| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
اميد جانباز
آزادى، مهمترين مفهومى است كه انسان را از ساير موجودات، متمايز مىكند و موجب برترى او از ديگر موجودات مىشود. انسان بدون آزادى، يا حيوان است و يا فرشته! نه صعودى برتر از فرشتگان مقرّب براى او متصوّر است، نه نزولى پستتر از وحوش؛ مخلوقى است در عرض آنها.
و دين، راهنماى ما براى شناخت بشر و رسيدن به حقيقت وجود اوست و همان چيزى است كه حكيم روسى، تولستوى، آن را «سرمايه زندگى» مىنامد؛ سرمايهاى كه «بشر با آن، زندگى مىكند».
ما مدّعى هستيم كه دين، بدون آزادى، معنا ندارد و آزادى بدون دين، كمال نمىيابد. گرچه در گوشه و كنار، قشرىگرايانى تعارض دين و آزادى را نجوا مىكنند، دين و آزادى، لازم و ملزوم يكديگرند و خدمات متقابلشان پيوسته برقرار بوده و خواهد بود.
دين و آزادى، همچون هر دو لفظ ديگرى، هيچ وجه اشتراكى از لحاظ مفهومى ندارند و محدوده استعمال، تنها دو لفظ اند كه از وجود اشتراك يا عدم اشتراك در ميان آنها بحث مىشود. به منظور يافتن چنين اشتراكى، به تبيين حوزه استعمال اين دو لفظ مىپردازيم.
از آزادى، تعاريف بسيارى شده است. بعضى آن را به سادهترين وجه ممكن، با عبارت «قدرت انتخاب يكى از چند چيز مورد اختيار» تعريف كردهاند.
شايد تعريف «آزادى» به مسئوليت (مسئول بودن و مسئوليت داشتن)» عجيب به نظر برسد؛ امّا حقيقتْ آن است كه اين معنا از آزادى نه تنها از ژانپلسارتر و پيش از آن، از رنهدكارت و بلكه از رواقيون (كه پيش از ميلاد مسيح مىزيستهاند)، منقول است. از ديدگاه سارتْر، آزادى انسان، مرادف با مسئول بودنش است. او مىگويد: «من ناچارم مسئول باشم؛ چرا كه خود را در عالمى كه تمام مسئوليت آن را برعهده دارم، تنها و بىپناه مىيابم»(1).
استاد شهيد مرتضى مطهرى، داشتن شخصيت مستقل و آزاد، امانتدارى خدا و داشتن رسالت و مسئوليت را از جمله ارزشهاى انسانى مىداند و شاهد اين امر را آيات زير ذكر مىكند: «همانا آيات خويش را بر آسمان و زمين و كوهها عرضه كرديم. همه از پذيرش آنها امتناع ورزيدند و از قبول آنها ترسيدند؛ امّا انسان، بار امانت را به دوش كشيد»(2) و « ... همانا راه را به او نموديم. او خود يا سپاسگزار است و يا كفرانكننده نعمت!(3)»(4).
البته نقل اين دو كلام، به خاطر تطابق عينى داشتن اين دو ديدگاه نيست؛ چرا كه ما انسان را تنها و بىپناه نمىدانيم.
به نظر سارتر، آزادى، مقدّم بر ذات و ماهيّت بشر است و نه از اوصاف آن، و اگر آزادى نبود، ذات و ماهيت بشر هم معنا نداشت. به باور وى، آزادى، شرط امكان ماهيت بشر است؛ يعنى ماهيت بشر، معلّق و موقوف به آزادى است.
آزادى، ارجمندترين چيز براى بشر است؛ چرا كه براى به دست آوردن آن، بزرگترين فداكارىها را به عمل آورده، حيات خود را با آن معنا بخشيده، و كيفر بزهكاران را سلب آزادى آنان مقرّر داشته است. تنها در سايه آزادى است كه حياتِ برتر و رستگارى، معنا مىشود. از قيد و بند لجاجت و تعصبات نيز تنها با آزادى مىتوان رست و با آزادى مىتوان به دين برتر گرويد.(5)
در منطق قرآن، آنان كه از اين نعمت بهره نمىبرند، كر و كورند؛(6) بر قلوبشان مُهر خورده؛(7) بر اطرافشان حجاب افكنده شده و ديگر توانايى ديدن ندارند؛(8) و به بازگشتشان اميدى نيست.(9)
برترين جنبه وجودى انسان، آزادى و اختيار اوست. گرچه گاهى «عقل» را مزيّت انسان ذكر مىكنند، امّا مگر نه اين است كه در صورت عدم آزادى و اختيار، وجود عقل نيز بىفايده مىماند. پس روشن است كه آزادى، آبشخور ابعاد متفاوتى از وجود انسانى و تحققبخش حقيقت آن است.
