| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
سيد سعيد هاشمى
تو آنجايى؛ همان جا وسط خيابان، لابهلاى ماشينها و دودها؛ ميان بوق و كرايه و مسافر؛ در جمع ناهمگون فريادها و سبقتها و آدمهاى خسته. دنبال راهى مىگردى تا رد شوى و به آن طرف خيابان بروى. تو را مىبينم. به طرفت مىدوم. مىآيم تا دستت را بگيرم و از اين همه داد و فريادهاى كر كننده، نجات پيدا كنم؛ امّا در يك لحظه، در شلوغى خيابان، گُمت مىكنم. سرگردان به اين سو و آن سو مىدوم. با خستگى، سر مىچرخانم. با نااميدى، چشم مىدوانم. ناگهان، تو را در ميدان مىبينم؛ در ميان جمع فروشندهها و خريدارها؛ لابهلاى آدمهاى شلوغ و پُر شتاب؛ بين چرخدستىها، واكسىها، كارگرانى كه منتظرند تا، كسى برسد و آنها را به كار بگيرد، زنهاى چادرى بچّه در بغل و ...
در ميان بدو ارزان شدها، به شرط چاقوها، خانهدار و بچهدارها، سه كيلو هزار تومنها، ... لابهلاى چهقدر حرف، چهقدر التماس، چهقدر چشمهاى دُودُو زن نگران، چهقدر آلودگى صوتى، ...
خوشحال، نفسى تازه مىكنم و به طرفت مىدوم؛ امّا هنوز به تو نرسيده، به اندازه يك پلك زدن از تو غافل مىشوم و گمت مىكنم. باز هم من مىمانم و كلّى داد و فرياد؛ كلّى آدمهاى گيج و سرگردان؛ كلى دست و پاى درهم لوليده.
باز هم خسته و نفسزنان، دنبالت مىدوم. توى كوچه و پسكوچهها تو را مىگردم. باز هم مىيابمت؛ كنار آپارتمانهاى بلند؛ برجهاى سر برافراشته؛ لابهلاى شيشهها و آهنهاى سر به فلك كشيده؛ در ميان مجتمع تجارى بلند بالا؛ تمام ساخته و نيمساخته؛ كنار خاكها و گچها و سيمانها؛ بين داد و فرياد مهندسان و رفت و آمد كارگران.
باز هم تو را پيدا مىكنم؛ جايى كه ساختمانها با ترس و تعجّب تو را مىنگرند؛ جايى كه كوچهها و پسكوچهها مثل مارهايى دراز از كنار هم و درون هم مىگذرند، همديگر را قطع مىكنند، با هم موازى مىشوند، يكديگر را دور مىزنند، بىهيچ حرفى، راه خود را ادامه مىدهند و هر كدام به دهها و صدها كوچه و پسكوچه ديگر، تبديل مىشوند.
و اينبار هم تا به سويت مىدوم، تو را گم مىكنم.
تو را گم مىكنم.
تو را گم مىكنم.
در شلوغىها،
داد و فريادها،
رفت و آمدها؛
لابهلاى آهنها و سيمانها و شيشههاى رفلكس؛
بين دودها و گرد و خاكها.
توى خستگىها و عرقها و نفس زدنها.
به خلوتگاهى برو تا دستت را بگيرم. اى شانههاى تو، پناه خستگىهاى جهان!
زهرا رضايى ـ قم
از وقتى كه يادم مىآيد مىگويند: مىآيى. مادرم مىگويد: مىآيى، پدرم مىگويد: مىآيى، لبهاى مادربزرگ مىگويد: مىآيى، تسبيح پدربزرگ مىگويد: مىآيى، همه مىگويند: مىآيى، من هم مىدانم كه مىآيى.
مىدانم مىآيى؛ ولى نمىدانم در صبح مىرسى يا بايد بيايى تا صبح. آخر، من خستهام؛ خسته تمام صداهاى شهر؛ خسته از تنفس هواى آلوده؛ خسته از سياهىها.
تا چه وقت بايد نيامدت را از قاب جاده به تماشا بنشينم. تا چه وقت بايد چشمهايم را به جاده بدوزم. تا چه وقت بايد جمعهها را بشمارم.
كاش مىآمدى، تا طنين گامهايت را مىشنيدم! كاش مىآمدى تا پريشانى غزلهايم سامان مىگرفت! كاش مىآمدى، تا آدينههايم رنگ غم نمىگرفت! كاش مىآمدى، تا چشمهايم آمدنت را به تماشا مىنشستند!
سالهاست كه راههاى بىنشان، نورى ندارند و روشنايى حضورت را مىطلبند. سالهاست كه دارم ميان تاريكىها و خستگىها دست و پا مىزنم.
بهار من، كاش مىدانستم دورىات تا كدام جاده ادامه دارد!
فرداى سبزم، تا همه من تباه نشده بيا! بيا و مثل نسيمى بر كوير دل من ببار.
بيا تا رؤياى آن مرد مىآيد تعبير شود.
بيا تا همه غزلهاى من از هم نپاشيده بيا.
سامان غزلهايم بيا.
حالا كه روز، مثل شبم مىشود سياه
تاريك و تلخ و يخ زده، حتى بدون ماه
از بودنم بدون شما خسته مىشوم
خط مىكشم به روى خودم مىشوم تباه
اى دور دست خوب! نگو بىتو مىشود
باور بكن كه چشمِ ترم خشك شد به راه!
چشم انتظار چشم قشنگت نشستهام
در كنج روزگار شبيه شكنجهگاه
من ماندهام كه معجزه كارى كند مگر
ديگر نمىشود كه بمانم بدون ماه.
سعيده قنبرى