| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
همه مىگويند
اين لباس كُهنه
دلت را از ريخت و قيافه انداخته.
تو امّا سِمِج
كار خودت را مىكنى
و وصله، پشت وصله.
براى همين
وقتى در آيينه نگاه مىكنى
مليجكى را مىبينى
كه شكلك درمىآورد!
عزيز دلم!
دستى به سر و روى دلت بكش
با شكستن آينه،
تو شاعر نمىشوى.
به شهر آمد
و سياهبخت شد
درخت.
غُربت درخت
در هياهوى شهر
چيز كمى نيست.
عينكهاى دودى را برداريم
و براى درختان دُعا كنيم.
يادمان باشد
درختان، ايستاده مىميرند.
رضا اسماعيلى
عينك: اُتاق، آن طرف در، كنار ميز
خون بود و تيغ و چند غزل، در كنار ميز
عينك، دوباره ديد كه ساعت، مرور شد
امّا نه مثل هر شب ديگر، كنار ميز
خون از دو سمتِ شاهرگِ دستِ سردِ مرد
كمكم رسيده بود جلوتر، كنار ميز
بعد از سه شب، تمام جسد، بو گرفت و شد
سرد و كبود و چند برابر، كنار ميز
آن وقت، بالِ يك غزلِ مرده، جان گرفت
پَر زد، نشست مثل كبوتر، كنار ميز
مردى نوشته بود كه هر شب به ياد من
يك قلب تِكّهتِكّه بياور، كنار ميز
هر شب بمير تا كه بفهمى چه مىكشيد
مردى كه مرده بود مكرّر، كنار ميز
اين بيت آخر است (كبوتر تمام شد)
تابوت ماند و خون و كمى پَر، كنار ميز
ديگر نپرس شاعر اين شعرها كجاست!
روحش، نشسته تا شب محشر، كنار ميز.
مهدى زارعى
بهار پنجرههايم هميشه تكرارى است
كه اشكهاى قشنگت از آسمان، جارى است
تب از نگاه تو خالى، تب از وجود تو سرد
ستاره از تپش عاشقانهات عارى است
قسم به دل كه دلم تنگ دستهاى تو شد
وجود من، همه فرياد و گريه و زارى است
پرنده مىشوم امشب، كنار خاطرهها
پرنده بودن من، جان تو ز ناچارى است
فقط براى تو باران من، دلش ابرى
و اشكهاى درشتش از آسمان جارى است
به احترام تو يك جور ديگر است بهار
همين بهار كه بىتو هميشه تكرارى است.
باران رستمى