| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
جواد محدّثى
چنين نيست كه هرگاه و هر جا تابلوىِ «نمىشود» جلو ما گرفتند، معنايش سلب آزادى ما باشد.
كمال زندگى به «قانون» است. قانون هم يك سلسله «بايد»ها و «نبايد»هاست كه گاهى از سوى بشر و عقلاى قوم، وضع مىشود و گاهى از سوى «خدا»، كه آفريننده بشر و خالق هستى و نظامبخش جهان و جهانيان است.
اينكه قرآن مىگويد: «امّا انسان مىخواهد كه در پيشگاه او فساد كند»(1) اشاره به تمايل انسان به رها و بىبندوبار بودن، و نبودن هيچ مانعى براى گناه و خلاف است و قرآن از اين خصلت، انتقاد مىكند.
اگر خداوند، در قلمرو مسائل فردى و اجتماعى و در خوراك و پوشاك و نوع زندگى و دخل و خرج و رابطه و ... احكامى به نام «حلال» و «حرام» دارد، همان قوانين و مقرّراتى است كه مراعاتش به سود انسان است و نبود آن، هرج و مرج و مفاسد و تنشهاى اجتماعى و ظلم و حقكشى بهبار مىآورد.
اين، خاصيت هر قانون است، چه بشرى و چه الهى. و طبيعى است كه نفس انسان، «قانونگريز» باشد؛ امّا خرد و عقلانيّت، «قانونپذير» است.
رانندگان و موتورسواران، دوست دارند در خيابانها و جادهها، با سرعت دلخواه و بدون هيچ نظارتى و بدون هيچ، «سرعتگير» يا جريمه و پيگيرى، تردّد كنند و در اين مورد، «آزاد» باشند؛ ولى، آيا اين آزادى، به سود افراد و جامعه است؟
وقتى لذّت تاختن و گاز دادن و سرعت گرفتن، با برخورد با مانع، درهم مىشكند، در همان لحظه، ناراحتى پديد مىآيد؛ ولى ... آيا بىمهار بودن در سرعت و عبور، «حادثه» و «ضايعه» نمىآفريند؟
گرچه هر ماشين و موتورى، «ترمز» دارد، ولى گاهى زور «هوس» و نيروى «نفس امّاره»، قوىتر است. اينجاست كه سرعتگير، لازم است، تا جلوى چموشى نَفْس را بگيرد و بر آن، مهار حكمت و عقل بزند.
اگر زندگى، يك جاده باشد و عمر ما مركبسوارى و رفتار ما حركت در اين جاده، با چه قيمتى بايد «جاده زندگى» را پيمود؟ كجاها بايد توقف كرد، يا از سرعت كاست؟ در كدام مسير نبايد وارد شد؟ كجا بزرگ راه است و كجا جاده فرعى يا مسير بُنبست؟ به تابلوها و علائم، چهقدر بايد توجّه داشت؟
فكر نمىكنم هيچ فرزانهاى طرفدار آن باشد كه هر كس با هر وسيلهاى در عبور از راهها، هرگونه كه دلش خواست، آزاد به هر نوع رانندگىاى باشد. اين، يعنى بروز فاجعه.
«عقل» و «شرع»، گاهى سرعتگيرهايى سر راه بشر قرار مىدهند. اين، به نفع فرد و جامعه است. قانونگريزى و رويگردانى از شرع، هم نوعى نابخردى است، هم سپردن عنان زندگى به دستِ «دل» و تسليم شدن در برابر «هوس».
با غفلت و خواب، راه ايمان مسپار
جز در ره مستقيم حق، جان مسپار
تا از پل دنيا به سلامت گذرى
فرمان دل خويش، به شيطان مسپار!(2)
دين، نه براى محدود ساختن انسان، بلكه براى معقول زيستن بشر، مجموعهاى از احكام را وضع كرده است. البته نتيجهاش پذيرش همان محدوديت و بايد و نبايدهاى آسمانى از سوى انسان است. اين، فرمانِ عقل است. خود «عقل» نيز، نوعى قيد و بند براى انسان پيش مىآورد كه به سود اوست.
گاهى سفيهان، دست به كارهايى مىزنند كه مىگوييم: اگر عاقل بود، چنين نمىكرد. پس عقل، مهارى بر طغيان نفس يا جهل بشر است. چنين نيست كه «آزادى مطلق»، همه جا خوب باشد!
اگر پدر و مادرى مىبينند كه فرزند خردسالشان، پس از ديدن يك فيلم جنايى يا كارتون وحشتناك، خوابهاى بد و كابوس مىبيند، و اخلاق و رفتارش خشن و غير متعادل مىشود، جهت «بهداشت روانى» فرزندشان، او را از تماشاى چنان فيلمهايى منع مىكنند، اين، به سود خود فرزند است؛ محدوديتى عاقلانه است؛ وقتى روح، از جسم حساستر است، وقتى براى سلامتى جسم، يك سرى «پرهيز»ها را مىپذيريم و آن را روشنفكرى مىدانيم، چرا در پذيرش اين محدوديتها و نظارتها در امور مرتبط با فكر و عقيده و روان و شخصيت خود و فرزندانمان، دچار مشكل مىشويم و اينجا خواستار «آزادى» مىگرديم؟
آيا شما اجازه مىدهيد فرزندتان با يك مسلول و جُذامى همنشين باشد؟ نه؛ چرا كه مىترسيد به او سرايت كند.
