مجلات >حديث زندگى>شماره 23

درس‏هاى زندگى

به كوشش: مهدى باقرى

دو نگاه

جُرج‏جُرداق، نويسنده كتاب نامدار «صوت‏العدالة» ـ كه درباره اميرالمؤمنين(ع) است ـ مقايسه‏اى مى‏كند بين دو جمله‏اى كه يكى از حضرت امير(ع) صادر شده و يكى هم از جناب عمر، خليفه دوم.

يك وقتى چند نفر از استاندارها يا وُلات زمان ايشان (خليفه دوم)، نزد او آمده بودند. يك گزارشى از آنها به خليفه رسيده بود كه خليفه را خشمگين كرده بود. در اين‏جا يك جمله ماندگار را عمر گفته است. خليفه به آنها گفته: «اِسْتَعبدتُمُ الناسَ و قد خَلَقَهُمُ اللّهُ أحراراً؛ مردم را به به بردگى گرفته‏ايد در حالى كه خدا مردم را آزاد آفريده است». جمله ديگر از اميرالمؤمنين است در «نهج‏البلاغه» كه فرمود: «لا تكُن عَبدَ غَيرِكَ و قَدْ جَعَلَكَ اللّهُ حُرّاً؛ بنده غير خودت مباش. خدا تو را آزاد آفريده است».

اين نويسنده مى‏گويد جمله اميرالمؤمنين به مراتبْ برتر است از جمله عمر؛ چرا كه عمر به كسانى اين خطاب را مى‏كرد كه آزادى در دست آنها هيچ تضمينى نداشت؛ چون آنها (استانداران يا وُلات)، از كسانى بودند كه خودِ عمر به آنها مى‏گفت: «مردم را به بردگى گرفته‏ايد!». حالا به آنها مى‏گويد [به مردم،] آزادى بدهيد. اين، يك‏جور حرف زدن است. يك‏جور هم آن است كه حضرت امير(ع) به خود مردم مى‏گويد. در حقيقت، ضمانت اجرا را در خود كلام آورده است: «بنده غير خودت مباش». اين كلام، ضمانت اجرايى دارد.

منشور آزادى (سخنان رهبر معظّم انقلاب،آية‏اللّه خامنه‏اى در جمع دانشجويان)، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1376 .

من از اصول دين نيستم

آية‏اللّه عبدالكريم موسوى اردبيلى نقل مى‏كند:

يادم مى‏آيد كه در جلسه‏اى در خدمت حضرت امام درباره گروهى صحبت شد. ايشان فرمودند: از اين گروه، افرادى را مى‏شناسم كه كاملاً مذهبى هستند. خود بنده به ايشان عرض كردم: آنها شما را قبول ندارند. ايشان بدون كوچك‏ترين تأثّرى فرمودند: «قبول نداشته باشند. من كه جزو اصول دين نيستم كه اگر مرا قبول نكنند، بگويم ايمانشان ناقص است!».

در جلسه ديگرى موضوعى شبيه اين مسئله مطرح شد. يكى از دوستان گفت: چرا اين قُضات دادگسترى را كه در ميان مردم قضاوت مى‏كنند، بيرون نمى‏ريزيد؟ اينها كه آدم‏هاى فاسقى هستند و ريش خود را مى‏تراشند. امام پرسيدند: «از كجا مى‏دانيد كه ريش تراشيدن را حرام مى‏دانند تا فاسق شوند؟». گفت: شما فرموده‏ايد كه احتياط واجب، آن است كه ريش را نتراشيم. امام فرمودند: «از كجا فهميديد كه آنها مقلّد من هستند و از ديگرى تقليد نمى‏كنند؟ مردم را به [خاطر] عدم تقليد از من، متّهم نكنيد. من اصول دين نيستم. چه كسى گفته آنها بايد از من تقليد كنند؟».

