| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
مجتبى رضايى
پيرمرد، سرش را به ديوار تكيه داده بود و به ريلهاى آهن فرسوده كه هيچكدام نتوانسته بودند به هم برسند، مىنگريست. باد ملايمى شروع به وزيدن كرد. درِ چوبى كلبه پيرمرد، با وزيدن باد، شروع به آهنگ زدن كرد؛ آهنگى غمگين از هجرت يك پيرمرد، از دلتنگىهاى يك جوان.
پرچم قرمز پيرمرد، گوشه ريل افتاده بود و با وزيدن باد، مىخواست كار پيرمرد را انجام دهد. كارى كه او پنجاه سال انجام داد؛ پنجاه سالى كه در سرما و گرما قطارها را به خط مستقيم هدايت كرد.
شادى پيرمرد از عبور قطار وقتى مىديد جوان دانشجو براى او دست تكان مىداد، وصف ناپذير بود و وقتى قطار مىرفت، فقط ريلهاى راهآهن، همدم پيرمرد بودند.
هنوز ساعت قديمى پيرمرد كار مىكرد. اطراف راهآهن، خالى از سكنه شده بود. خشكسالى، همه را مجبور به فرار از شهر كرده بود.
غروب غريب ايستگاه، براى پيرمرد بود. صداى جوان دانشجو را دوباره مىشنيد. دوباره صداى سوت قطار بود. آسمان، بغضش تركيد. باران، نمنمك شروع به باريدن كرد.
باران، لباس پيرمرد را خيس كرد. باد شدت گرفت. شدت باد، پيرمرد را به طرف ديگر هل داد. چشمان پيرمرد، باز بود. شايد آسمان ايستگاه، هنوز ديدنى بود!