امروزه تقريباً هر جا سخن از آزادى است، مقصود، آزادى سياسى ـ اجتماعى است؛ امّا بايد توجه داشت كه برخوردارى از آزادى سياسى ـ اجتماعى نيز نمىتواند مانع بردگى روحى و معنوى انسان شود. بعضىها با نام آزادى، خود را به اسارت و بردگى مىبرند و آزادى را همچون لفظى بىمعنا در هر موردى بىمهابا استعمال مىكنند. شخصى در كمال آزادى است كه نه تنها از زور، استثمار، شرايط ظالمانه محيط و ... بلكه از حاكميّت خواهشهاى نفسانى خود نيز آزاد باشد. چه بسيار ديده مىشود كه فردى خواهان آزادى، در واقع، خواهان رسيدن به خواستههاى خود است. چنين كسى، با داشتن همهگونه آزادىهاى سياسى ـ اجتماعى (كه البته ضرورى و لازمه كمال مادّى و معنوى انسان اند)، همچنان بَرده است:
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلقپذير، آزاد است.
حقيقت، آن است كه بدفهمى بسيار متداولى درباره آزادى وجود دارد. معمولاً فشار و اجبار به عنوان اِعمال زور بيرونى (اعمال زور از سوى ديگران) ديده مىشود، امّا اجبار درونى كه از كشش نيرومندى نيز برخوردار و افراد به سختى قادر به كنترل آن هستند و در چنگال آن، بيچاره و درمانده مىشوند، ناديده انگاشته مىشود. افرادِ بىاطلاع از روانشناسى، درك اندكى از گستره اجبارىهاى درونى دارند. آنان هيچگونه آشنايى شخصىاى با اِسكيزوفرنى، افسردگى درونزاد يا هر عارضه روانى ديگر كه مىتواند همچون نداشتن دست و پا، فرد را زمين گير كند، ندارند.(10)
آيا انسانْ آزاد است تا هر چه براى او سودمندتر است برگزيند؟ يا آزاد است تا هر چه را به آن ميل مىكند، و حتى زيانبار، انتخاب كند؟! بىشك، هيچ عاقلى با وجود آگاهى از زيان چيزى، بدان رضايت نمىدهد. در اينجا نياز به آگاهى، براى انتخاب برتر، به خوبى حس مىشود.
از جمله مفاهيمى كه تعاملى مستقيم با آزادى دارند، «آگاهى» است. فرض كردنِ آزادى بدون آگاهى همانند تصوّر كردن جايى است كه كودكى را با تمام تمايلات كودكانهاش در مغازهاى پُر از تنقّلات كودكپسند، بدون هيچ محدوديتى رها كنند. نتيجه را شما مىدانيد. حياتِ شاد خوشبخت، حياتى كه انسان در آن سر به سلامت بَرَد و ... تنها با آگاهى و تربيت، متصوّر است. بدين سبب، سقراط، «فضيلت» را به «حكمت» مىدهد. او كه تباهى مردمان را به سبب جهلشان نظارهگر است، خوب مىداند براى تشخيص مسير صحيح، بدون علم و آگاهى راهى نيست. تربيت نبايد بر آدمى بار گردد؛ بلكه بايد با آزمون، انديشيدن و دلآگاهى به دست آيد. كاربست آزادى بايد آگاهانه باشد. بايد از پيامد گزينش خويش آگاه باشيم. پس آموزش اينكه آزادى خويش را چگونه به كار ببريم، از خود آزادى، مهمتر است!
نگرشهاى بسيار متفاوتى به دين شده و هر كس جنبه خاصى از دين را به عنوان تعريف آن ذكر كرده است. در اين ميان، به گمان من، تعريف علامه محمدحسين طباطبايى از وسعت ديد بيشترى برخوردار است. ايشان دين را به: «روش مخصوصى براى زندگى كه صلاح دنياى فرد را موافق كمال اُخروى و حيات دائمى دارا باشد»، تعريف مىكند. «عمل بر طبق دين، عمل بر وفق قوانينى است كه خلقت برايش مقرر كرده و تسليم در برابر دين، تسليم در برابر خط مشى است كه خلقت، پيش پايش نهاده است».(11)
بِرادلى مىگويد: «دين، بيش از هر چيز، كوششى است براى آن كه حقيقت كامل خير را در تمام وجوه هستىمان باز نماييم».(12) در ديدگاه علامه طباطبايى، تشريع (احكام دينى) مبتنى بر سنّت تكوين (طبيعت آفرينش انسان) است. شخص ديندار، با پوييدن راه شريعت، خود را از بىراهه رفتن يا رفتن به سوى آنچه پايه و اساس هستى (تكوين) بر آن استوار نيست، محفوظ مىدارد.
