| مجلات >حديث زندگى>شماره 22 |
تراولخند
در اين دو سه روز اخير، عدهاى از خوانندگان عزيز با تلفن و نامه و تلگرام و پيغام و پسغام از جناب «شاديبا» سؤال كردهاند كه نظرتان درباره بهترين شيوه مبارزه با توسعهنيافتگى و عقبماندگى چيست و چه بايد كرد تا اين پديده تنشزا و چالش برانگيز، ريشهكن شود؟ به نظر جناب مستطاب «شاديبا» بهترين شيوه مبارزه همين است كه در هر دوازده ماه يك ماه، و در آن يك ماه چند روز، يكى دو ساعت، و آن يكى دو ساعت، هم در يكى از خيابانهاى كشور، و در آن خيابان هم در يكى دو نقطه، عدهاى جمع بشوند و يك ميتينگى بكنند!
بنده قول مىدهم، عين آبى كه روى آتش بريزند، نه تنها پديده عقبماندگى، بلكه ساير مشتقّات آن، از قبيل عقبماندگى جسمى، روحى، روانى و ... محو و نيست و نابود و ريشهكن شود. ممكن است عدهاى بگويند اين بهترين شيوه مبارزه، هر سال با همين مشخصات (بلكه يك كمى شديدتر!) دارد اجرا مىشود، پس چرا ريشهكن نشده؟
جواباً جناب «شاديبا» عرض مىكنند كه قرار نبوده، بنده، به همه سؤالها جواب بدهم.
سؤال كرديد بهترين شيوه مبارزه چيست؟ جوابش همين بود كه دادم. حالا چرا ريشهكن نشده، گمانم تقصير اين «مش قربون» بقالِ سركوچهمان است.
شما هنوز اين مش قربون را نشناختهايد!
خوانندگان به خوبى ملتفت شدهاند كه جناب شاديباى ما «سلّمهاللهتعالى» (همان با شادىِ سابق خودمان) طبق فرهنگ و سنّت متجدّد شدن، شخصاً و از قديمالايام، يكى از طرفداران سنّتى و هواداران جدى و پوياى اشاعه سيستم توسعه، اونم از نوع فرنگيش، جسارتاً از جنسِ نوزادى، زنانه، مردانه، بچگانه، خلاصه همه رقم بوده است. ما هميشه مراتب طرفدارى و هوادارى خودمان را به انحا و طرق مختلف و خيلى رك و راست اعلام نمودهايم و باز هم مىنُماييم؛ ولى افسوس و صدافسوس كه هيشگى ككش نمىگزه و تحويلمون نمىگيره! هر چى عزّ و جز مىكنيم كه بابا، مام يهچيزى از توسعه اعم از منقول و غيرمنقول، فرنگى، آشى، پلويى و ... بارمون هَه! (به قول مرحوم به قولى: نرود (ميخ آهنين در سنگ ...).
علىاىُحال، اين جناب شاديباى ما حاليش نيست مىگه تمدن چيه؟ گفتگو كيلو چنده؟ اينا همش كشكه! من خودم همهجور الگوى علمى و عملى توسعهام، ول كنيد بابا، بريد پىِ كارتون!
مام كه نمىتونيم روى حرف جنابعالى حرف بزنيم، البته فعلاً.
به قول شاعر گفتنى كه بايد درِ دهنشو طلا اونم از نوع 24 عيارش بگيرن، «كلوخانداز را پاداش، سنگ است».
اينكه چه طور شد كه كلّه «مش قربون، بقالّ محلّه» شكست، داستانش طول و تفصيل دارد. مختصرش اينكه پيرمردِ ناكام پايش گير كرد به سنگ جناب شاديبا و ...
درست در همان نقطهاى كه عدهاى صف بسته بودند تا پنير كوپنىشان را بگيرند، عدهاى هم صف بسته بودند كه روزنامههاى عصر توزيع شود!
اين «شاديبا» هم كه عادت دارد همهچيز را بهچشم ايراد و انتقاد نگاه كند، بنا كرد به عيبجويى ...
