مجلات >حديث زندگى>شماره 23

آزادى، به عمق و كمال ديندارى كمك مى‏كند

(گفتگو با دكتر نجف لكزايى، استاد علوم سياسى)

به كوشش: سيّد محمّد (مهيار) موسوى

[نجف لكزايى، متولّد 1348 زابل، دانش‏آموخته و پژوهشگر حوزه علميه قم، دكتر در علوم سياسى، رئيس پژوهشكده علوم و انديشه سياسى (در پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى) و سردبير فصلنامه «علوم سياسى».]

استاد! آيا «آزادى» از مفاهيم جديد و زاييده مُدرنيسم و انقلاب صنعتى و تحوّلات فكرى و اجتماعى در جهان غرب است؟ يا قبلاً هم با همين تعاريف در جهان و متفكّران و اديان، مطرح بوده است؟

سؤال بسيار مهمى است. اغلب مفاهيمى را كه ما با آنها مواجه هستيم، مى‏توان در قالب ثابتى تعريف كرد كه حالت فرا زَمانى داشته باشد. در عين حال، از همين تعاريف فرا زمانى، برداشت‏هاى متفاوتى مى‏شود كرد، مثل بحث «آزادى» كه مى‏توانيم تعريف ثابتى از آن داشته باشيم؛ چون به هر حال، يك «مفهوم» است؛ امّا از همين يك مفهوم، برداشت‏هاى مختلفى در طول زمان، صورت گرفته است.

در بحث آزادى، ما مفهوم را مى‏توانيم به كمك سه رُكن، تعريف كنيم: يكى «عامل (يا فاعل) آزادى» ركن دوم، «مانع آزادى» و ركن سوم نيز «هدف آزادى». مى‏گوييم آزادى عبارت است از اين كه: «يك عامل مى‏خواهد از يك مانعى رها باشد تا به هدفى برسد» و اگر بخواهيم فرمول اين را ارائه بدهيم، عبارت است از اين كه: « ×آزاد است از Y تا به وضعيت Z برسد (و يا تا كار موسوم به Z را انجام دهد)».

امّا براى اين سؤالات كه: چه كسى آزاد است؟ مانع چيست؟ و هدف چيست؟ پاسخ‏هاى مختلفى وجود دارد. اين پاسخ‏هاى مختلف (كه تعاريف مختلفى را به‏وجود مى‏آورند)، از كجا توليد مى‏شوند؟ و چرا اين پاسخ‏ها تا به اين حد، متنوّع هستند؟ اين امر، برمى‏گردد به پيش‏فرض‏ها، تئورى‏ها، مبانى و چارچوب‏هاى فكرى، اعتقادى و كلامى هر فرد و هر مكتب ـ كه اگر لازم شد، در ادامه به آن مى‏پردازيم ـ .

ولى به‏طور خلاصه بايد گفت مفهوم جديد و قديم آزادى با يكديگر تفاوتى ندارد و يكى است و مى‏توان همين سه ركن را برايش عنوان كرد.

امّا اين كه چرا برداشت‏هاى مُدرن از سنّتى متفاوت است (چنان كه برداشت‏هاى سنتى هم با هم متفاوت است و برداشت‏هاى مدرن هم با يكديگر تفاوت دارند)، جاى سؤال است. در اسلام، آزادى به يك‏گونه‏اى تعريف مى‏شود، در مكاتبى كه در همان صدر اسلام بوده‏اند، به گونه‏اى ديگر و در يونان باستان و دوره مدرن نيز به گونه‏هايى ديگر . به‏طور كلى در مكاتب مختلف، تعاريف و برداشت‏هاى گوناگونى از آن شده است. پس ما يك مفهوم داريم به نام آزادى كه سه ركن «فاعل» و «مانع» و «هدف» آزادى دارد؛ ولى تعريف‏هاى زيادى از هر يك از سه ركن آن داريم.

توضيح روشنى داديد. ممنون! امّا حالا اين سؤال مطرح مى‏شود كه: چه تفاوت‏هاى اساسى در ميان مكاتب فكرى در تعريف آزادى وجود دارد؟ آيا تعريف آزادى در شرق يا غرب و يا جهان اسلام، مى‏تواند متفاوت از هم باشد؟ يا لزوماً بايد به تعريف واحدى رسيد؟

تعريفى كه هر مكتب از آزادى ارائه مى‏دهد، با توجه به مبانى انسان‏شناختى، مبانى معرفت‏شناختى، هستى‏شناختى و غايت‏شناختى و ديگر مبانى همان مكتب است. من براى مثال، به چند مكتب اشاره مى‏كنم: مثلاً در اسلام با توجه به اين كه نظام هستى را آفريده خدا مى‏دانيم و انسان را مخلوق او مى‏دانيم و معتقديم كه دنياى آفرينش همين جهان مادى نيست، بلكه آخرتى هم هست و هدف اصلى انسان را قُرب به خدا مى‏دانيم، تعريفى كه از آزادى مى‏كنيم، از تمامى اين مسائل، متأثّر است. در نتيجه، در تعريف كلّى آزادى از ديدگاه اسلام و قبل از اين كه آن را دسته‏بندى كنيم و به آن، قيدهاى سياسى، معنوى، اجتماعى و... بزنيم، مى‏گوييم: «انسان، از موانع درونى مثل هواهاى نفسانى و غرايز و رذايل و موانع بيرونى مثل استبداد و استعمار و ... آزاد است تا به خدا برسد»؛ يعنى در اسلام، فاعل آزادى، انسان است، مانع آزادى، موانع درونى و بيرونى‏اند كه مى‏توانند سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و ... باشند و هدف نيز نزديكى به خداوند است. چرا ما مى‏آييم و آزادى را اين‏گونه تعريف مى‏كنيم؟ اين به خاطر آن مبانى خاص است.

