| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
اينجا، پشتِ اين پنجره ايستادهام و به تو نگاه مىكنم؛ به تو كه در يك چشم بههم زدن، پَر مىزنى و مىروى وسط آسمان. با نگاهم ردّت را دنبال مىكنم. مىروى بالا، بالاتر، حالا ديگر از تو فقط يك نقطه، باقى مانده است؛ يك نقطه سياه. حالا تو آنجا، آن بالا ميانِ ابرهايى، شايد هم چند دقيقه ديگر حوصلهات سر رفت و باز، آمدى پايين. نمىدانم. فقط مىدانم از اينكه آن بالايى، حسودىام نمىشود. نه اينكه دلم نخواهد پرواز كنم؛ نه، پرواز هم براى خودش عالمى دارد؛ امّا من با تو فرق دارم و فرقم اين است كه من يك «انسانم». به تو دو «بال» دادهاند براى اينكه پرواز كنى و به من دو «پا» براى اينكه راه بروم. حتماً فقط همين پاها نيازم بوده كه آنها را به من دادهاند. حتماً هر چه مىخواهم روى همين زمين هست كه نيازى نبوده، پر داشته باشم و به آسمانها سرك بكشم.
مىدانى، همه دانههاى من همين جا روى زمين پخش شدهاند. فقط كافى است ببينمشان؛ كافى است كمى دنبالشان بگردم. فقط بايد مواظب دامهاى جلو پايم باشم. مىخندى؟ فكر مىكنى مسخرهات مىكنم؟ نه، باور كن جدّى مىگويم. كاش حداقل دامهايى كه براى من مىگذارند هم مثلِ دامهاى تو بود! كاش مثلِ تو مىگرفتندم و مىكشتندم و خلاص!
اينطورى، حداقل تكليفم با خودم روشن بود؛ يا زنده، يا مرده؛ امّا توى اين دامها، زنده و مرده بودنت معلوم نيست. خودت هم نمىدانى زندهاى يا نه، نمىدانى دارى چهكار مىكنى. نمىدانى ...
مىدانى! هر چند من نمىتوانم پرواز كنم، امّا به جايش اين پايين، گاهى دانههاى آسمانى هم برايم پيدا مىشود؛ دانههايى كه كافى است چشمم را ببندم تا بهتر ببينمشان؛ دانههايى كه مىتوانند كمكم كنند تا مثل تو پرواز كنم، نه خيلى بهتر از تو، خيلى بيشتر، خيلى بالاتر، آنقدر كه حتى همان يك نقطه سياه هم از من باقى نماند؛ حتى همان يك نقطه. و اين دانهها را فقط براى من آفريدهاند؛ براى من كه فرزندِ آدم هستم.
حميده رضايى (باران)