مجلات >حديث زندگى>شماره 23

به سوى افتخار

مترجم: حسن مراغه‏اى

اين خاطره، مربوط به سال‏ها قبل، درباره معلم كلاس پنجم ابتدايى‏ام، خاتم تامسون است. خانم تامسون، همان روز اول به بچه‏ها يك دروغ مصلحتى گفت. او به بچه‏ها گفت كه آنها را به يك اندازه دوست دارد؛ اما اين، غير ممكن بود؛ چون در رديف جلو، پسربچه‏اى به اسم «تِدى» مى‏نشست كه او را خيلى دوست مى‏داشت.

خانم تامسون، سال قبل هم ـ كه معلم تدى نبود ـ ، او را مى‏شناخت و مى‏دانست كه او زياد با بچه‏ها بازى نمى‏كند، هميشه لباس‏هايش كثيف است و سر و وضع مرتّبى ندارد. تدى، پسربچه شاد و بشّاشى نبود و نمرات چندان خوبى هم نمى‏گرفت. روزى لازم شد تا خانم تامسون، پرونده بچه‏ها را از كلاس اول، مورد بازبينى قرار بدهد. وقتى پرونده تدى را مطالعه مى‏كرد، متوجه نكات جالب توجهى شد كه تعجب او را برانگيخت.

معلم كلاس اولش نوشته بود: «تدى پسر باهوشى است. هميشه مى‏خندد. تكاليفش را بسيار مرتّب و با سليقه انجام مى‏دهد ...».

و معلم كلاس دومش عنوان كرده بود: «تدى، دانش‏آموز ممتازى است. با هم‏كلاسى‏هايش خوش‏برخورد است . او كمى اضطراب دارد و آن هم به دليل مشكلات خانوادگى اوست ...».

و اما معلم كلاس سوم گفته بود: «مرگ مادرش تأثير بدى روى او گذاشته است. او تلاش مى‏كند تا اين‏كه جزء بهترين‏ها باشد؛ اما نمى‏تواند. مشكلات خانوادگى زيادى دارد و پدرش هم چندان اهميتى به او نمى‏دهد...».

و سرانجام، معلم كلاس چهارمش قيد كرده بود: «تدى، خيلى افت كرده است و چندان علاقه‏اى به درس و مدرسه ندارد. او دوستان زيادى ندارد و بعضى وقت‏ها سر كلاس مى‏خوابد...».

خانم تامسون با مطالعه پرونده تدى، تازه مى‏فهميد كه تدى چه مشكلاتى داشت و از نحوه رفتارش با او بسيار ناراحت و شرمنده گشت. خانم تامسون، وقتى به خاطر آورد روزى را كه بچه‏ها هديه‏هاى كريسمسششان را ـ كه در داخل بسته‏هايى زيبا با كاغذهاى كادوى قشنگى تزئين شده بود ـ روى ميزش مى‏گذاشتند، خيلى ناراحت شد. در ميان اين همه بسته قشنگ، بسته تدى، جلوه چندان خوشايندى نداشت. او بسته‏اش را با كاغذ قهوه‏اى رنگ پاكت‏هاى بقّالى، كادو گرفته بود. خانم تامسون هم از ميان هديه بچه‏ها، هديه تدى را باز كرد. بچه‏ها با ديدن گردنبندى از شيشه‏هاى الماسْ مانند ـ كه بعضى از آنها هم افتاده بود ـ، و يك شيشه عطر كه يك‏چهارمش بيشتر پر نبود، با صداى بلند خنديدند؛ ولى با صداى بلند خانم تامسون كه مى‏گفت: «واى! چه گردنبند قشنگى!»، بچه‏ها ساكت شدند. خانم تامسون، گردنبند را بر گردنش آويخت و كمى عطر به دستانش ماليد.

آن روز، تدى خيلى منتظر شد تا اين‏كه بعد از تمام شدن كلاس‏ها به خانم تامسون بگويد: «خانم تامسون! امروز شما مثل مادرم لبخند زديد». آن‏روز خانم تامسون، بعد از اين‏كه همه بچه‏ها رفتند، حداقل يك ساعت گريست. خانم تامسون، آن روز همه برنامه‏هايش را تعطيل كرد.

بعد از مطالعه پرونده تدى، خانم تامسون، توجه خاصى به تدى داشت. وقتى او با تدى كار مى‏كرد، خيلى راضى و خشنود به نظر مى‏رسيد. تشويق‏هاى بسيار خانم تامسون و صحبت‏هايش خيلى زود نتيجه داد. آخر سال، تدى يكى از بهترين و ممتازترين دانش‏آموزان شد. خانم تامسون، على‏رغم دروغى كه مى‏گفت: «من همه بچه‏ها را به يك اندازه دوست دارم»، امّا تدى، يكى از «ناز پروده‏هاى معلم» شد.

بعد از يك سال، خانم تامسون، نامه‏اى را كه تدى از زير در به خانه‏اش انداخته بود، خواند. او نوشته بود: «خانم تامسون! شما بهترين معلمى هستيد كه من در تمام عمرم داشته‏ام».

بعد از 6 سال ديگر، دوباره خانم تامسون، نامه‏اى ديگر از تدى دريافت كرد: «من با رتبه دوم، دبيرستان را تمام كردم. هنوز شما بهترين معلمى هستيد كه من در زندگى‏ام داشته‏ام».

و چهار سال بعد نامه‏اى ديگر: «... من با عالى‏ترين رتبه، ليسانس گرفتم. باز هم شما محبوب‏ترين و بهترين معلم من در زندگى‏ام هستيد».

و با گذشت چهار سال ديگر، باز هم نامه‏اى ديگر: «... من با عالى‏ترين رتبه، صاحب درجه دكترى شدم؛ ولى هنوز به تحصيلاتم تا مراتب عالى‏تر ادامه خواهم داد. هنوز هم بهترين معلمى هستيد كه من در زندگى‏ام داشته‏ام».

بار ديگر، تدى بعد از چند ماه، در بهار همان سال (كه آخرين نامه را داده بود) نامه ديگرى را به خانم تامسون فرستاد: «... قصد ازدواج دارم. يكى دو سال است كه پدرم را از دست داده‏ام. اگر قبول كنيد از شما خواهش مى‏كنم تا به عنوان مادر من، در مراسم ازدواجم حضور پيدا كنيد!».

خانم تامسون، با كمال ميل پذيرفت و در جواب نامه تدى نوشت: «مطمئن باش با همان گردنبندى كه به من داده‏اى، در مراسم، شركت خواهم كرد».

بعد از مراسم، خانم تامسون و تدى، به دور از هياهوى ميهمانى، به بهانه قدم زدن، عقده حرف‏هاى ناگفته چندين ساله را باز كردند.

ـ خانم تامسون از شما متشكرم، به خاطر اعتمادى كه به من داشتيد و به خاطر زحماتى كه براى پيشرفت من انجام داديد و به من نشان داديد كه چگونه مى‏توانم زندگى را تغيير بدهم.

ـ تدى! تو با آن همه مشكلاتى كه داشتى، تنها كسى بودى كه به من ياد دادى كه چگونه مى‏توان در زندگى، تغيير ايجاد كرد.

قدرت ايمان و هدف را نمى‏توان درك كرد.

ديروز، تاريخ است و فردا، يك راز.

اما امروز، نعمتى است كه بايد قدرش را بدانيم!