امام هميشه مى‏گفتند: «در آن‏جاهايى كه مربوط به مردم است، بايد حرف مردم را گوش كرد و در آن‏جاهايى كه مردم نمى‏دانند، بايد حرف اسلام را گفت». ايشان به ما بارها فرمودند: «مواظب باشيد برخلاف نظرات مردم و خواسته‏هاى مردم عمل نكنيد. به نظر بياوريد روزى را كه مردم [از شما] برگردند و حرف شما را گوش ندهند. افكار عمومى را در نظر بگيريد».

پا به پاى آفتاب، گردآورى: اميررضا ستوده، تهران: نشر پنجره، 1380، ج5، ص260 و 261

پوشيدگى با مانتو

پسر حاج‏آخوند ملاعباس تربتى (عالم پرهيزگار متوفاى 1322 شمسى) مى‏گويد:

در سال 1322ش، پدرم مريض بود و در مشهد ساكن بود. من با همسرم كه آن زمان، تازه ازدواج كرده بوديم، براى عيادت پدر و زيارت، به مشهد رفتيم. همسر من مانند پيش از زمان ازدواجش با من، مانتو مى‏پوشيد و روسرى بزرگ‏ترى بر سر مى‏افكند كه موها و زير گلويش را مى‏پوشاند. روزى حاج‏آخوند مى‏خواست به حرم مشرف شود و چون مريض بود، برايش درشكه‏اى آوردند. همسرم گفت: من هم همراه شما مى‏آيم. من گفتم: تو چادر ندارى. خوب نيست همراه پدرم باشى. پدرم متوجه گفتگوى ما شد و گفت: «كو؟ ببينم لباسش چگونه است؟» و چنان مى‏نمود كه تا آن وقت، درست به اين زن كه عروسش بود و محرمش بود، نگاه نكرده بود. همين كه او را با مانتو و روسرى ديد، گفت: «اين‏كه پوشيده‏تر از چادر است. بيا بابا سوار شو» و او را در كنار خود در درشكه نشاند.

حاج‏آقا حسينى‏قمى، از مراجع تقليد وقت، در مورد اين عالم اسلامى گفته بود: «حاج‏آخوند، نه فقط از خوبان عالم اسلام است، بلكه از خوبان دنياست».

فضيلت‏هاى فراموش شده، حسينعلى راشد، تهران: انتشارات اطلاعات، 1372، ص135

ستايش از يهودى منصف

دكتر شريعتى مى‏گويد: «مادام مِيشن، يك زن يهودى است. من از او ستايش كردم. بعضى اين‏طرف و آن‏طرف گفتند: نگاه كن! از يك زن آن هم يهودى و خارجى تعريف مى‏كند. اگر تعريف نكنم، اصلاً علم نيستم. من علوى را به خاطر حق و حقيقتش دوست دارم. به خاطر حق‏پرستى و حق‏شناسى‏اش او را دوست دارم. اين زن يهودى ـ كسى كه در نوزده سالگى در دوره اشغال فرانسه به وسيله آلمان، قهرمان ملت فرانسه است و محبوب‏ترين چهره روشن‏فكران و آزادى‏خواهان فرانسه ـ وقتى جنگ 1967 [اعراب و اسرائيل] شروع مى‏شود و ستم صهيونيسم بر اعراب را مى‏بيند، مى‏گويد: من به خاطر يهودى بودنم بايد يك توبه وجودى مثل توبه آدم بكنم، مثل توّابين.

توبه وجودى انسان، مرگ است و براى اين كار در همان موقع كه به هر دانشگاهى مى‏رفت، دانشگاه [از شور و هيجان[ به‏هم مى‏خورد و در اوج محبوبيت بود و در سن نزديك به شصت سالگى، رفت و لباس رزم پوشيد و به «الفتح» پيوست و تيرش را به طرف يهود گرفت و ده سال است كه در سنگر مى‏جنگد كه من نمى‏دانم الآن كشته شده و يا زنده است».

