنم به دنبال كلمه است كه ناگهان سر از پلهها در مىآورد.
از پلهها بالا رفت. او پنهان از همه، من پنهان از او. سياه سفيدى آميخته به هم در آن تكه سنگهايى كه پله مىناميدنش؛ چون تشويق درونم، مرا همراهى مىكرد. دمپايىها را جابهجا پوشيده بودم. تقصير اوست كه هميشه بىهوا و آنى به راه مىافتد؛ در خفايى ناآشنا و بىمفهوم و من به دنبالش. فضولى، كنجكاوى و يا حق كودكانهاى كه در من طلبيده مىشد، تمام نيرويم بود.
دمپايىهايش را روى زمين مىكشانيد و پاى استخوانىاش را بلند مىكرد. من به قد بلندش مىنگريستم كه به بلنداى تاب و تب من بود. آرزو مىكردم وقتى وارد اتاق مىشود، در را باز بگذارد. اتاق، در راهپله پشتبام بود. كليد را چرخاند. كليدهايى كه من در آن خانه ديده بودم چند برابر قفلها بود. قفل درها، كمدها، صندوقها. شايد هميشه قفلهايى پنهان از چشمان كودكانه من بودند، در حالى كه جاى كليدها را خوب مىدانستم.
در با صداى زوزهاى باز شد. قلبم به تپش افتاد. در را لمس كردم. قهوهاى بود و نامطبوع. او را از ميان در ديدم. فقط كپلش را، كه همان استخوان لگنش بود. دولّا شده بود روى صندوق قديمى. ناگهان برگشت و چيز نامفهومى گفت، به اين معنا كه برو بيرون؛ امّا من ايستادم. همهجا پر از كتاب و برگه بود. كتابها جابهجا و گُله به گُله، روى هم تا نيمه عرض ديوار بالا رفته بودند؛ استخر كتاب بود. آنقدر درهم لوليده بودند كه گويا برگههاى جديد از ميان شيرازهشان بيرون دويده بود و دست آخر، شيرازهشان از هم پاشيده بود.
دو صندوق بزرگ قديمى با نقوش گلدار وجود داشت. چشمم به كتابى با جلد آلبومى بزرگ افتاد؛ دو برابر كتاب فارسىام بود. تصوير يك شاهزاده و چند نفر ديگر بر روى آن بود. مثل كارتونهايى كه مىديدم، به من خنديدند و قند در دلم آب شد. يك كتاب انگليسى قديمى بود. بعدها فهميدم كتاب براى بچه امريكايىهايى است كه به مدرسه مىروند. احتمالاً داخلش پر از عكس بود.
قفل كوچكى در دستانش وول خورد. درِ صندوق بزرگ را گشود. براى آنكه داخلش را ببينم، مجبور شدم كاملاً وارد اتاق بشوم. پر از كتاب بود. كتابهاى بيچاره، از جا تنگى همديگر را بغل كرده بودند. دستش را فرو برد. كتابها دهن باز كرده بودند. در چنگالش يكى دو كتاب بيرون آورد. يك استكان قديمى هم بيرون پريد. يك قاشق را هم ديدم. كمى آن طرفتر روى زمين، ميان كتابها يك سينى خيلى كوچك بود؛ لابد براى خالهبازى بود. طاقت نياوردم. آن كتاب عكسدار روى آن سينى كوچك به من تعارف مىشد. نمىدانستم سينى را بيشتر مىخواهم يا كتاب را.
ـ بابا، اين سينى چيه؟ مال من!
جوابى نشنيدم.
ـ اون كتاب، اون كتابرو، بابا من نگاش كنم؟!
ـ بزار سر جايش، برو بيرون!
كتاب را در دستانم گرفته بودم. از دستانم بيرون آورد و گفت: «اينها مالِ مردمه، برو بيرون!»، و مرا بيرون كرد.
چند ماه بعد، آن گارى با آن پيرمرد زپرتى، خيالاتم را برآشفت. كتابها را به همان شكل كه همديگر را بغل كرده بودند، داخل كارتن ريخته بود. وقتى آخرين كارتن را روى پلهها ديدم، داخلش سرك كشيدم؛ كتابى قطور، روى همه كتابها جلوهگرى مىكرد. نامش را خواندم. لغتنامه معين؛ احتمالاً كتاب مهمى بود.
ـ بابا، بابا، اين كتاب خوبيه، اين يكىرو بخر، به دردمون مىخوره، بخر ديگه!
ـ اينها مال مردمه دست نزن.
چادر گلدارم را سر كردم و به دنبال پدر و آن گارى رفتم. آنقدر كه دمپايىهايم پر از خاك شدند و به جايى رسيدم كه ديگر خستگى، دلتنگى، و گرسنگى، توان تعقيب را از من گرفت. برگشتم؛ با اندوه تمام برگشتم. بعدها فهميدم كه آن روز، مسيرى را دنبالشان رفته بودم كه هميشه دو كورس ماشين سوار مىشديم. كاش مادر، سر آن اتاق بهم ريخته، اين همه قُر نمىزد! كاش آن كتاب را لااقل نمىبُرد!
هنوز كمد، روبهروى چشمانم بود، با قفلى باز نشده.