| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
محمد صادق روشنقياس
«فيلم دوئل»، بزرگترين پروژه سينمايى، در تاريخ سينماى ايران بوده و با توجه به مسئله دفاع مقدّس، كار بسيار خوبى از آب درآمده است.
مىتوان دوئل را فيلمى استاندارد و جهانى دانست، كه با شرايط و امكانات و بودجهاى معادل يك صدم فيلمهاى خارجى، ساخته شده و در عين حال، با آنها هماوردى مىكند.
حال براى آشنايى بيشتر، فيلم و اركان آن را، به چهار بخش، تقسيم كرده، آنها را بررسى مىكنيم.
يكى از اصلىترين اركان فيلم، فيلمنامه است كه متأسفانه در چند سال اخير، سينماى ايران، به شدّت از كمبود آن رنج مىبرد؛ امّا فيلمنامه دوئل، يكى از فيلمنامههاى بسيار خوب، در چند دهه اخير سينماى ايران است.
دوئل، فيلمنامهاى به شدّت قصهگو و كلاسيك دارد، كه تا انتها نيز به همه قواعد قصهگويى پايبند مىماند و قرارى را كه از ابتدا با مخاطب گذاشته، بههم نمىزند و در كل، با بهرهگيرى بسيار مناسب از گرههاى موجود در داستان، يك قصّه جذّاب را بيان مىكند
دوئل، مهمترين فيلم جشنواره فجر سال گذشته، شناخته شد، نه به اين دليل كه از باقى فيلمها، ژرفتر و بىنقصتر بوده است، بلكه اهميّت دوئل، جاى ديگرى است.
از دهه 1950، صنعت فيلمسازى دچار تحوّلى شگرف شد. اندازه آكادميك، كنار رفت و پردههاى عريض، يكى پس از ديگرى ظهور كردند. جلوههاى ويژه، پيچيدهتر شدند و سرانجام به جايى رسيدند كه همه ناممكنها را ممكن ساختند.
سيستم صدابردارى و صدا گذارى، تغيير كرد و صداى تِكس (TH×) و دالبى، بر صنعت فيلمسازى، حكمفرما شد. و امّا سينماى ما! كه در همه اين سالها، به خوابى زمستانى فرو رفته بود، به زور، ديالوگهاى فيلمها را مىنوشتيم و با سيستم ضبطِ صدايى كه به 50 سال پيش مربوط مىشد، كار مىكرديم.
فيلمبرداران، با امكانات ناچيز و ساده كار مىكردند و هيچ كس نمىتوانست از اين حصار تنگ بگريزد؛ و به تماشاگران، صداى خوب و تصوير استاندارد، هديه كند.
اينجاست كه اهميّت دوئل، آشكار مىشود. دوئل، فيلم مهمى است، چرا كه در آن، عزمى جذم، هويداست؛ فرمى براى برخواستن از خوابى عميق. البته همه اينها، در سايه كارگردانى بسيار قوى و آشنا با تكنيكِ (فن) اين مجموعه بىنقص، پديد آمده است.
شايد بتوان گفت، دوئل، بيشترين دِينش را نسبت به فيلمبردارىاش دارد. فيلمبردارى زير آب، سختى در منطقه يك دست آفتاب و تكرنگ، دكوپاژى كه به شدّت خود را بر مستندات غير قابل برداشت، تحميل مىكند.
سالهاست كه همه، لزوم جهانى شدن سينماى ايران و بازاريابى آن در اكران سينماهاى خارج از كشور را خاطر نشان مىكنند.
گهگاه، معدود فيلمهايمان كه صرفاً جوائز جشنوارهاى داشتهاند، در معدود سالنها، به نمايش درآمد و اندك تماشاگرى نيز داشتهاند.
حال دوئل، براى اوّلين بار، همزمان با ايران، در پانزده كشور (از جمله كشورهاى توسعه يافته)، به نمايش درمىآيد و حدود شصت كشور نيز، در نوبت قرار دارند.
مهمتر از آن اينكه، اين بار چنين نمايشى، از طريق كمپانىهاى واسطه خارجى، مثل سونى پيكچرز (SonyPictures) و ميراماكس (Miramax) و ... رُخ نداده است؛ بلكه مستقيماً، از طرف دفتر ايرانى پخش كننده جهانى فيلم، با صاحبان سينماها قرار داد نمايش، بسته شده است.
