| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
حسن عبدي
روزى پدرى با پسرش، قدمزنان به كوهستان رفتند. ناگهان پسرك به زمين خورد و صدمه ديد و با صداى بلند داد زد:
«آآآآه ه ه ه ه ه ه ه!».
با تعجب، صدايى را كه از جايى در كوهستان مىآمد به طور مكرر مىشنيد:
«آآآآه ه ه ه ه ه ه ه!».
پسرك با كنجكاوى داد زد: «تو كى هستى؟!».
پسرك در جواب شنيد: «تو كى هستى؟!».
پسرك اينبار با عصبانيت داد زد: «نامرد! ترسو!».
و در جواب شنيد: «نامرد! ترسو!».
پسرك به پدرش نگاه كرد و پرسيد: «جريان چيه؟ چه خبره؟».
پدرش خنديد و گفت: «پسرم، دقت كن».
سپس پدر رو به كوهستان كرد و داد كشيد: «من تو را تحسين مىكنم!».
جواب آمد: «من تو را تحسين مىكنم!».
دوباره پدر داد زد: «تو يك قهرمان هستى!».
و دوباره صدايى برآمد: «تو يك قهرمان هستى!».
پسرك متحيّر شده بود؛ اما علت آن را نمىفهميد.
بعد پدر توضيح داد: «پسرم، مردم به اين پديده، اِكو مىگويند؛ اما به نظر من، اين يك واقعيت زندگى است.
كوه، هرآنچه را كه بگوييم يا انجام بدهيم، به ما پس مىدهد. اگر عشق مىخواهى، تو بايد عشق را در قلبت ايجاد كنى. اگر موفقيت بيشتر در زندگى مىخواهى، بايد تلاش كنى تا لياقت آن را داشته باشى. اين نسبت، در تمامى ابعاد زندگى كاربرد دارد.
پسرم! هرآنچه در اين دنيا كشت كنيم، همان را برداشت خواهيم كرد. پسرم! دنيا يك تصادف و اتفاق نيست؛ بلكه زندگى، يك انعكاس است؛ انعكاس اعمال و گفتار و كردارهاى ما».
پيرمرد، در ساحل دريا قدم مىزد. وقتى بر روى تپهاى شنى رفت، در ساحل دريا هزاران ستاره دريايى را ديد كه بر روى ساحل پهن شدهاند. كمى آن طرفتر، زن جوانى را ديد كه يكىيكى، ستارههاى دريايى را برداشته، به طرف دريا پرت مىكرد.
پيرمرد در اين حال، فرياد زد: «دختر نادان! تو نمىتوانى اين همه ستاره دريايى را نجات بدهى؛ تعدادشان خيلى زياد است».
زن جوان در حالى كه لبخند مىزد، گفت: «مىدانم؛ امّا حداقل مىتوانم يكى از اينها را نجات بدهم». و سپس به كار خودش ادامه داد و يكىيكى، ستارههاى دريايى را به دريا مىانداخت.
بهار سال 1992 با دو پسر بچه شاد، پدر خوشبختى بودم. يك ماه بعد، پزشكان بيمارىام را سرطان خون تشخيص دادند. بعد از دو سال شيمى درمانى، بهبودى نسبىاى حاصل كردم. بدنم بسيار ضعيف شده بود. تمام موهايم ريخته بود. مثل عروسكهاى خيمهشببازى شده بودم. كسى بايد براى انجام دادن كارهاى روزانهام سر و دستم را تكان مىداد. آرام آرام، شروع به دويدن كردم. بعد از 6 ماه، قدرت و توانايىام را باز يافتم.
يك روز، احساس كردم كه از مسافت تعيين شده، مىتوانم فراتر بروم. اين مسئله، فكر حضور و شركت در يك مسابقه رسمى دو ماراتن را تقويت كرد. تصميم قطعى خودم را گرفتم. ماجرا را براى پدرم تعريف كردم. پدر، مرا تشويق كرد و برنامه تمرين براى شركت در دو ماراتن را برايم مهيا ساخت.
اواخر تابستان همان سال، تحت مراقبتهاى پزشكان معالج، تمريناتم را شروع كردم. هر روز با انگيزهتر از روزهاى ديگر به تمرين مىپرداختم و حال و روز خودم و خانوادهام، هر روز، بهتر و بهتر مىشد. روزها پس از ديگرى گذشتند و 4 سال از عمرم را ورق زدند. روز موعد مسابقه فرا رسيد. ساعت هشت صبح، 27 مى سال 1996، تير مسابقه به نشانه آغاز آن، شليك شد و جمعيت چند هزار نفرى شركت كنندگان، چون رودى آرام آرام به حركت درآمد.
در مسافت ده كيلومترى مسابقه، همسر و بچههايم را در كنار مسير مسابقه ديدم كه شاد و خوشحال مرا تشويق مىكنند. هفده كيلومترى مسير، خاطرات تلخ گذشته به ذهنم خطور كرد. 21 كيلومترى مسير، تلاشهاى سالهاى اخير، فرمانرواى فكر و ذهنم بودند كه به من انگيزهاى دو چندان براى تلاش كردن مىدادند و تنها نيرويى بودند كه مرا به تلاش مضاعف، فرا مىخواندند.
با اين خاطرات، مسافتهاى 22، 23، 24 و 25 كيلومترى مسير را طى كردم و سرانجام، بعد از سه ساعت و 41 دقيقه از خط پايان گذشتم. آن لحظه، بهترين و باشكوهترين دوران زندگىام بود. در جشن بزرگى كه بعد از مسابقه برگزار شده بود، از من نيز تجليل كردند و آن لحظه، خاطرهانگيزترين و بهترين لحظه عمرم بود. به اميد خدا سرطان، دست از سر زندگىام برخواهد داشت.
بزرگترين درسى كه تلاشها به من آموخت اين بود كه: شايد سرطان، مرا ضعيف كند و چهرهام را تغيير بدهد و شكل و قيافهام را از من بگيرد، ولى هرگز ايمان مرا، انگيزه مرا، و خوشىهاى زندگى مرا از من نمىتواند بگيرد.