حال اگر بخواهيم تعريفى از «آزادى سياسى» در اسلام داشته باشيم، چه مى‏شود؟ آزادى سياسى در اسلام به اين شكل تعريف مى‏شود: «آزادى احزاب و گروه‏هاى سياسى در جامعه اسلامى و نبود مانعى به نام استبداد و استعمار در بيرون، و هواهاى نفسانى در درون، تا يك نظام اسلامى براى رسيدن به خداوند، شكل بگيرد»؛ امّا همين آزادى سياسى، در يك جامعه ليبرال دموكراسى اين‏گونه تعريف نمى‏شود. جامعه ليبرال دموكراسى مبانى خاصى دارد. از مهم‏ترين‏هاى آنها مبانى سكولاريستى و اومانيستى است. مبناى اومانيستى يعنى اين‏كه ما در تعارض بين انسان و غير انسان، انسان را مقدّم مى‏كنيم. به‏طور مشخص، در تعارض بين عقل و وحى، عقل انسان را مقدم مى‏كنيم، و در تعارض بين حرف انسان و حرف خدا، حرف انسان را مقدّم مى‏كنيم. چنين ديدگاهى در حوزه سياست هم سكولار است و مى‏گويد كه ما منافع انسان‏ها را بر خواسته‏هاى خداوند، مقدّم مى‏كنيم. هدف غايى در ليبرال دموكراسى چيست؟ رسيدن به رهايى و لذت‏ها و اين كه هر كسى بدون هيچ قد و بندى به خواسته‏هاى خود برسد.

بنابراين، آزادى سياسى اين‏گونه تعريف مى‏شود كه: «احزاب، افراد و گروه‏ها و انجمن‏ها از مانعى به نام دولت، آزادند تا به حداكثر چيزى كه مى‏خواهند، برسند». حالا آن حداكثر، هر چه مى‏خواهد، باشد: لذّت، رفاه يا حتّى خود آزادى! جالب است كه در ليبرال دموكراسى، «رسيدن به آزادى»، خودش هدف غايى است؛ امّا معتقدان به دموكراسىِ ليبرال (يعنى دموكراسى‏اى كه هيچ نوع پايبندى‏اى به دين و سنّت و ... ندارد)، پاسخ روشنى نمى‏دهند كه مى‏خواهند به آزادى برسند براى چه؟ در حالى كه در فرهنگ اسلامى، با تعريفى كه عرض كردم، آزادى هدف نيست؛ بلكه ابزارى است براى رسيدن به هدف «قُرب به خداوند».

در مكاتب برخى ديگر، مانند ماركسيسم، اصولاً جايى براى بحث آزادى به گونه‏اى كه ليبرال دموكراسى و يا اسلام مطرح مى‏كنند، وجود ندارد. ماركسيسم، در واقع، تعريف آزادى را «رهايى طبقه كارگر از طبقه سرمايه‏داران و صاحبان ابزار توليد» مى‏داند «تا كارگران از زير يوغ آنان به درآيند». به همين خاطر است كه آن‏جا عدالت و برابرى اجتماعى و جامعه بى‏طبقه و يكسان سازى مطرح مى‏شود.

پس همان گونه كه در پاسخ سؤال اول هم مطرح شد، تعريف آزادى در هر مكتبى ممكن است با مكاتب ديگر كاملاً متفاوت باشد و آزادى تقريباً به يك «مشترك لفظى» تبديل شده است؛ يعنى ضمن آن‏كه اركان مذكور، ثابت مانده‏اند، امّا تعريف‏ها و برداشت‏ها فرق مى‏كنند. اگر از اصطلاحات لاتين بخواهيم استفاده كنيم ما يك Concept (مفهوم) داريم و يك Conception (برداشت) كه اوّلى در بين همه تعاريف مطرح شده، ثابت است و دومى از هر تعريف به تعريف ديگر، متفاوت مى‏شود و با توجه به عينكى كه افراد، به چشم و ذهن خويش زده‏اند، اين دگرگونى و تنوّع، جلوه مى‏كند.

آيا حقّ آزاد زيستن، از مقوله حقوق اساسى، حقوق بشر و به تعبير ديگر، مقوله‏اى پيشْ‏دينى و فَرا دينى است؟ يا حقّى است كه اديان (و مثلاً اديان ابراهيمى) براى پيروان خود قائل شده‏اند و شامل ديگران نمى‏شود؟

هر دوتا هست؛ يعنى آزادى، هم حقّ برون دينى و پيش از دين و طبيعى است و هم پس از دين. به اين ترتيب كه خودِ دين بايد «انتخاب» شود. اصلاً يكى از ويژگى‏هاى انسان، حقّ انتخاب دين است و اگر اساساً كسى را مجبور به پذيرش بكنيم، به هيچ وجه، درست نيست؛ يعنى اگر كسى را مجبور به نماز خواندن كنيم، آن نماز، ديگر عبادت خداوند نيست؛ بلكه يك‏سرى حركات ورزشى است.

ملّاصدرا، جمله بسيار زيبايى در خصوص اختيار انسان دارد و مى‏گويد خداوند، براى تمام موجوداتى كه آفريده، طبيعتى قرار داده است، بجز انسان. هيچ‏كدام از موجودات نمى‏توانند از دايره طبيعت خود، خارج شوند، بجز انسان كه طبع و طبيعتش «مختار بودن» و «آزادى انتخاب» است و خداوند، طبع «اختيار» را در وجودش سرشته است. بر اين اساس، انسان مى‏تواند هر چيزى كه اراده كند، بشود و مثال مى‏زند كه اگر بخواهد از ملائكه برتر شود و يا مثل يكى از حيوانات شود، مى‏تواند. آيه‏اى هم در اين مورد داريم كه انسان‏ها مى‏توانند از ملائكه بالاتر بروند و يا از حيوانات هم پست‏تر شوند (سوره انعام/ آيه 79).