وقتى دين مىگويد: با افراد بخيل، ترسو، شرابخوار، كافر، سفيه، بىدين و لاابالى، دوستى نكنيد، مىخواهد طهارت روح و سلامت اخلاق، تضمين شود. مگر نه اينكه فساد اخلاق و تبهكارى و انحراف، زيانبارتر از بيمارى جسمى است؟! مگر بيمار، «محدوديت غذايى» و عمل طبق نسخه پزشك معالج را نمىپذيرد؟ و مگر اين، نشانه شعور و خردمندى او نيست؟
مشكل بعضى اين است كه از «رأى خرد» و «حكم عقل» و «قانون وحى» گريزاناند؛ امّا براى اينكه وجدان خود را به صورت كاذب، اِرضا و آرام كنند، برخى مسائل را «مستمسك» و «بهانه» قرار مىدهند، مثلاً «آزادى» را. بيچاره آزادى، كه وجهالمصالحه كامجويىها، مرز شكنىها و مطامع سيرىناپذير بعضى از آدمهاى «خردگريز» و «هواپرست» قرار مىگيرد.
قرآن، از رويگردانى بعضى از امّتهاى پيشين از دعوتهاى آسمانى پيامبران، و مقابله با رسولان الهى و تكذيب و آزار و قتل سفيران هدايت، اينگونه ياد مىكند:
«هرگاه پيامبرى، براى آنان چيزى مىآورد كه با دلخواهشان ناسازگار بود، عدّهاى را تكذيب مىكردند و عدّهاى را مىكشتند».(3)
مگر انبيا چه گناهى داشتند كه دچار تكذيب و قتل شدند؟ جز آن كه مىخواستند انسان بر مدار حق و عقلانيت و در مسير نورانى فطرت حركت كند و اسير شيطان نشود؟
«اگر بشر، ز رهنمود آيهها نمىگريخت،
اگر كه راه خويش را از آسمان نمىبريد،
اگر پيام ماوراى مرزهاى بسته را
به گوش هوش مىشنيد،
اگر براى رستن از كمند هر اسارتى
خداى را به جاى خود گزيده بود،
اگر زمام اختيار خويش را
به دست دشمنان حق نمىسپرد،
يقين كه سرنوشت او چنين نبود، برده زمين نبود.
و اين چنين سرود غم نمىسرود ...».(4)
حتى بالاتر، بعضىها جدال ميان عقل و شرع، راه مىاندازند و «خرد» را در مقابل «دين» قرار مىدهند، تا بهانهاى براى شانه خالى كردن از فرمان «شرع» باشد؛ ليكن با پوششى آراسته و زيبا!
گناه، همان تخلّف از «فرمان خدا» و «قانون آسمان» است.
اگر برداشت برخىها از «آزادى»، آزادى در هوس و گناه و نفسانيات و بىبندوبارى و حقكشى و تعدّى به حريم و حقوق ديگران باشد، آرى، دين با چنين آزادى لجامگسيختهاى مخالف است و اين، مايه افتخار دينداران و از نقطههاى اوج درخشش دين است.
چارلىچاپلين، هنرمند معروف، در نامه بلندى كه به دختر هنرپيشهاش مىنويسد. از جمله چنين مىگويد: «هيچ چيز و هيچ كس در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دخترى ناخن پايش را به خاطر او عريان كند. برهنگى، بيمارى عصر ماست و من پيرمردم و شايد حرفهاى خندهآور مىزنم؛ امّا به گمان من، تن عريان تو بايد مال كسى باشد كه روح عريانش را دوست مىدارى ... اميدوارم تو آخرين كسى باشى كه تبعه جزيره لختىها مىشوى»(5).
نه اينكه بخواهيم از قرآن، مؤيّدى بر اين سخن آوريم و نه آن كه حرف چاپلين را تأييد كلام خدا بشماريم؛ تنها براى توجه آنان كه «بىحجابى» را آزادى مىدانند و از دست دين، به خاطر حكم «حجاب» ناراحتاند، بد نيست كه آن سخن را در كنار اين آيه قرآن باهم بخوانيم كه:
«اى پيامبر! به زنان با ايمان بگو كه چشمهايشان را فرو بندند و پاكدامنى خود را نگه دارند و از زينتهايشان جز آنچه كه آشكار است (صورت و دست) آشكار نسازند و روبند بر گريبانهايشان بزنند و زينتهاى خود را جز براى شوهرانشان و پدران و پدرشوهران و برادرانشان ( ... و ديگر محرمها) نشان ندهند».(6)
آيا جز اين است كه آزادى در روابط جنسى، جوامع غربى را دچار بحران اخلاقى ساخته است؟ جوامع شرقى هم كه دنبالهرو آناناند، از همين آسيبها رنج مىبرند.
ديندارى، پذيرش حدّ و حريمهاى عقلانى و وحيانى است و خصلتِ «خِردورزان قانونگرا» است.
دريغ است كه آزادى معنوى را كه در سايه «تعبّد به شرع» و تسليم بودن در مقابل قانونِ خدا و حكم آسمان، فداى بىبندوبارى و لجامگسيختگى كنيم و نامش را «آزادى» بگذاريم!
چه كسى را مىخواهيم فريب دهيم؟!
______________________________-
1 . سوره قيامت، آيه 5 .
2 . برگ و بار، جواد محدّثى، ص309 .
3 . سوره مائده، آيه 70 .
4 . قبله اين قبيله، جواد محدّثى، ص64 .
5 . مجموعه مقالات «براى بانوان»، محمود حكيمى، ص12 .
6 . سوره نور، آيه 31 .