از اين گفتهها مىتوان نتيجه مىگرفت كه ساز دين، سازى جدا از حقيقت زندگى نيست. دين، رفيق شفيق، راهنما و بهترين مرشد زندگى است. تعاليم دينى در مورد خوردنىها و پوششها، راهنماى آزادى گزينش اين نعمت پر بهاى الهى است، تا هر چه بهتر، آزادىمان را به كار بنديم؛ چرا كه هر چه دامنه آزادى بيشتر باشد، گزينش هم پيچدهتر است. دينها، داراى «طناب راهنما» هستند كه ما را در گزينشهايمان يارى مىكنند و آن، وحى خداست بر بندگان.
فرمانها و سفارشهاى دين، بهترين راهكارها از جانب «همهدان» و «همهتوانا»يى است كه خوب مىداند براى آزادى مطلق مخلوقاتش، چگونه هواى تازه و نور كافى را تأمين سازد. آنان كه خود، ريشه كافى براى رسيدن به مايه حيات (دين) نمىدوانند، خود دستمايه خشكيدن خود را فراهم مىكنند.
با اين باور كه جهان را آفريدگارى هست، چرخدندههاى ماشينى كه او ساخته (يعنى خود ما) بهتر كار خواهد كرد، اگر آنها را آنگونه به كار بريم كه او خواسته است. از اين جهت است كه براى ديندار، سرچشمه آزادى، پوييدن خواست خداوند است.
ديندار، كسى است كه فرمانرواى آزادى خويشتن است. اين گفته، در نگاه نخست، ناهمساز مىنمايد؛ زيرا ـ از برون كه بنگريم ـ ديندار، فرمانبردار دين خويشتن است؛ امّا حقيقت اين است كه براى او، آزادى به درستى در همين است كه برگزيده است، همچون ماهى كه زندگانى در آب را بر زيستن در خاك، برگزيده است. عبادت، بيش از هر چيز ديگر، بيان گزينشى (يا انتخاب آزادانهاى) است كه ديندار كرده است.
آزادىاى كه با تكيه بر خدا به دست مىآيد، بسى فراختر از آزادىاى است كه با كنار نهادن خدا به دست خواهد آمد. آزادى فرزندان خدا، سخن پوچى نيست! ديندارى كه در اوضاع و احوالى نماز و دعا مىخواند كه از ديگران جز ناله و ترس برنمىآيد، يكپارچه از دروغ طاقتفرسا بريده است. او به مرحلهاى از آزادى رسيده كه آزادىهاى ديگر در پيش آن، «همچون مناره بلندند در برابر كوه الوند»!(13)
از آنچه گفته شد، دانسته مىشود كه دين بدون آزادى نمىتواند محقّق شود؛ چرا كه دين در نهايت، مجموعه اعمالى است به منظور آنچه در تعريف دين گفته شد. دين بر انسان، تكليف مىشود و تكليف كردن تنها بر شخصى رواست كه آزاد، مختار و غير مجبور باشد. آن كه اختيار از خود ندارد و همچون ماشينى اتوماتيك، فعل مشخصى را دنبال مىكند، ديگر تكليف براى او چه معنا دارد؟
پس لازمه دين داشتن و مكلّف و مسئول بودن، آزادى است و آزادى بنا بر آنچه گفتيم، مسئوليتى است برعهده ما . اگر آزاد نبوديم، مسئول نبوديم؛ امّا چه كنيم كه بار امانتى را پذيرفتهايم كه آسمان از پذيرفتن آن، ابا كرد.
و امّا نياز آزادى به دين، همان نياز شخص مسئول و مسئوليتپذير است به آگاهى از آنچه مىتواند برترين انتخاب او باشد، تا بتواند مسئوليتش را به بهترين شكل ممكن انجام دهد، و دين، مجموعهاى از راهنمايىها از جانب عالمترين و قادرترين برآورنده چنين نيازى است.
________________________________
1 . فلسفه در قرن بيستم، ژانلاگوست، ترجمه: رضا داورى، 1376، ص161 و 163 .
2 . سوره احزاب، آيه 3 .
3 . سوره دهر، آيه 3 .
4 . مجموعه آثار مرتضى مطهرى، تهران: صدرا ج ؟ ؟، ص 269 .
5 . سوره سبأ، آيه 46 .
6 . سوره بقره، آيه 18 .
7 . سوره بقره، آيه 7 .
8 . سوره يس، آيه 9 .
9 . روش برداشت از قرآن، على صفائى حائرى، قم: هجرت، 1380، ص116 .
10 . درآمدى بر تحليل فلسفى، جان هاسپرس، ترجمه: موسى اكرمى، تهران: طرح نو، 1379، ص371 .
11 . الميزان، علامه محمدحسين طباطبائى، ج2، ص182 و 187 .
12 . عقل و اعتقاد دينى، جمعى از متكلمان، ترجمه: احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، ص 18 .
13 . انسان و اديان، ميشلمالرب، ترجمه: مهران توكلى، 112 و 438 و 439.