حكايت‏هايى از زندگى شريعتى، شعبانعلى لامعى، ص132

مسلمان بسازيد!

در احوالات آية‏اللّه حاج شيخ هادى نجم‏آبادى، روحانى عصر مشروطه، آمده است: روزى تنى چند از اوباش تهران خواستند شراب‏خانه مردى يهودى را به يغما ببرند. به نام تكفير، مرد بيچاره را كشان‏كشان مى‏بردند. از قضا به شيخ برخوردند و گفتند: «آقا اين مرد به مقدّسات مذهبى توهين مى‏كند. مى‏خواهيم مجازاتش كنيم». شيخ كه معركه عوام را ديد، به فراست دريافت كه دعوا بر سر لحاف ملّاست؛ وگرنه در شهر گبر و ترسان و كافر و يهودى بسيارند.

شيخ در آن غوغا، آهسته به يكى از اصحابش گفت: «مُهر نماز در جيب دارى؟». او گفت: دارم. شيخ گفت: «مهر را جورى در جيب يهودى بگذار كه هيچ كس متوجه نشود». بعد از آن‏كه مُهر در جيب يهودى گذاشته شد، شيخ گفت: «حالا معلوم مى‏كنم كه اين بينوا مسلمان است يا كافر؟». به يكى از حاضران دستور داد دست در جيب او كردند و مهر نمازى يافتند. شيخ به آن سيّد هوچى و بى‏سواد كه سردسته اشرار بود، خطاب كرد و گفت: «جدّ بزرگوارت به كافران مى‏فرمود: «بگوييد لااله‏الاّاللّه و رستگار شويد». پيامبر اسلام، گروه كافران را به صرف گفتن شهادت، در جرگه مسلمانان وارد ساختند. تو مى‏خواهى برخلاف جدّت دستار ببندى؟». سيّد كه تعزيه‏گردان جمعيت بود، فغان برداشت كه: اى آقا! چه مى‏فرماييد!

يهودى از ترس عوام، زبانش بند آمد. نمى‏دانست چه بگويد. شيخ گفت: «اين مرد مى‏گويد مسلمانم. مهر نماز در جيبش بود. برويد پى كار خود و دست از سرش برداريد». همه پراكنده شدند. يهودى هم كه حُسن سلوك و رفتار شيخ را ديد، به دست شيخ، مسلمان شد.

حاج شيخ‏هادى نجم‏آبادى و مشروطيت، حسن مرسلوند، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1378، ص76 و 71 .

طالقانى، آزاده‏اى در زندان

آية‏اللّه سيد محمود طالقانى در عمر خويش، بارها طعم تلخ زندان را چشيد. او در سال 1318ش، در دوره استبداد رضا خان، اوّلين بار به زندان رفت. نزديكان او، قضيه را از زبان ايشان نقل مى‏كنند: «روزى در خيابان، پاسبانى جلو آمد و به من گفت: آشيخ! جواز دارى؟ گفتم اوّلاً من سيّد هستم و شيخ نيستم. گفت: بازى درآورده‏ايد. شيخ و سيّد كه فرقى ندارد! حالا بگو جواز دارى يا نه؟ گفتم جوازِ چى؟ گفت: جواز همين عمّامه و لباسى كه بر سر و تن دارى؟ گفتم: جواز عمامه‏ام همراهم نيست و در منزل است. پاسبان با كمال پُررويى گفت: پس تو دزد هستى! سپس دست در جيب كرد و يك قيچى درآورد تا لباسم را از نيم‏تنه به صورت دايره‏اى ببُرد. من هم‏چنان سيلى‏اى به او زدم كه نقش زمين شد. آن‏گاه‏برخاست و سوت زد و پاسبان‏هاى گشتى آمدند و مرا گرفتند و به زندان بردند».

