| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
دكتر محمود حسينى عاشقآبادى
مترجم: مهرى فركى
برخى افراد همواره، نقاب بر چهره زده خود را پشت پرده جهالت پنهان مىكنند؛ گويى از «خودِ» واقعىشان واهمه دارند. از سوى ديگر، خود ما نيز كارهايى را در جهت تأمين رضايت خاطر «ديگران» انجام مىدهيم و در عين حال وانمود مىكنيم همه چيز به خوبى پيش مىرود (تا وجهه خانواده حفظ شود) و سپس شروع به سرزنش كسانى مىكنيم كه ما را وادار به انجام دادن اين كارها كردهاند. اين «ديگران» چه كسانى هستند كه ما همه چيز را به آنها نسبت مىدهيم؟ اعضاى خانواده، همسايهها، دوستان، نظام اجتماعى يا خدايان!؟ امّا واقعيت اين است كه همان موقع نيز در اعماق وجودمان احساسات درونىمان را به خوبى مىشناسيم؛ نوعى حس اضطراب و تشويش يا حس خوشايندى كه از نبود عزّت نفس، ناشى مىشود.
هنگامى كه به اطراف مىنگريم و همه چيز را آشفته و بىنظم مىبينيم، ديگران را مقصر مىدانيم كه ممكن است دولت، نظام يا آن دسته عوامل استبدادى باشد كه ما را در چنين موقعيتى قرار دادهاند، در حالى كه نمىدانيم آشفتگى در درجه اول از افكارمان آغاز مىشود و سپس گسترش مىيابد. روى هم رفته، رويارويى با حقيقت و پذيرفتن آن با فكر و آغوش باز، شهامت بسيارى را مىطلبد. به محض اين كه با حقيقت مواجه مىشويم، به آرامش واقعى نزديكتر مىشويم؛ زيرا حقيقت، يگانه است، بنابراين راه ديگرى وجود نخواهد داشت؛ امّا براى يافتن حقيقت، گاهى اوقات، گمان مىكنيم بايد راه طولانىاى را بپيماييم، امّا نه، نياز نيست راه دورى برويم يا براى كشف لايههاى آشكار قوانين پيچيده بكوشيم، و پرده از اسرار در كتابها يا مكانهاى مقدس برداريم. چيزى كه در جستجويش هستيم، درست همينجاست، در عمق ذهنمان. تنها چيزى كه لازم است، برقرارى ارتباط با «خودِ واقعى» است. فقط اگر كمى تواضع در پيش گيريم و براى تمام نعمات الهى ـ كه خداوند، روى زمين قرار داده است ـ احترام بيشترى قائل باشيم و از خشم، دشمن و حسادت ـ كه باعث آشفتگى ذهن مىشوند ـ بپرهيزيم، آن موقع، شايد به حقيقت، نزديكتر شويم. البته راههاى بسيارى براى دستيابى به حقيقت وجود دارد؛ امّا نهايتاً همه مسيرها به يك جا ختم مىشوند.
كليد رسيدن به آرامش ذهن را كجا مىتوان يافت؟ تنها اگر صادقانه به درونمان بنگريم، آن را در ذهن، روح و جسممان خواهيم يافت. پاسخ تمام سؤالاتمان در وجود تكتك ما نهاده شده است. بذر حكمت در قلبهامان گذاشته شده و اين، وظيفه خود ماست تا راههايى براى بهره گرفتن از آن بيابيم؛ امّا ممكن است اين جواب در مقابل پيچيدگى انسان، بسيار ساده به نظر برسد، ولى درك اين موضوع به عبادت بىقيد و شرط خدا و تلاش بسيار نياز دارد. بايد خود را به دست حقيقت سپرد!
گاهى اوقاتْ ممكن است بگوييم امّا من مىخواهم چنين و چنان شوم، و تنها اگر اين مقدار پول يا آن شغل را داشتم و يا صاحب آن موقعيت بودم و چنان زن يا شوهرى داشتم، واقعاً ديگر از دست همه مشكلات خلاص مىشدم و غمى نداشتم؛ امّا من به شما مىگويم كه همه اينها توهمى بيش نيست. تا خود را از زندان خردمندى يا در اصطلاح روانشناسى «من» رها نسازيد، نمىتوانيد آرامش و امنيت را در هيچ كجاى اين سياره بيابيد. بايد از همين جا شروع كرد، جايى كه ايستادهايد؛ از «خود واقعىتان». همه چيز در اعماق ذهنتان است.