اين فيلم، برنده هفت جايزه سيمرغ بلورين، از بيست و دومين جشنواره بينالمللى فجر شد كه عبارتاند از:
1 . نويسنده: احمدرضا درويش؛ 2 . كارگردان: احمدرضا درويش (وى جائزه را به پژمان بازغى، به خاطر بازى خوب و روانش اهدا كرد)؛ 3 . تدوين: مصطفى خرقهپوش؛ 4 . فيلمبردارى: بهران بدخشانى؛ 5 . جلوههاى ويژه: محسن روزبهانى؛ 6 . موسيقى: مجيد انتظامى؛ 7 . بازيگر نقش مكمّل مرد: كامبيز ديرباز.
اميد است بيش از اين، شاهد چنين فيلمهايى، در سينماى ايران باشيم.
دوئلى كه با آن همه خرج و تبليغ و سر و صدا و بوق و شيپور ... كه براى اوّلينبار در سينماى ايران اتفاق مىافتاد و هر كه را كه تبليغ اين فيلم را از طريق روزنامه تابلوهاى تبليغاتى و يا تيزرهاى تلويزيونى مىديد مجبور مىكرد كه برود فيلم را ببيند و اگر نمىديد حتماً احساس كمبود چيزى را مىكرد.
امّا هر چه هم كه اين حواشى مهم باشد، هر چه هم كه با ساخته شدن دوئل موافق باشيم، باز آن لحظه خطير، كه فيلم و منتقد در سالن تاريك سينما با هم تنها مىمانند، فرا مىرسد، بودجه ميلياردى و تبليغات فراگير، جايى پشت در، كنار گذاشته مىشوند و دوئل به عنوان يك فيلم سينمايى، يك متن هنرى قائم به ذات، بايد جواب پس بدهد. براى اين كار، مجبوريم فيلم را به دو نيمه تقسيم كنيم.
نيمه اول: تا ميانه فيلم، جايى كه فيلمنامه و گاوصندوق طلا با هم در زير آب مىروند، دوئل، فيلم قابل تأملى است و در مواردى حتى فراتر از انتظارهاى تماشاگرش. تا اين كه جنگ تحميلى ايران و عراق و فداكارى رزمندههاى خط مقدم، زمينهاى براى روايت سرقت گاوصندوق به حساب مىآيند. انگار داستان فيلم در هر لوكيشن ديگر نيز مىتوانست اتفاق بيفتد: در قلب تهران امروز يا يك كشتى در اقيانوس.
ارزشهاى پذيرفته شده در ژانْر دفاع مقدس، انگيزههاى مقدس رزمندهها و ايرانى بودنشان ارتباط چندانى به ماجراى گاوصندوق ندارد. تلاش زينال براى حفظ گاوصندوق و در بردنش از دست اسكندر، به ذاته، تقابل يك آدم خوب و يك آدم بد در يك قصه معمولى است. مثلث زينال ـ اسكندر ـ يحيى و ارتباطشان، يك ماجراى وسترن را پيش آورده، سندهاى توى گاوصندوق طلا، ماجراى داستان را شعلهور مىكند.
قصه، هيچ ويژگى خاصى ندارد كه حتى به ضرب تمثيل و استعاره، بشود به ارزشهاى دفاع مقدس وصلش كرد. گاوصندوق فقط يك گاوصندوق است نه چيز ديگر و نه بيشتر. تا اوضاع اين طورى است، فيلم خوب پيش مىرود: پر ضرب و خوش ريتم. همان طورى كه سازنده فيلم با ساخت آن در پى فتح بازارهاى جهانى بوده است؛ فضا سازى بسيار خوب، صداى فوقالعاده كه سالن سينما را به لرزه درمىآورد، ديالوگهاى خوب، گريم بسيار زيبا و دلنشين، و تدوين عالى و ديگر موسيقى بدون مثل و تصويرهاى فوقالعاده و آن تصويرهاى بيابانهاى تفتديده، ماشينهاى بزرگ امريكايى و لشكر عظيم تانك و آن زنجير كلفت، به خوبى گرما و حرارت جنوب را به تماشاگر منتقل مىكند و كمك مىكند كه فيلم يك ريتم خوب و خوش ضرب و يك نيمه بسيار پربار و متناسب را از كار درآورد.
نيمه دوم: نيمه دوم فيلم با بازگشت زينال به موطنش آغاز مىشود. از آنجا به بعد، نه فقط زمان كه بافت و جنس فيلم تغيير مىكند.