بىانصاف، ديگر هيچ فكر نكرد كه اين دوتا صف از يك مسئله مثبت و مفيدى هم حكايت مىكند و آن، وجود موازنه و هماهنگى بين توسعه اقتصادى و توسعه فرهنگى است و نشاندهنده اين واقعيت اميدبخش است كه سطح فرهنگ، آنقدر بالا رفته است كه مردم براى روزنامه هم به اندازه پنير ارزش قايلاند، و در گرماى تابستان و سرماى زمستان، براى خريد روزنامه صف مىبندند و مشتاقانه انتظار مىكشند! چه مىشود كرد؟ تا بوده همين بوده كه عدهاى مثل جنابِ «شاديبا» سلّمهاللهتعالى، فقط جنبه منفى قضايا را مىديدند و عدهاى هم مثل «مش قربون» بقالِ محلّ، جنبه مثبت آن را.
منتها براى پنير، هر يك ماه يكبار، توى صف مىرفتند و براى روزنامه، هر روزى يكبار. و اين نشان مىدهد كه فرهنگ، خيلى اهميت دارد، حتى بيشتر از پنير!
به قول شاعر گفتنى: «زمانه را چو نكو بنگرى همه توسعه فرهنگى است».
از مدتها قبل، خودمان را آماده كرده بوديم كه چند كلمه حرف نهچندان حسابى، در پيرامون توسعه، اونم از نوع فرنگيش بنويسيم؛ ولى تا به خود جنبيديم، اصل مسئله از سوى مسئولان مجله منتفى شد و ما نيز آن را كانلميكن تلقى كرديم و چند كلمه حرف آماده، پيرامون توسعه فرهنگى، روى دستمان باد كرد!
البته، همان وقت در گوشه و كنار، يك شايعاتى شنيده مىشد كه: «فروش توسعه همهجوره». همچنين بفهمىنفهمى، كماكان ادامه دارد.
ولى چون ما عادت نداريم كه توجه چندانى به شايعات بكنيم و از طرفى اسناد و مدارك جوان پسندانهاى نداشتيم، لذا جسارتاً به جناب شاديبا دستور داديم كه خود او قضيه را شخصاً بهطور موقت، زيرسبيلى در كند، بلكه يك سياست صبر و انتظارى پيشه نُمايد، تا ببينم بعداً چه مىشود!
قضيه گذشت و آن «بعداً» كه ما در انتظارش بوديم پيش نيامد تا همين چندوقت پيش كه ملتفت شديم كه در كشور چشمبادامىها، همان ژاپن خودمان را مىگويم، البته جسارت نباشد به شعور خوانندگان عزيزمان فقط مىخواستيم يهچيزى گفته باشيم جهت خالى نبودن عريضه كه الحمدالله مثل اينكه به خير گذشت، چى مىگفتيم. آهان! در جرايد اعلان شده كه در كشور چشمبادامىها، متروها قسمت خانمها و آقايان جدا شده است! عجبعجب، حالا خدا رحم كرده ديوار چين نكشيدند بينشان، كه البته با اين پيشرفت روزافزون فرنگى ـ اجتماعى، بعيد نيست اين كار را هم بكنند. نه اميدوار شديم خداوكيلى، مثل اينكه آثار تجديد حياتِ اين پديده پسنديده تمدّن، نمايان گرديده و يك شعف زايدالوصفى به ما دست داد كه آن سرش ناپيدا!
لذا، ديديم اگر اين دفعه هم دير بجنبيم، چهبسا كه اين تصميم در باب توسعه نيز منتفى گردد و ما ديگر از گيرندگان اين تصميم مهم، فرصت تشكر و تقدير پيدا نكنيم و چهبسا كه بنده مجبور باشم قضيه را دوباره كانلميكن تلقى و جسارتاً جنابِ شاديباى بيچاره را مجبور كنم كه يكبار ديگر، قضيه را بهطور موقت و شخصاً زيرسبيلى در نُمايد! البته واضح است كه به ما جماعت اتوبوس سوار، نيامده است كه در امور اختصاصى جماعتِ مترو سوار، دخالت چندانى بنُماييم. منتها، چون قضيه جنبه تشكر و قدردانى دارد، لذا مىتوان گفت كه چندان هم بىربط نبوده و مانعى ندارد.
علىالخصوص كه مىخواهيم با اغتنام فرصت از صنف محترم راننده پيشـ ... پيشـ ... رفته اعم از وولوو، Taxi، شخصى، تريلى، هجدهچرخ، خوشركاب 1 و 2 و عنقريب 3 و ... پيشاپيش يك تشكرى بنُماييم كه اگر فردا پسفردا، اين مسئله توسعهفرنگى به كشورهاى پيشپا افتاده سرايت كرد، ما از قبل، تشكر خودمان را كرده باشيم!