با توجه به اين مبناى فلسفى كه در بحث انسان‏شناسى اسلامى داريم و مى‏گوييم انسان، موجودى است مختار و با توجه به نكته‏اى كه در دين اسلام داريم كه انسان، دين را با تحقيق مى‏پذيرد، به اين نتيجه مى‏رسيم كه يك مرحله از آزادى در خارج از دين قرار دارد. من كه آفريده شده‏ام، مخصوصاً بر اساس آموزه‏هاى اسلامى، موجودى مختار آفريده شده‏ام. البته خداوند، تعاليم و آموزه‏هايى را براى هدايت من فرستاده و مى‏فرمايد: «ما راه درست را به انسان نشان داديم و مى‏تواند سپاس‏گزار باشد يا ناسپاس» (سوره انسان/ آيه 3) و لطف كرده كه پيشوايان دين را فرستاده و من آنها را انتخاب مى‏كنم.

يك مسير ديگر آزادى هم از اين‏جا شروع مى‏شود و آن مرحله‏اى درون دينى است؛ يعنى اين‏كه وقتى كه من دين را پذيرفتم (مثل آن‏كه فرد در نظام‏هاى ليبرال دموكراسى مثلاً قانون اساسى كشورى را مى‏پذيرد كه حدود و محدوديت‏هايى را براى آزادى به‏وجود مى‏آورد)، دين هم قوانين و قواعدى دارد و به تبيين موانع مى‏پردازد و مى‏گويد مثلاً برخى عناصر در درون شما هست كه مانع تحقّق اهداف شما مى‏شود و برخى موانع ديگر هم در بيرون شما هست. در مورد «هدف آزادى» هم بايد گفت همان طور كه دين در چگونگى شناخت و هدف، كمك و دخالت مى‏كند، حتى در جامعه غير دينى نيز باز هم اهدافى براى آزادى تعريف مى‏شود. بنابراين مى‏توانيم بگوييم سرنوشت آزادى به لحاظ فلسفى، در خارج از دين روشن مى‏شود كه آيا انسان، اساساً موجودى مختار هست يا نه؟ و حقّى دارد يا ندارد؟ بخش ديگرى از اين سرنوشت هم در دين يا مكاتب فكرى بشرى تعيين مى‏شود، به اين معنا كه اين آزادى فلسفى‏اى كه من دارم، چه تأثيرى بر حيات سياسى، اجتماعى و اقتصادى و زندگى فردى من دارد و به چه آزادى‏ها و محدوديت‏هايى مى‏انجامد.

مطلب جالبى در مورد خاطره درس اخلاق حضرت امام برايتان بگويم. ايشان قبل از تبعيد، در قم، درس اخلاقى مى‏گفتند كه رژيم پهلوى، آن را تعطيل كرد و براى من جالب بود كه بدانم رژيم پهلوى، يك درس اخلاق را براى چه تعطيل كرد؛ در صورتى كه فلسفه درس اخلاق، دعوت به خوبى و پرهيز از چيزهاى بد است يا حتى على‏القاعده، حرف سياسى در آن زده نمى‏شود. بعد از بررسى ديدم كه درس اخلاق امام هم ابعاد سياسى و جامعه سازى داشته است. ايشان يك جايى در درسشان فرمودند كه موضوع اخلاق، «انسان كامل» است و اگر شما مى‏خواهيد انسان كامل شويد، مثلاً اين كارها را بايد انجام بدهيد. بعد هم فرمودند براى انسان كامل شدن، بايد با موانع كمال مبارزه كنيم و در ادامه فرمودند كه موانع كمال، دو دسته‏اند: بيرونى و درونى. موانع درونى، همان رذايل‏اند كه سر كرده آنها نَفْس است و موانع بيرونى، استبداد و استعمار و حكومت‏هاى فرعونى‏اند. فرعون هم كه بر قوم خودش حكومت مى‏كرد، طبق آيه قرآن، قوم خودش را خوار مى‏كرد و در نتيجه، آنها هم اطاعتش مى‏كردند كه قرآن به انتقاد از اين كار مى‏پردازد (سوره زُخرف/ آيه 54).

اسلام، چه موضعى در قبال «آزادى» به معناى امروزى‏اش دارد؟ آيا مسلمانى و تقوا و ايمان، حقّ انسان يا شهروندان را براى برخوردارى از آزادى‏هاى سياسى ـ اجتماعى، بيشتر مى‏كند؟

معناى امروزى آزادى، ابهام دارد. با توجه به تعريف‏هايى كه اشاره كرديم، نمى‏توان گفت كه معناى امروزى آزادى دقيقاً چيست. در واقع، معنا و تعريفى (و نه فرمولى) كه بر روى آن اتفاق نظر وجود داشته باشد، نداريم كه بگوييم در فرهنگ لغات يا در مصوّبات سازمان ملل و يا در اعلاميه جهانى حقوق بشر، اين تعريف استاندارد از آزادى، آزادى سياسى و اجتماعى، آزادى اقتصادى و آزادى فرهنگى قابل دسترس است تا بتوانيم بگوييم آزادى‏اى كه در اسلام آمده، با آزادى امروزى چه نسبتى دارد.

اين نكته درست است كه ما تعاريف مختلفى از آزادى داريم؛ امّا در عين حال، همه اين تعاريف، به دو دسته يا طيف، قابل تقسيم‏بندى هستند: يك دسته تعاريفِ حداكثرى داريم كه سرآمد آنها ليبرال دموكراسى يا همان مكتب فكرى غالب جهان غرب و بويژه امريكاست و يك دسته تعريف حداقلى كه اوج آنها ماركسيسم يا همان مكتب فكرى مطرح در شوروى سابق است. بر اساس يك تقسيم‏بندى ديگر، تعاريف دنيايى محض و سكولاريستى داريم كه ليبرال دموكراسى و سوسياليزم، از اين جهت، در يك گروه‏اند و در طرف مقابل، تعاريفى هستند كه در آنها حقايق و اهدافى فراتر از مادّه و زندگى مادّى مطرح است. امّا تعريفى كه در اسلام از آزادى ارائه مى‏شود، چه ويژگى‏هايى دارد؟ آيا زمينه رشد انسان را به نسبت ديگر تعاريف، بيشتر فراهم مى‏كند، يا نه؟

تعريف آزادى از ديدگاه اسلام، دو بعدى است؛ يعنى هم به بخش مادّى و دُنيوى حيات انسان ـ كه در ليبرال دموكراسى مورد توجه است ـ توجّه مى‏كند و هم به بخش معنوى‏اش.