مشكلات من همواره از خواستههاى بىشمار و خودخواهانهام ناشى مىشود؛ چرا كه دائماً آنها را در ذهن دارم و آثارشان در رفتار و كابوسهايم نمايان مىشوند. به علاوه، ترس، ريشه بسيارى از كابوسهايم است. ترس از آينده، ترس از اينكه در دوران پيرى از لحاظ مالى تأمين نباشم (البته اگر به آن برسم)، ترس از دست دادن آنچه دارم يا خواهم داشت مثلاً موقعيت اجتماعى و اقتصادى در دنيا و نيز ترس از آشكار شدن نقاط ضعفم بر ديگران، همه اين عوامل، مرا وادار مىسازند كه همواره نقابى بر چهره داشته باشم و تصوير كاذبى از خودم خلق كنم. همين، موجب مىشود آرامش را از دست بدهم و براى رسيدن به خواستههاى ذهنىام دست به مبارزه بزنم. گرچه مىدانم در جاده پر پيچ و خمى گام برمىدارم، امّا با آرامش خاطر حتى بيشتر مىروم و گمان مىكنم كار درستى انجام مىدهم.
نمىخواهم خارقالعاده باشم: فردى متموّل و صاحبنام! در عينِ حال نمىخواهم جاده آرامش و شادمانى را به تنهايى بپيمايم. بنابراين، نهايت تلاشم را مىكنم تا كيفيت زندگىام را بهبود بخشم. در نتيجه مىكوشم تا شريكى بيابم تا در اين راه، همراهىام كند، در جاده خيالىِ آرامش و شادى. امّا او «كارهاى» خودش را دارد. به علاوه، انتظار دارد من تسليم سرعت سرسامآور زندگى شوم و براى كامل كردن آن مسئوليت، كارهاى مختلفى را برعهده گيرم تا مرد ايدهآل او شوم كه به معناى برآوردن خواستههايش است؛ امّا بعد از اين، چه بر سر من و شرافتم مىآيد؟ آيا بايد براى هميشه خودم را قربانى خواستههايش كنم؟ اگر نه، پس چه؟ آيا نبايد با يكديگر تفاهم داشته باشيم؛ زيرا من يك زندگى ساده را ترجيح مىدهم كه با خود يك عمر نظام اعتقادى شديدى را همراه دارد يا بايد كوركورانه از خواستههاى او پيروى كنم و همانى باشم كه مىخواهد؟
نه دوست من! هرگز باور ندارم كه خوشحال كردن او كاملاً وظيفه من باشد؛ شادى بايد از درونش بجوشد و ساطع شود، آن موقع در كنار يكديگر، خوشبخت خواهيم زيست. اگر او مىانديشد كه تنها وظيفه من، به عنوان همسرش اين است كه او را شادمان سازم و تمام وسايل زندگى را برايش فراهم آورم، پس تكليف نظام اعتقادىام چه مىشود؟ آيا بايد بدون توجه به احساساتش هر آنچه مىخواهم انجام دهم يا در اين رابطه از خود بگذرم؟ در كجاى اين رابطه مىتوانيم به يك تعادل واقعى دست يابيم تا بتوانيم يكديگر را با نوعى احترام و تفاهم به رسميت بشناسيم؟
همواره در هر برخوردى، يك تعادل ظريف وجود دارد، خواه بين يك زن و شوهر باشد يا در محيط يك خانواده و يا در سطح گستردهترى در جامعه و تنگناهاى سياسى پيچيده. در اين ميان، لازم است براى رسيدن به تعادل، نوعى حس توافق را بيابيم تا بتوانيم «نفس خويش» را مهار كنيم كه همواره بدون توجه به عواقب، خواهان چيزهاى بيشترى است. امروز فكر مىكنيم اگر به جنگ «تروريسم» در جهان برويم همه مشكلاتمان حل خواهند شد و خواهيم توانست براى نسل آينده، زندگى آرام و شادى را فراهم آوريم. ديروز با كمونيسم مبارزه مىكرديم و سپس با اين نظام اخلاقى يا آن شيوه عبادتى جنگيديم. هميشه در راه رسيدن به آرامش و سعادت، مانعى وجود دارد؛ زيرا خواستههايمان براى دست يافتن به يك زندگىِ به اصطلاح ايدهآل، نامحدود است.
