| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
دردم نمىآيد مرا لطفاً بسوزانيد
تا كلّ هستى را ز سوز من بسوزانيد
حالا كه غرق مرگ، اين درد فرا گيرم
بايد مرا با منطقِ بودن بسوزانيد
اى ابنسيناها به قانون جوانمردى
اين غدّهها را با سر سوزن بسوزانيد
اين غدّههاى گيج و سر تا پا عفونى را
در انجماد كوچه و برزن بسوزانيد
اشراقيان! از ما عروسكها نمىترسيد؟
با اينكه بايد مرده را فوراً بسوزانيد
دارد زمين مىلرزد از اوج جنون ما
مردم، طلسم ديو را حتماً بسوزانيد!
رقيّه نديرى
ماهى تو، من ماهىام؟ نه
يك سكّه دهشاهىام؟ نه
در جوىها و لجنها
دنبال تو راهىام؟ نه
تو فكر كردى چه هستم؟
يك فرش درگاهىام؟ نه
از جنس آهن كه اصلاً
اندوهىام، آهىام؟ نه
مثل خيال تو خامم
توخالىام، واهىام؟ نه
انشاى بىسرتَهى در
يك دفتر كاهىام؟ نه
حرف دلت را نگفتى
شايد نمىخواهىام نه؟
شايد براى تو مثلِ
مأمور آگاهىام نه؟
سارا امينى
اى آشناى گم شده در نيم ديگرم
مجنون بىتفاوتِ مجهول در سرم
بيگانهاى به نيمه روحم خزيده است
بيگانهاى كه مىكشد اينگونه در برم
روح كدام پيكره در من وزيده تا
ناقوس عشق را به صدا دربياورم
دارم زدست مىروم از دست زندگى
يك قلب خسته، با ضربانهاى آخرم
در تار و پود خفته خود ماندهام هنوز
از پيلههاى دور و برم رنج مىبرم
من مىروم دوباره به پرواز مىرسم
بايد از اين اسارتِ بىمرز بگذرم
طيّبه تقىزاده
(1)
در دامِ عنكبوت
پشه
ذاتِ مبارز خود را كشف مىكند.
(2)
ايستادم و گوش سپردم
به هيچ. و آنگاه، جايى،
فرو افتاد برگِ توسكايى.
(3)
اكنون با آغازِ تابستان
زردِ جنگل، آسمان و حتى رؤياها
به سبز مىزند.
سام هميل
مترجم: فريده حسنزاده (مصطفوى)