نكته دوم، اين كه به نظر من، تعريف اسلام از آزادى، چون مبتنى بر آموزه‏هاى دينى است، ضمانت اجراى بيشترى دارد تا آن تعريفى كه در مكاتب غربى و از جمله در ليبرال دموكراسى (به عنوان مكتب فكرى پيشتاز و غالب در غرب امروز) گفته مى‏شود. در خود انديشه انديشمندان غربى، اين نكته مورد توجه قرار گرفته كه وقتى خدا را از صحنه زندگى بيرون مى‏كنيم، ديگر دليلى براى انجام ندادن خيلى كارها وجود ندارد.

نيچه (فيلسوف آلمانى)، جمله مشهورى دارد كه مى‏گويد: «خدا مرده است». پس در غياب خدا هر كارى مى‏شود كرد. اين جمله نيچه را دو جور مى‏شود فهميد. يك فهم، اين كه نيچه به گونه‏اى تأييد آميز و به عنوان يك خبر، اين جمله را گفته باشد؛ امّا معناى ديگر، جنبه انتقادى دارد و امروزه كه از لحاظ تبار شناسى انديشه، نيچه را جزو گروه پُستْ مدرن‏ها مطرح مى‏كنند و مى‏گويند از كسانى است كه مى‏توان در ريشه‏يابى پُست‏مدرنيسم به او رسيد، اين جمله مشهور او، معناى ديگرى مى‏يابد. او به غرب مى‏گويد كه شما خدا را كه كنار گذاشته‏ايد و وقتى اين كار را كرديد و وقتى انسان و منافع انسان را بر خدا مقدّم كرديد، هيچ كارى وجود نخواهد داشت كه از انجام دادن آن، پرهيزى داشته باشد.

خوب، ممكن است كه اين پرسش به‏وجود آيد كه اين انسان بريده از خدا، چه نوع كارهايى انجام مى‏دهد؟ اين انسان بريده از خدا آمده و دست به استعمار ديگر انسان‏ها زده! چرا؟ براى اين‏كه منافعش ايجاب مى‏كند كه كشورهاى ديگر را تصاحب و چپاول كند. پس چه چيزى بايد مانع آن باشد؟ مانعى وجود ندارد؛ چون مى‏خواهد به لذّت و رفاه برسد و برايش تفاوتى نمى‏كند كه شهروندان كشور ديگرى در رنج و عذاب فقر و جهل و بردگى و ... باشند يا نباشند. او مى‏گويد كه در عرصه اقتصادى مى‏خواهم عرضه و تقاضا وجود داشته باشد. چنين كسى، كالايى ارائه مى‏كند و هر قيمتى كه مى‏خواهد، برايش مى‏گذارد و برايش مهم نيست كه ديگرى توان خريد آن را دارد يا خير. مثلاً در يك زمان در انگليس، گندم صادر مى‏شد و در برخى از جزاير انگليس، مردم از گرسنگى مى‏مردند؛ چون پولى براى خريد نان نداشتند. آن صادر كننده‏ها هم گندم را به مناطقى صادر مى‏كردند كه با قيمت بالاترى به فروش مى‏رفت. يا امروزه امريكا براى تثبيت قيمت‏ها بخش عظيمى از گندم خودش را به دريا مى‏ريزد تا قيمت جهانى گندم، پايين نيايد، در حالى كه در كشورهاى ديگر، انسان‏هايى از گرسنگى مى‏ميرند.

نكته‏اى كه در اين‏جا هست، اين است كه آزادى در اسلام، يك آزادى همه جانبه است. يعنى هم آزادى معنوى و هم آزادى در عرصه‏هاى بيرونى (اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى) در آن، لحاظ شده است. در واقع، آن آموزه‏هاى الهى است كه آزادى را در عرصه‏هاى بيرونى كنترل مى‏كند و اين كنترل، باعث مى‏شود كه ما از آزادى خودمان براى آزار و اذيت كشورهاى ديگر و همنوعان خودمان استفاده نكنيم.

پس ديدگاه شما اين است كه آزادى در فرهنگ دينى و در چارچوب انديشه‏هاى دينى، دستاوردهاى بيشترى دارد ...

بله، قطعاً! به صراحت، خدمتتان عرض مى‏كنم كه آزادى، در چارچوب انديشه‏هاى دينى، بركاتى دارد كه قابل مقايسه با فرهنگ غير دينى و ليبرال‏دموكراسى نيست. حالا البته ممكن است ما به عنوان جوامع مسلمان، از آموزه‏هاى دينى در برخى از موارد، درست استفاده نكرده باشيم و نكنيم و يا آنها را به خوبى درك نكرده و درنيافته باشيم و يا حتى اينها را به خوبى آموزش نداده باشيم و يا كسانى در طول تاريخ از اين آموزه‏ها سوءاستفاده كرده باشند ـ چنان كه در جهان اسلام، در گذشته و امروز، شاهد برقرارى نظام‏هاى استبدادى هستيم ـ . خوب! اينها ربطى به دين ندارد و اسلام، اين مسائل را نفى و طرد كرده است. اين را از اين جهت گفتم كه جوان‏هاى عزيز ما نبايد اين بحث را بلافاصله با وضعيت موجود جهان اسلام و با وضعيت تاريخى جهان اسلام، مقايسه كنند. اگر بخواهيم مقايسه كنيم، مى‏توانيم با مُدل آرمانى حكومت امام مهدى(عج) و نظام حكومتى امام على(ع) و يا با همين تاريخ كوتاه نظام جمهورى اسلامى مقايسه كنيم و ملاحظه مى‏كنيم زمانى كه به آموزه‏هاى دينى نزديك‏تر شده‏ايم، چه بركاتى داشته و هر وقت ـ خدايى ناكرده ـ جاهايى دور شده‏ايم، چه مشكلاتى داشته است.