امّا اين اعمال و طرز فكرهاى مختلف چه عواقبى دارد؟ آيا از ميزان خساراتى كه به طبيعت وارد مىآوريم اطلاع نداريم؟ با ساختن ديوارهاى جدايى بين «ما» و «آنها» حس تفرقه مىاندازيم. تا به كى اينگونه مىتوانيم ادامه دهيم پيش از آن كه دريابيم آن زندگىِ به اصطلاحات ايدهآل كه در جستجويش هستيم، خيالى باطل بيش نيست؟
اگر به تاريخ بشر، نگاهى بيندازيد، ردّ پاى جنگ را به عنوان عامل اصلى تفرقه خواهيد يافت. با وجود اين كه همه مىدانيم جنگ، هيچ چيز به همراه ندارد مگر خرابى، امّا هنوز براى دفاع از دشمنى كه جايى در آن بيرون قرار دارد، به فكر ساختن سلاحهاى پيچيدهترى هستيم. گويى همواره دشمنى هست تا امنيت ما را به مخاطره بيندازد!
اين دشمن كيست؟ آيا تصويرى خيالى از يك انسان اهريمنى نيست كه خود ما در ذهنمان آن را پروراندهايم؟ من مىپرسم آيا واقعاً دشمنى در آنجا وجود دارد؟ يا خودمان آن را در ذهن خلق مىكنيم و در واقعيت به آن عينيت مىبخشيم؟ شخصاً هرگز نتوانستهام از نيروى تفكّر انسان و طرز كارش سر در بياورم؛ چرا كه واقعاً سرشار از پريشانى است! بنابراين، تنها كارى كه در حال حاضر مىتوانم انجام دهم اين است كه به درگاه پروردگار دعا كنم تا همه انسانهايى را كه در جاده خشم، طمع، ترس و غفلت گام برمىدارند به راه آرامش، سعادت، حقيقت و حكمت رهنمون سازد. خداوند، همه روحهاى سرگردان را بيامرزد!
من زندگى را عاشقانه دوست دارم و آرزويم است كه همه خوشحال و تندرست زندگى كنند. با اين حال، گاهى اوقات، احساس درماندگى مىكنم؛ امّا نااميد نيستم. باور دارم كه حقيقت، هميشه پيروز خواهد شد و سرنوشتِ ما را به حال خود رها نخواهد كرد، چه در زندگى گذراى امروز و چه در زندگى آينده ناآمده.
شادى و غم، دو روى يك سكّهاند. همه اين فراز و نشيبها در ذهن اتفاق مىافتد. بايد فراتر از ذهن رفت؛ به عبارت ديگر، بايد يك شاهد بود. اگر خودتان را به عنوان ذهن در نظر بگيريد به بررسى همه مشكلات مىپردازيد. درست همان گونه كه فيلم مىبينيد، مىتوانيد ذهنتان را ببينيد كه دارد همه فيلم را بازى مىكند. مگر اين كه از بالا به آن بنگريد و تغييراتى را كه در ذهن رخ مىدهد تشخيص دهيد، مثلاً: «من خوشحالم»، «من ناراحتم» و ... شما هرگز خوشحال يا ناراحت نيستيد؛ بلكه همواره يكسان هستيد. شما خودتان هستيد: تصويرى از خداوند!
اطمينان دارم كه همه اين كلمات تكرارى را بارها و بارها قبلاً شنيدهايد؛ امّا چه خوب است كه هميشه خاطراتمان را مرور كنيم و به خاطر بياوريم چه كسى هستيم، در كجا ايستادهايم و به كجا خواهيم رفت!