سالها پس از جنگ است و روابط جديدى حاكم شده. زمينه جنگى داستان از بين رفته و چندتا آدم بايد در اين سرزمين لخت با هم روبهرو شوند. تجربه كيميا (يكى از فيلمهاى بسيار موفق احمدرضا درويش) نشان داده كه با وجود اختلاف فضا و جنس و لحن فيلم اگر فيلم به خودى خود، خوب از كار درآيد، جبران اين افت هيجان و حادثه و اين دو پارگى را خواهد كرد؛ امّا مشكل دوئل اين است كه در بخش دوم، داستان و اجرا افت مىكند. از اين به بعد قرار است ماجراى نيمه اول فيلم به قصهاى نمادين پر از تشبيه و تمثيل تبديل شود. گاوصندوق، غنيمت جنگ باشد و زينال، آن جنگجوى آرمانى كه بايد در شرايط جديد از آرمانهاى قديم محافظت كند. در چنين شرايطى داستان به لكنت مىافتد؛ چون انگار تاب چنين تعبيرها و تفسيرهايى را ندارد. درويش، ديگر در فضاها موفق نيست. شب و آن نور آبى، شعله حرص و طمع شخصيتها و استخوان پوسيده رفيق و نور فانوس و باران و دندانهاى خراب شده شخصيتها، مواد و مصالح خوبى براى ساخت يك فضاى دهشتناك هست؛ امّا كارگردان از تركيب اين عناصر به حس و حالى درست نمىرسد.
نورپردازى شب با آن نور معمولى، با آن نورپردازى بيابانهاى تفتديده جنوبِ زير جنگ، قانعكننده نيست و چند شخصيتى كه به داستان اضافه مىشوند، نه تنها موتور درام را روشن نمىكنند كه باعث افت و پيچيدگى بيش از حدّش مىشوند. گفتگوهاى خوشضرب و ريتم صحنههاى جنگ، جاى خود را به ديالوگهاى پر از طعنه و عجيب و صنايع ادبى مىدهد و دو پارگى فيلمنامه را با شدّت بيشترى آشكار مىكند. كمبود شور و احساس زينال در اين بخش از فيلم، به خوبى احساس مىشود و چهره زينال آن چهرهاى نيست كه زير آن گريم سنگين در سكوت هم جذاب باشد و تماشاگر را دنبال خود بكشد.
به اين ترتيب، استانداردهاى توليد سطح بالاى فيلم، انگار بيشتر براى روايتهاى داستان وسترنگونه و پر ماجراى نيمه اوّل است تا قصهاى كه در نيمه دوم كه قرار است به ارزشهاى دفاع مقدس وصل شود. اصلاً قرار نيست چنين اكشن پر خرجى به سادگى، محمل مناسبى براى انتقال مفاهيمى مثل ناموس و ايثار و عشق و مبارزه باشد. مثلاً جايى از فيلم، اسكندر از زينال مىپرسد كه پس از اين همه آزار و اذيت زندان جنگ انقلاب، هنوز وقت زندگى كردن نشده است؟». جواب مرد زخمى اين است كه: «هنوز چيزهايى براى تغيير دادن و پاك شدن است». به نظر مىآيد شرايط توليد و پخش دوئل، حدّاقل در اين مورد با همان گزينه زندگى كردن و بىخيال شدن، سازگارتر است.
فيلم در نيمه دوم، بلاتكليف است و تلاش درويش براى انتقال اين ارزشها به شكلى غير مستقيم و از طريق داستان نمادين، قابل تقدير است؛ امّا كنايهها و تشبيهها تحميلى از كار درآمده، حرفهاى تهيهكنندگان در تهيه در مورد يك فيلم پر فروش و سرمايهبرگردان با ارزشهايى كه در داستان مطرح مىشود هماهنگ نيستند.
بله، درويش در آخر مجبور است براى حل اين مسئله بنيادين و دوپارگى، در صحنه آخر فيلم با مجروح كردن يا كشتن اغلب شخصيتهاى فيلم، آن را حل كند و انگار چيزى وجود نداشته. در چنين شرايطى بهتر بود سازندگان دوئل، تكليف خودشان را روشن مىكردند كه اگر اين طور مىشد، عاقبت داستان و فيلم بزرگ دوئل، بسيار درخشانتر از كار درمىآمد.