آزادى، چه رابطه‏اى با تكليف و مسئوليت دارد؟ و چه نسبتى با آگاهى و توسعه؟

نسبت آزادى با تكليف و مسئوليت، دوطرفه است؛ يعنى هر جايى در فرهنگ اسلامى اين‏گونه است كه اگر حقّى داريم، تكليفى هم داريم. اگر آزادى و اختيار (اختيار به معناى مبناى فلسفىِ آزادى در عرصه سياسى، اجتماعى و اقتصادى) را به عنوان يك حق شهروندى داريم، تكليفى هم داريم. اينها در آموزه‏هاى دينى ما، در ارتباط با هم هستند. به همين شكل، آگاهى و دانش هم با آزادى، ارتباط پيدا مى‏كنند. هر چه‏قدر آگاهى و دانش ما بالاتر برود، آزادى ما بيشتر مى‏شود.

من مثالى مى‏زنم تا بحث، قابل‏فهم‏تر باشد. اگر از محل كارم تا منزل، يك راه بلد باشم، آزادى من در همين يك راه، محدود مى‏شود؛ امّا اگر پنج مسير بلد باشم، آزادى و قدرت انتخاب من بيشتر مى‏شود و اگر تعداد به ده برسد، آزادى هم به همين نحو، بيشتر مى‏شود. در عرصه‏هاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى هم همين گونه است. هر مقدار شهروندان يك جامعه، آگاهى بالاتر و سطح سواد و معرفت بالاترى پيدا كنند، اطلاع آنها هم از قوانين و مقررات و حقوقشان بيشتر مى‏شود و به همان ميزان، آزادى آنها هم بيشتر مى‏شود؛ چرا كه جهل، مانع مهمى در راه رسيدن ما به سعادت يا خوش‏بختى است.

اساساً علّت اين كه انسان به دنبال علم رفت، رها شدن از بدبختى بود. انسان مى‏ديد كه هر چه دانش كمترى داشته باشد، كمتر مى‏تواند از طبيعت استفاده كند و نمى‏تواند نظام اجتماعى‏اى شكل دهد كه برايش نظم اجتماعى و امنيت به بار آورد، لذا به دنبال علم رفت. منتها در فرهنگ اسلامى، علم به تنهايى كافى نيست. علاوه بر علم، ايمان هم لازم است و اين، همان فرقى است كه بين آزادى در فرهنگ‏هاى دينى و غير دينى وجود دارد.

بنابراين، به صورت مختصر مى‏توان اين چند فرمول را ارائه كرد: اوّل، اين كه: هر چه دانايى بيشتر، آزادى بيشتر! دوم، اين كه: اگر آگاهى ما با ايمان و معنويت توأم باشد، آزادى ما كاربردش مثبت است و اگر اين دانايى ما با معنويتْ توأم نباشد، كاربردش مى‏تواند منفى باشد. به عنوان مثال، ما مى‏بينيم كه بشر به فنّاورى هسته‏اى رسيد و كشورى مثل امريكا بلافاصله از آن، استفاده كرد و بمب اتمى ساخت و بر سر مردم ژاپن فرو ريخت و بيش از صدهزار نفر از بين رفتند. اين، محصول دانايى بشر است. شناخت انرژى هسته‏اى، يك دانايى‏اى است كه واقعاً قدرت بشر را زياد مى‏كند و قطعاً بدون آن، بشر مى‏توانست جنگ‏هاى محدودترى داشته باشد، در حالى كه با رسيدن به اين فنّاورى مى‏تواند جنگ‏هاى گسترده‏ترى در شكل‏هاى جديدتر داشته باشد. چيزى كه انسان را محدود مى‏كند و باعث مى‏شود كه آزادى‏اش سمت و سوى مثبتى داشته باشد و به نفع ديگران باشد، عنصر «ايمان» است؛ يعنى اعتقاد به اين كه انسان بايد در برابر خداوند، پاسخگوى اعمال خود باشد.

برخى معتقدند كه: آزادىِ مطرح در متون دينى اسلام، آزادى معنوى است و مفهوم و حيطه‏اى كاملاً متفاوت با آزادى مصطلح (يعنى آزادى سياسى ـ اجتماعى) دارد و در عين حال، اين دو، قابل جمع‏اند، به اين معنا كه مى‏توان به اصطلاح امروزى‏اش «آزاد» بود و از لحاظ معنوى «دربند»! يا مى‏توان در زندان ابوغُرَيب زندگى كرد و طبق تعريف اسلام، آزاد بود! ديدگاه شما به عنوان كارشناس اين هر دو زمينه درباره اين عقيده چيست؟

اين بحث، با «مراتب آزادى»، مرتبط است. در واقع، يك مرحله از آزادى در فرهنگ اسلامى همان آزادى معنوى است؛ يعنى فرد از موانع كمال، چه درونى و چه بيرونى، آزاد باشد تا به خدا برسد و خداگونه شود. بنابراين، انسانى كه در يك زندانْ زندانى است، مى‏تواند از مراتبى از آزادى مورد نظر اسلامْ برخوردار باشد، نه از تمام آن. در مثالى كه شما مى‏گوييد (كسى كه در زندان دولت امريكا و به‏طور مثال، در ابوغُريب است)، فرد، تنها از بخشى از حقّ آزادى‏اش مى‏تواند برخوردار باشد. به اين معنا كه مى‏تواند شخصيتى آزاد از هواهاى نفسانى داشته باشد كه دوست دارد به خداوند برسد؛ امّا اين فرد، چه‏قدر مى‏تواند دستورات الهى را محقّق كند؟ طبعاً نمى‏تواند امر به معروف كند، نظام اسلامى شكل دهد، به تكاليفش در قبال همسر و فرزند و بستگان و ديگر همنوعانش عمل كند و ...