يكى از افسران ناسيوناليست كه به جرم كودتا عليه رژيم زندانى بود، مى‏گويد: «در زندان قصر يك بار كه به حمام زندان رفته بودم، طلبه جوانى ديدم كه با سوز و گداز، مثنوى مى‏خواند. از حمام بيرون آمد، پرسيدم: چه كار كرده‏اى؟ گفت: به يك افسر، سيلى زده‏ام. با خودم فكر كردم در زمانى كه هيچ كس جرئت ندارد به يك پاسبانِ شيره‏اى «تو» بگويد و اهانت كند، اين طلبه، يك افسر را زده است، از جسارت او خيلى خوشم آمد».

پيك آفتاب، محمد اسفنديارى، ص48 و 49.

استبداد شاهانه

ناصرالدين شاه بيش از هر كسى از حرف‏ها و مقاله‏هاى سيّد جمال مى‏ترسيد. يك روز، شاه، سيد جمال را به قصر خود دعوت كرد و براى ساكت كردن او به يك بازى سياسى پرداخت. او از سيّد خواست كه قوانينى مناسب اوضاع و احوال ايران بنويسد. سيّد قبول كرد و شروع به كار نمود. بعد از مدتى يك قانون اساسى آماده شد و آن را براى شاه فرستاد. شاه بعد از خواندن آن، خيلى خشمگين شد و به دنبال سيّد فرستاد. وقتى سيّد به قصر آمد، بر سر او فرياد برآورد كه: «اين چه قانونى است كه نوشته‏اى؟ تو كه همه قدرت را به مردم داده‏اى! با اين قانون، تو آنها را حاكم واقعى اين مملكت كرده‏اى! مردم هستند كه بر اين مملكت حكومت مى‏كنند. آنها حتى مى‏توانند پادشاه را هم از سلطنت بركنار كنند. چگونه مى‏شود كه ما شاه ايران باشيم و در رديف يكى از افراد برزگر و كارگر قرار بگيريم؟».

سيّد بدون تعارف، پاسخ داد: «دانشمند، كارگر و هنرمند در كشور، مفيدتر از شما و اميران شما هستند. قبل از هر چيز بايد نظام استبدادى درهم ريخته شود». شاه گفت: «مگر مى‏شود مملكت بدون شاه باشد؟» سيّد جواب داد: «آرى! ما بسيارى از ملّت‏ها را مى‏شناسيم كه بدون پادشاه، زندگى كرده‏اند و خيلى هم پيش رفته‏اند؛ امّا هنوز پادشاهى بدون ملّت نديده‏ايم».

داستان‏هايى از زندگى سيّد جمال‏الدين اسدآبادى، محمود حكيمى، قم: انتشارات اميد، ص26

آزادش كنيد

آية‏اللّه سيّد عبدالكريم موسوى اردبيلى نقل مى‏كند:

شما مى‏دانيد كه بنى‏صدر مهم‏ترين درگيرى‏اش با مرحوم بهشتى بود. حرف‏هايى درباره او مى‏زد كه كمتر كسى درباره كس ديگرى مى‏گفت. در آن دوران كه بنى‏صدر، مخفى شده بود و به عنوان مجرم، تحت تعقيب بود، به ما خبر دادند كه همسر بنى‏صدر، دستگير شده است. مرحوم بهشتى تحمّل نكرد، همان جا به من گفت: «آزادش كنيد». من دادستان كل كشور بودم و گفتم: «بگذاريد فكر كنم». گفت: «يعنى چه زن را گرفته‏ايد؟ ما با شوهرش دعوا داريم. اگر قرار باشد ما هم اين كارها را بكنيم، پس فرق ما با ديگران چيست؟». بعد گفت: «اگر شما دستور ندهيد، من دستور مى‏دهم و چون از وظايف من نيست، شما عليه من اعلام جرم كنيد». بالاخره ايشان حكم آزادى آن زن را نوشت و دستگيرى بى‏گناهى را تحمّل نكرد.

