| مجلات >حديث زندگى>شماره 23 |
س. حسينى
خاك، براى ما آب حيات بود؛ اكسيژن بود؛ همه هست و نيست ما بود و وقتى چكمهها با همه بيگانگىشان بر خاك ما مُهر اشغال كوبيدند، گويى پا بر گلوى ما گذاشتند كه نتوانستيم نفس بكشيم. چكمهها مىرفتند و مىآمدند و مشق خرّم ما را امضا مىكردند. تا اين كه سفال صبرمان ترك خورد و گلولهها قيام كردند. هواى اللهاكبر، از حلقوم ما تنّفس شد و فضا لبريز شد از بوى انتقام. پيغام فتح را به خرمشهر برديم و گفتيم كه بچههاى محل، ديگر خونينشهر صدايش نكنند.
يك نفر مىگفت: صداى باد مىآيد. هواى خنك بسيج، تاول شانههاى خرمشهر را التيام مىبخشد.
چكمهها سرافكنده شدند. چكمهها را بر شانههاى بعث انداختيم و درِ خروجى را نشانشان داديم. خرمشهر، نفس عميقى مىكشيد.
حالا آرامش دارد؛ او كه روى آرامش را نديد. شايد با كودكىهايش روى سياره شازده كوچولو نشسته و دست بر سر گلِ سرخ او مىكشد؛ اويى كه روزشمار وا شدن شكوفههاى حياط خانهاش را داشت.
پرندهها همه دورش جمع شدهاند. صحبت از روزهاى نور و نسيم است كه در راهاند. چندتا از پرندهها شعر مىخوانند. فرشتهها قرآن مىخوانند. فضا پر از سبك عبدالباسط است.
او مىگويد: قرآن را از اوّل بخوانيد. «شراباً طهورا» همه را مست كرده است. حافظ خوانى هم هست. مشاعره هم هست. ساقى هم كه جاى خود دارد. بزم ملكوتيان است؛ امّا چشمهاى نگران او هنوز زمين ما را مىكاود.
به باران بگو زودتر به زمين سفر كند؛ شايد عطر او را بياورد.
همه خشم تاريخ در چشمها جمع شد.
همه مشتهاى جهان، گره شد.
همه روزهاى تلخ، پانزده خرداد شد.
فريادها آغشته به تكبير
پرچمها آغشته با باد
قدمها آغشته با پيشروى
دلها آغشته با خون
آغشته با جنون
سرها سرشار سربلندى
ديدهها آغشته با ديدن و خون دل خوردن
ترانهها،
طراوتها،
تكبيرها،
و همه لحظهها آغشته با رفتن تا دريا تا موج.
لبها: من پانزده خرداد را براى هميشه، عزاى عمومى اعلام مىكنم.(1)
بيمار كربلا به يك پرستار نياز داشت
آتش خيمهها به آب، به باران.
آفتاب كربلا به سايه
شبِ كربلا به آفتاب
گرماى كربلا به نسيم
سقّاى كربلا به دست
اباعبدالله به خواهر، به مادر
بارگاه يزيد، به پيغامبر
كاروان اُسرا به روح، به روحيه .
همهاش تو بودى. هم پرستار، هم باران، هم سايه، هم آفتاب، هم دست، هم خواهر، هم مادر. در يك كلمه، كربلا به زينب نياز داشت.
بوى قلمت هنوز در كتابها مىوزد. بوى گچ، بوى تختهسياه، بوى كتابهايى كه با سر انگشتانت آنها را ورق زدهاى، بوى مسيرهايى كه در آنها راه رفتهاى، بوى آينههايى كه در آنها خنديدهاى، بوى شعرهايى كه آنها را سرودهاى، بوى طعنههايى كه در زندانها شنيدهاى ...
همه اينها هنوز مىوزد. اصلاً خودت هنوزى مىوزى. بىهيچ واهمه، بىهيچ خستگى، كتابها را كه ورق مىزنيم، بوى تو از آنها بيرون مىريزد. معلّم تازگىها!
هم قرآن به نام تو قسم خورده، هم باران به نام تو باريده، هم خدا تو را آزاد آفريده، هم انسان، حقّش را با تو گرفته. تو نشانه آزادى هستى، حتى اگر شكسته باشى. خوبى تو به اين است كه هر چهقدر هم تو را بشكنند و ريز ريزت كنند، باز هم اهل نوشتن هستى. وقتى مىنويسى، فقط براى كسى بنويس كه نمىتواند حرف بزند. تو آمدهاى تا زبان باشى. به قول شاعر:
بشكنى اى قلم اى دست، اگر
پيچى از خدمت محرومان، سر!
... هر چه كه گشتيم ما
قبر تو پيدا نشد
اين گره
اين گره كور غم
از دل ما وا نشد
قبر تو
گرچه در آن خاك غريبه، گم است
نام تو هر روز و شب
در نفس مردم است ...
شهر، آزاد شد!
تمام عشق را از ما گرفتند؛ شهر را از ما گرفتند و در قفس انداختند ما را، و ما سراسر، درد شديم. آسمان شهرمان را آلوده كردند و فرصت پرواز را از كبوتران شهرمان گرفتند. صداى گامهاى كفش غريبهها گوش شهرمان را به درد آورد و هواى شهرمان ساكن مانده بود. نفس، توى سينهها حبس مانده بود و بالا نمىآمد. لبخندها روى لبها مات مانده بود و انگار گلوى شهرمان را كسى خفه مىكرد.
و آن روز ... تمامى مردم شهر از جا بلند شدند تا با جان و دل، شهر را از دستان ديو صفتان نجات دهند.
و سوم خرداد ... يكدفعه، صداى برهم خوردن بال فرشتهها در هواى شهر پيچيد و عطر آزادى در تمام شهر پر شد. و خدا از آن بالاى بالا از ميان ابرها زندگى را صدا زد و هوا دوباره جريان پيدا كرد و آن ... آن سوم خرداد، دوباره نفسها بالا آمد و لبخندها بر لب نشست و خرمشهر، آزاد شد!
__________________________
1 . اين جمله از امام خمينى است.