پس ما بايد بگوييم انسان مؤمنى كه در زندان طاغوت قرار گرفته (مانند امام موسى‏كاظم در زندان هارون‏الرشيد)، حتّى اگر از همه موانع درونى و از جمله از هواهاى نفسانى به‏طور كلى آزاد است، باز هم آزادى‏اش محدود شده و نقض شده است؛ چرا كه مثلاً آزاد نيست كه جامعه خودش را به سمت خداوند، هدايت كند.

اتفاقاً در فرهنگ اسلامى ما، آزادى سياسى و اجتماعى هم دقيقاً وجود دارد و تعريف شده است؛ چون ما در اسلام، نظام سياسى و اجتماعىِ تعريف شده داريم؛ يعنى وقتى كه شما نظام امامت را داريد و امام را هم كسى مى‏دانيد كه رياست بر امور دينى و دنيوى مردم دارد، بلافاصله سؤال مى‏شود كه: نقش آزادى مردم چيست؟ مردمى كه در جامعه اسلامى زندگى مى‏كنند، يا مسلمان‏اند و يا غير مسلمان. اگر مسلمان‏اند، پس خودشان دين را انتخاب كرده‏اند و مسلمان شده‏اند. اين‏جا مى‏گوييم چه نقشى دارند. خود دين گفته است كه در محدوده‏اى كه مغاير با خواسته خداوند نباشد، آزادند و آن‏جا با مشورتِ هم، برنامه ريزى مى‏كنند و امور را پيش مى‏برند. در آيات قرآن هم هست. حتى خود معصومان هم اين كار را مى‏كردند، چنان كه مشورت‏هاى پيامبر اسلام(ص) مشهور است يا امام على(ع) مى‏فرمايد: «كسى كه استبداد رأى دارد، هلاك خواهد شد»؛ چون از عقل ديگران استفاده نكرده است.

در فرهنگ اسلامى بر اصل مشورت و بر اصل همفكرى مردم، تأكيد شده است و در حوزه‏هايى كه وحى، حُكمى ندارد، سخن وحى، اين است كه خودتان با هم همفكرى و مشورت كنيد، قانونگذارى كنيد، و برنامه‏ريزى كنيد.

البته بايد اذعان كرد كه آزادى اسلامى، به يك اصل ثابت (يعنى همان وحى)، پايبند است و با آزادى ليبرال دموكراسى (كه تابع محض خواست اكثريت شهروندان است) تفاوت دارد. ما اساساً از آزادى مى‏توانيم به تعداد اقوام و تمدن‏ها تعريف داشته باشيم. البته بعضى از اين تعريف‏ها ـ چنان كه گفتيم ـ حدّاقلى و بعضى حداكثرى است؛ بعضى تعريف‏ها دينى و بعضى سكولار (فارغ از پايبندى به دين) است. البته تنها در مورد آزادى چنين نيست. در تعريف «سياست» هم همين اندازه تنوّع هست. حضرت امام (رحمة‏الله‏عليه) تعريف خوبى دارند و مى‏فرمايند: «سياست مى‏تواند الهى باشد، مثل سياست انبياى الهى و سياست حضرت على(ع) و سياست حضرت مهدى(عج) و مى‏تواند شيطانى باشيد، مثل سياست فرعون و سياست امروز امريكا». سياست همچنين مى‏تواند طبيعى و صرفاً محدود به زندگى حيوانى باشد، مثل مردم و كشورى كه تنها دنبال مسائل دنيوى هستند، نه مى‏خواهند بر كشور ديگرى مسلّط باشند و نه در مسائل دينى و الهى دخالتى مى‏كنند. من در چنين موردى براى دانشجويانم ژاپن را مثال مى‏زنم كه مردم و سياستمدارانش، مخصوصا در اين سال‏هاى اخير، به فكر جنگ نبوده‏اند (يا حداقل نمى‏توانستند باشند). مى‏خواهند در حدّ استانداردهاى مادّى، شاخص‏هاى جامعه‏شان بالا برود و رفاه و زندگى خوبى براى مردم و كشور خودشان فراهم كنند و بس!

خيلى‏ها در ايران و جهان اسلام، اعتقاد دارند كه همه محصولات فرهنگى غرب و تمام فرآورده‏هاى مُدرنيسم، بد و زشت و نتيجه توطئه عليه شرق و اديان توحيدى است و خلاصه، اسبِ «ترويا»ست و نبايد به آنها اعتماد كرد و معتقدند كه «آزادى» هم از همين مقوله است و دليل برجسته‏شان هم رفتارهاى تناقض‏آميز جهان غرب در زمينه حقوق بشر (مثلاً در افريقاى جنوبى و شيلى و فلسطين و عراق و افغانستان و ...) است. تحليل حضرت‏عالى در اين مورد چيست؟ و چه راه‏حلّى در نظر داريد كه هم بتوان به آزادى رسيد و هم محتاطانه باشد و ما را به سيطره سياسى و فرهنگى غرب، گرفتار نكند؟

در سؤال شما، دوتا بحث هست. يكى اين‏كه: اساساً دستاوردهاى مُدرنيته آيا به درد ما مى‏خورد يا نه؟ به درد كشورهاى مسلمان مى‏خورد يا نه؟ و ديگرى اين‏كه: آزادى‏اى كه در غرب هست، آيا به درد ما مى‏خورد يا نه؟ اين دومى را پيش از اين جواب دادم و گفتم كه اگر منظور، آزادى تعريف شده در ليبرالْ دموكراسى است، با مبناى ما، بجز در حدّ همان فرمول كلّى ـ كه اشاره كردم ـ ، سازگارى ندارد؛ يعنى ما بايد تعريف اسلامى و بومى و فرهنگى خودمان را ارائه دهيم. هر جامعه‏اى در جهان امروز، بايد همين كار را بكند.