صد حكايت اخلاقى، شعبانعلى لامعى، ص28

انتخاب آزادانه

سياست اميركبير در زمان صدارت، بر پايه «مداراى مذهبى و حق آزادى پرستش» قرار داشت. امير در آغاز سال 1266 قمرى شنيد كه عدّه‏اى در اروميه مسيحيان را به زور و فشار به تغيير مذهب وادار مى‏سازند. ابتدا شخصى را براى تحقيق كافى به اروميه فرستاد و چون بر واقعى بودن آن گزارش‏ها مطمئن شد، در نامه‏اى به وزير آذربايجان (محمدرضا خان) نوشت: «از قرارى كه مذكور شد، از خوانين افشار اروميه و بعضى از اهالى آن‏جا، نسبت به طائفه نصرانيه اروميه، بى‏حسابى و ظلم مى‏رسد و آنها را تكليف به تغيير مذهب مى‏نمايند. از اين‏كه هر يك از ملل متنّوعه و مذاهب مختلفه كه در ممالك پادشاهى هستند بايد در عين فراغت و آسودگى زندگى كنند و به دوام دولت قاهره بپردازند، لهذا به آن مخدوم، اظهار مى‏شود كه به مباشران امور ديوانى اروميه، قدغن نمايند كه در هر باب، مراقب احوال‏طايفه مزبوره بوده، نگذارند كه از كسى نسبت به آنها تعدّى و بى‏حسابى برسد و آنها را تكليف به تغيير مذهب نمايد».

داستان‏هايى از زندگى اميركبير، محمود حكيمى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ص160 و 161

درسى از مادر نخست‏وزير

يكى از روزنامه‏هاى زمان دكتر مصدّق، مطالب بدى درباره او نوشت. دكتر به حدى آزرده شد كه در بستر بيمارى افتاد. مادرش به ديدار او رفت و علت را پرسيد. مصدق روزنامه را نشان داد و گفت: «ببينيد! چه چيزهايى درباره من نوشته‏اند». مادرش گفت: «آقاى دكتر! اگر مى‏خواستى كسى درباره تو بدگويى نكند، چرا طب نخواندى؟ رفته‏اى حقوق سياسى خوانده‏اى؟ حالا هم اگر مى‏خواهى از راه سياست به مردم خدمت كنى بايد خودت را آماده شنيدن و خواندن ناسزايى از اين بدتر بكنى».

سخنان مادر مصدق، او را تكان داد. تصميم گرفت با فحش و ناسزاها از راهى كه انتخاب كرده، برنگردد. در زمان نخست‏وزيرى او سيصد و هفتاد روزنامه و مجلّه در ايران منتشر مى‏شد. از آن ميان، هفتاد روزنامه و مجلّه، مخالف او بودند و بدترين ناسزاها را درباره او مى‏نوشتند.

در مورد مادرِ مصدق، اين مطلب نيز خواندنى است. آية‏اللّه دكتر مهدى حائرى، فرزند آية‏اللّه مؤسس حوزه علميه قم مى‏گويد:

مادر مصدّق، بانوى متقى و مؤمنى بود و از پدرم تقليد مى‏كرد. ايشان يك بار هنگام پرداخت وجوهات شرعى اظهار مى‏دارد كه: «مايلم هزينه بيت حائرى را متقبّل شوم». مرحوم پدر مى‏گويد: «شما مى‏دانيد كه وجوهات زيادى به من مى‏رسد؛ امّا من از محل وجوهات شرعى، هيچ گاه هزينه زندگى را تأمين نمى‏كنم». نجم‏السلطنه مادر دكتر مصدّق مى‏گويد: «من از محل وجوهات، هزينه را نمى‏پردازم؛ بلكه به صورت هِبِه (هديه) و خارج از سهم امام مى‏پردازم».

صد حكايت اخلاقى، ص 7؛ پيك آفتاب، ص106