مجلات >حديث زندگى>شماره 23

حراجىِ آزاد!

معصومه سادات ميرغني

اين‏كه تو كسى باشى و چه‏كاره باشى، توى معناى آزادى، خيلى خيلى تأثير داره. اگه بخواى معناى باطنى‏اش‏رو پيدا كنى بايد سال‏هاى سال فقط مردم‏رو تماشا كنى و ببينى كه براى يه پسر كه نمى‏خواد بره سربازى، مسئله كچلى خيلى مهمه و او آزاده كه هر جور دلش مى‏خواد مدل موهاشو انتخاب كنه. اگه همين پسر بخواد زن بگيره و ننه‏باباش بگن: «اين دختره به درد تو نمى‏خوره!»، زمين و آسمون‏رو به‏هم مى‏دوزه و مى‏گه: «زندگى خودمه، آزادم كه آتيشش بزنم!» (حالا با چى مى‏خواد آتيش بزنه‏رو از خودش بپرسين؛ چون اگه بخوام بگم، پس‏فردا مى‏گن بدآموزى داشته و چندهزار نفر به خاطر خوندن اين نوشته، خودكشى كردن!).

همين آقا پسر وقتى بخواد بره سر كار، بعد از كلى گشتن و كار پيدا نكردن، به باباش التماس مى‏كنه كه دستش‏رو يه جايى بند كنه. آن وقت، اين آزادى به باباش داده شده كه بگه: «كار خودمه، نمى‏خوام كسى باهات شريك باشه»، و احياناً يه «چشمت كور!»ى هم به اون بگه.

دوباره همين آقا پسررو بگيريد (تا در نرفته) وقتى مى‏خواد لباس بخره، پدرِ بازار و پدر خودش‏رو درمى‏ياره و آن‏قدر از مُد بالا مى‏ره كه وقتى به قيافه‏اش نگاه مى‏كنى و اون موهاى روغن زده (حالا ديگه نباتى و حيوانى، جامد و مايعش زياد مهم نيس؛ فقط همون روغنه كه براى كلاس روى موهاش باشه، بسه!) و شلوار لوله‏تفنگى (پس‏فردا هم معلوم نيست شلوار بى‏پاچه و اين مدل‏ها هم به بازار بياد) و ريش پرفسورى يا دانشمندى و دكترى و مهندسى و سوسولى و ... لباسشم كه يقه هشت مدل جديد و عينك و لنزش‏رو هم كه نگو، يه سال طول مى‏كشه تا فقط مدلش‏رو بده براش بسازن!

حالا اين آقا پسررو ديگه ول مى‏كنم بره خونه‏شون تا بيشتر از اين، تيپ با كلاسش چشم نخوره!

بريم سر ميدون آزادى كه مى‏گن يه آدم بوده كه خطايى كرده و حاكم شهر از كمر زده نصفش كرده و چون اون زمون، قبرستونى نبوده، هيچ كس نيومده طرف‏رو خاك كنه و همون‏جورى خشك شده و حالا شده همين شلوارى كه توى ميدون آزادى مى‏بينين! البته رويش گچ گرفتن كه پارگى‏هاى لباس طرف پيدا نباشه و مدلش قشنگ بشه! حالا فرض كنين اين ميدون، توى يكى از روستاها بود، مگه جوّ آزادى به اين اندازه كه تهران‏رو گرفته، اون روستارو مى‏گرفت!

يه بحث ديگه هم هست كه مى‏گه بستگى داره تو مايه‏دار باشى يا بى‏مايه (همون پولدار و فقير خودمنه). اگه پولدار باشى، معناى آزادى برات خيلى‏خيلى گنده‏تر از اين حرفاس! كلاسِ كارت با موبايله و ماشينِ آخرين سيستم و اگه اون آقا پسرى كه اوّل نوشته‏ام گفتم باشى، احتمالاً دو سه‏تا يا بيشتر، زن مى‏گيرى (هر كه بامش بيشتر، زنش بيشتر) و يه چترباز حرفه‏اى مى‏شى و اون‏قدر با كامپيوتر وَر مى‏رى كه چشمات مثل ژاپنى‏ها (بادومى) مى‏شه و فاميل فكر مى‏كنن، يواشكى رفتى خارج و برگشتى و توقع سوغاتى از تو دارن!

غذا هم كه مى‏خوايى بخورى، همش «گِر»داره يا همبرگره يا چيز برگره يا هر گِره ديگه‏اى! خونه هم كه نگو، يه قصر مى‏خرى و چند صدتا ويلا. هر چى باشى، آزادى و پول خودته ديگه!

حالا اگه فقير باشى و مجبور شى چندتا كار همزمان داشته باشى و مثلاً صبح روزنامه‏فروشى كنى و عصر، مسافركشى كنى، آزادى تا قيمت كرايه‏ها تو خودت بالا ببرى و شب كه مى‏خوايى براى خونه يه‏كيلو گوجه‏فرنگى بخرى كه با ساندويچ بخورى، مى‏بينى كيلويى هزار تومن شده و فروشنده‏اش مى‏گه گوجه‏هام صادراتيه و آزاد! لابد آزاده كه گرون‏تر هم بفروشى!

با اين اوضاع، پياده مى‏رسى تا خونه و يه‏تيكه نون خشك توى آب مى‏زنى و بدون اين‏كه براى كسى ايميل بفرستى و چت كنى، مى‏خوابى (آخه فقيرا كسى‏رو ندارن كه چت كنن!). صبح هم كه از خواب پا مى‏شى، آزادى كه هر جور دلت مى‏خواد پاشى و چندتا فحش، حواله اين و اون كنى و از خونه برى بيرون! برات هم مهم نباشه كه يه احترامى بايد به ديگرون بزارى ها!

حالا خودمونيم‏ها، با همه اين حرفا برويد توى ميدون آزادى و داد بزنين: «آزادى حراج شد!». ببينين چه سيل جمعيتى دورتون جمع مى‏شه! راستى اونى كه عقلش سالمه، فكر كنه و كلاهش‏رو قاضى كنه و يه خبرى هم به ما بده كه اصلاً آزادى چه رنگيه؟! چه شكليه؟! كجاست؟! از هر منظرى مى‏خواد باشه (دينى، فارسى، رياضى و ...)، مشكلى ندارد!