امّا درباره آن بحث اوّل (كه آيا دستاوردهاى مدرنيته به درد ما مى‏خورد يا نه) بايد گفت كه حتماً بايد در بهره‏گيرى از اين دستاوردها قائل به تفكيك شويم. اگر اين دستاوردها از مقوله ابزارى باشند، به درد ما مى‏خورند؛ امّا دستاوردهاى فرهنگى و ارزشى آن را بايد بررسى كرد و ديد چيست و آيا با مبانى ما سازگارى دارد، يا نه. مثلاً اگر هواپيمايى در غرب، ساخته مى‏شود، ما هم مى‏توانيم استفاده كنيم؛ چون اين يك ابزار است. (البته شما خبر داريد كه كسانى در جهان شرق و جهان اسلام و حتّى ايران هستند كه همين را هم نمى‏پذيرند؛ يعنى مى‏گويند اساساً هر آنچه در تمدّن غربى به‏وجود آمده، مضّر به طبيعت و انسان است و ما نبايد از آن استفاده كنيم و اگر هم داريم استفاده مى‏كنيم، مجبوريم و اضطرار است. من شخصاً اين ديدگاه را قبول ندارم). ابزارهايى چون تلفن، الكتريسته، كامپيوتر، هواپيما و مَظاهر تكنولوژيك ـ كه ابزار محسوب مى‏شوند ـ را مى‏توان در خدمت اهداف گرفت؛ امّا مسائل و مفاهيم ارزشى و فرهنگى (مثل تعريف: عدالت، آزادى، قدرت و سياست) را كه در هر جامعه و سنّت فكرى، به تبعيّت از مبانى فكرى و ارزشى و فلسفى پذيرفته شده در آن جامعه، تعريف متفاوتى مى‏يابند، نمى‏توان دربست از ديگرى (مثلاً از مُدرنيته و غرب) گرفت. اين مفاهيم، در هر فرهنگى بايد توسط خود آن فرهنگ، شارژ شوند و الّا جامعه را دچار مشكل مى‏كنند و به تضعيف هويّت مى‏انجامند.

گفتيم كه رسيدن به تعاريف مشترك جهانى در اين گونه مفاهيم، شدنى نيست؛ امّا مى‏شود به فرمول‏هاى عملى مقبول همه فرهنگ‏ها و ملّت‏ها رسيد كه پايه و مايه صلح و ثبات و نظم و رفاه در جهان امروز باشد.

ما، براى در امان ماندن از آن سلطه سياسى و فرهنگى كه گفتيد، بايد آزادى را طبق فرهنگ خودمان تعريف كنيم و همين‏طور، بايد اطلاعات خودمان را از آموزه‏هاى دينى، افزايش دهيم. بايد ببينيم اهداف دين و مقررات دينى چيست و آنها را رعايت كنيم. در خارج از اين حدود، دين به ما (پذيرندگان دين) مى‏گويد خودتان فكر كنيد و برنامه‏ريزى كنيد و تصميم‏گيرى كنيد و بعد، عمل كنيد. پس در واقع، اطلاع و آشنايى ما از دانش‏هاى روز، باعث مى‏شود تا ما بهره مطلوب را از آزادى‏مان ببريم. قبلاً عرض كردم كه در فرهنگ دينى ما، آزادى، معناى روشنى دارد كه به نظر من، بسيار فراتر از آن فرمول‏هاى مشترك بين‏المللى است كه اشاره كردم.

آيا آزادى، مطلق است يا محدوده و قلمرو مشخّصى دارد؟ و اگر قلمرو مشخّصى دارد، آيا مرزهاى ثابت و پذيرفته شده‏اى در جوامع مختلف دارد، يا از هر جامعه‏اى به جامعه ديگر، اين دامنه تغيير مى‏كند؟ و در مجموع، شكل مطلوب در محدود سازى آزادى‏هاى فردى و اجتماعى چيست كه نه به نفى دين و اخلاق بينجامد و نه به استبداد؟

بخش‏هايى از پاسخ اين سؤال شما، از پاسخ‏هاى قبلى بنده فهميده مى‏شود و من آنها را تكرار نمى‏كنم؛ امّا در باب اين‏كه آيا آزادى، «مطلق» است يا «محدود»، خدمت خوانندگان اين بحث بايد عرض كنم كه در هيچ فرهنگى آزادى مطلق، وجود ندارد.

اساساً اگر آزادى، مطلق باشد، به استبداد يا هرج و مرج مى‏انجامد. ديگر نمى‏توان اسم آن را آزادى گذاشت؛ چرا كه آزادى مطلق، يعنى اين‏كه فردى، هر كارى كه مى‏خواهد بكند. خوب، اگر خواست انسان‏هاى ديگر را به خدمت بگيرد، چه طور؟ اگر گفتيد كه مى‏تواند انجام دهد، اين، همان استبداد است. آزادى مطلق، سر از استبداد و نفى آزادى درمى‏آورد و ديگر آزادى نيست؛ بلكه خودش استبداد و ديكتاتورى و امثال اينهاست.

به لحاظ فلسفى هم مَكاتبى كه از آزادى مطلق، طرفدارى كرده‏اند، فقط آنارشيست‏ها (مخالفان وجود هرگونه حكومت) هستند. آنها كه آزادى بدون حد و مرز را مطرح مى‏كنند، توجيهات و توضيحاتى دارند و مى‏گويند حكومت، لازم نيست؛ مردم بايد آزاد باشند و جامعه خود را اداره كنند و فرضشان اين است كه انسان، موجودى است عاقل و باشعور كه اگر آزاد باشد، به ديگران صدمه نمى‏زند و منافع ديگران را رعايت مى‏كند؛ يعنى آنها هم مى‏گويند كه آن فرد هم از آزادى مطلق خودش استفاده نمى‏كند و حريم ديگران را رعايت مى‏كند.

پس ما ديدگاه فلسفى و فكرى‏اى كه از آزادى مطلقْ طرفدارى كرده باشد، نداريم؛ امّا حدود آزادى، در هر فرهنگ، متغيّر است. در فرهنگ اسلامى، حدّ آزادى، آن چيزى است كه «شريعت (احكام عملى دين)» و «قانون جامعه» تعيين مى‏كند. حدّ آزادى، در آموزه‏هاى دينى ما صراحتاً آمده است. در نظام جمهورى اسلامى و بلكه همه كشورها، قوانين است كه حدود آزادى را مشخص مى‏كند. در همه جوامع، اگر دين يا مذهب خاصّى رسمى باشد، معمولاً رعايت مى‏شود و در قانون‏گزارى، مورد توجه قرار مى‏گيرد. من كشور فرانسه را مثال مى‏زنم. در جامعه فرانسه، دولت، جلوى حجاب را مى‏گيرد. چرا اين اقدام را انجام مى‏دهد؟ مى‏گويند چون بر اساس قانون اساسى فرانسه، ما يك نظام لائيك (غير دينى) هستيم، پس علائم مذهبى نبايد در جامعه وجود داشته باشد. اگر بپرسيد كه پس آزادىِ پوشش چه مى‏شود؟ مى‏گويند آزادى پوشش در جامعه ما يعنى اين‏كه شهروندان، در انواع بى‏حجابى آزادند؛ ولى آزاد نيستند كه با حجاب باشند. آزادند كه هر پوششى را كه مى‏خواهند، بجز پوشش‏هاى مذهبى داشته باشند. اين را هم مستند به قوانين خود مى‏كنند و با اين‏كه نظام دينى نيستند، و نظامشان لائيك است، امّا از قوانين لائيسيته (يا غير دينى و بدون حكومت)، با همان شدّتى كه ما از اسلاممان دفاع مى‏كنيم، دفاع مى‏كنند.

ايران، «اعلاميه جهانى حقوق بشر» و همين‏طور دو كنوانسيون (يا ميثاق) بين‏المللى «حقوق سياسى و مدنى» و «حقوق فرهنگى و اجتماعى» را پذيرفته و پس از انقلاب هم نسبت به آنها اعلام تعهّد كرده است. اجازه بدهيد سؤال آخرم را اين قرار بدهم كه: اگر همه آزادى‏هايى كه در اين سه متن حقوقى به صورت شفّاف آمده است، روزى در جامعه ما نهادينه شود، سطح ديندارى شهروندان، افزايش مى‏يابد يا رو به كاهش مى‏گذارد؟ و ايمانشان تعميق و تقويت مى‏شود يا به باد مى‏رود؟

عمده مَفاد اعلاميه حقوق بشر و ديگر بيانيه‏ها و كنوانسيون‏هاى مرتبط با آن، مشكلى ندارد و با مبانى ما سازگار است؛ امّا برخى از مواد و مفاد آنها با آموزه‏هاى دينى ما در تعارض است. مثلاً بر اساس آنچه در اين اعلاميه‏ها آمده، «جنسيت (زن يا مرد بودن) نبايد مبناى تمايز بين شهروندان باشد» و هيچ قيد خاصّى يا استثنايى هم در اين قسمت، ديده نمى‏شود. اين‏كه براى زنان و مردان، مراكز جدايى داشته باشيم، مثلاً نظام آموزشى ما براى آقايان، مراكز جدا و براى خانم‏ها مراكز جدايى در نظر بگيرد، و يا در مورد پوشش، تفاوتى ميان دو جنس باشد، در اين ميثاق‏ها، پذيرفته نشده است و در واقع، بايد همه‏چيز، مشترك باشد. خوب، اين مورد را طبيعى است كه ما نمى‏توانيم بپذيريم.

فكر مى‏كنم در اكثر موارد، اين ميثاق‏ها كه مشتمل بر اصول فرامكانى و فرازمانى‏اند، اگر در كشور ما نهادينه شوند و استفاده شوند، طبيعى است كه سطح ديندارى در جامعه ما بالاتر مى‏رود. به خاطر اين‏كه دينداران ما از سطح آگاهى بالاترى برخوردار خواهند شد.

البّته ديندارى در فضاى سنّتى، از جهاتى آسان‏تر است؛ به خاطر اين‏كه فرد، آموزه‏هايى از پدر و مادر و معلم خودش گرفته و به همان‏ها عمل مى‏كند. كسى هم به اينها خدشه‏اى وارد نمى‏كند، يا خيلى كم هستند كه بخواهند به اينها خدشه وارد كنند؛ ما امروز در فضاى آزاد، بخصوص فضاى جهانى شدن ـ كه مرزها تا حدّ بسيار زيادى برداشته شده و يك فرد در معرض افكار بسيار زيادى قرار گرفته ـ ، اگر كسى «ديندار امروزى» باشد، بسيار محكم‏تر و ارزشمندتر خواهد بود؛ چرا كه حرف‏ها و استدلال‏هاى بسيار زيادى را شنيده و مباحث بسيارى را ديده و در عين حال، دين را انتخاب كرده و به آن، پايبند مانده است.

البته عرض من اين است كه ما بايد به همان اندازه كه شنونده جهان هستيم، در موضوع شناساندن و عرضه درست دين هم كار كنيم؛ يعنى اگر ما به لحاظ ارائه و تبيين دين، متناسب با مخاطبانمان در سنين و اقشار مختلف، كار نكنيم و متعاقباً ديگران، علائم خودشان را ارسال كنند و مباحث و نقدها و تحليل‏ها و ترديدهاى خودشان را ارائه دهند، خوب، نه تنها سطح ديندارى قوى نمى‏شود، بلكه ضعيف هم خواهد شد.

امّا اگر ما به رسالت خود عمل كنيم و از ابزارهاى جديد استفاده كنيم، آموزه‏هاى دينى را خوب ارائه كنيم و در قالب خوب ارائه دهيم، معتقدم كه در فضاى آزاد، ديندارى رشد خواهد كرد. چون كه دين، چيزى است متناسب با فطرت انسان و به نفع انسان‏هاست، كه حتى اگر انسان‏ها نفع‏گرايانه نگاه كنند، دين به انسان، آرامش مى‏دهد و مشكلات را از سر راهش برمى‏دارد.

از طرف خودم و خوانندگان مجلّه، به خاطر قبول اين گفتگو و به پيش بردن اين بحث، از شما متشكّرم.

من هم از شما متشكّرم و براى شما و همكاران و خوانندگانتان آرزوى توفيق دارم.