| مجلات >حديث زندگى>شماره 22 |
اسماعيل چراغى
«پدر و مادرى به خاطر فقر و ندارى، فرزند شش ماهه خود را به قيمت اندكى فروختند»؛ «در آلمان، فحشا به عنوان يك معضل اجتماعى وجود دارد، به طورى كه اكثر زنهاى فاحشه آلمانى به علت فقر و گرسنگى به اين كار روى مىآورند. يك گزارش كه در ژانويه 2004 در آلمان به چاپ رسيد، حاكى است كه از هر يكصد گداى آلمانى، پنج نفر را زنان و دخترانى تشكيل مىدهند كه در ازاى دريافت كمك مالى، تن به خودفروشى مىدهند»؛ «مردى در اثر فقر، خود را حلقهآويز كرد».
اينگونه اخبار را همه ما كم و بيش بارها و بارها در روزنامهها و رسانههاى همگانى، شنيدهايم و خواندهايم؛ امّا آيا هيچ فكر كردهايم كه چرا انسانهايى كه از عقل خداداد بهرهمندند، به چنين اعمالى دست مىزنند؟
فقر، يكى از گستردهترين مشكلات جوامع انسانى است و عمرى به درازاى زندگى بشر دارد. از زمانى كه بشر، پا به عرصه گيتى نهاده است، خويش را با اين پديده فراگير، روبهرو ديده است. فقر در اشكال مختلف و به درجات متفاوت، در همه جوامع انسانى يافت مىشود و در جوامع توسعه يافته، از دامنه گستردهترى برخوردار است. از سوى ديگر، وجود فقر (خصوصاً اگر گستردگى زيادى نيز داشته باشد)، غالباً زمينهساز بروز انحرافات اجتماعى و بستر مناسبى براى وقوع جرم و جنايت است.
در اين نوشتار، سعى مىكنيم نگاهى هر چند گذرا به پديده فقر و ريشههاى آن افكنده، ساز و كار بسترسازى اين پديده را براى آسيبهاى اجتماعى بررسى كنيم.
انديشمندان اجتماعى، در برخورد با مقوله فقر، از دو مفهوم، سود جستهاند: مفهوم فقر مطلق (absolutepoverty) و مفهوم فقر نسبى (relative poverty).
فقر مطلق كه به آن، فقر معيشتى (Subsistence poverty) نيز گفته مىشود، عبارت است از: «محروميت و ناتوانى اعضاى جامعه در دستيابى به حداقل نيازهاى اساسى مانند تغذيه، پوشاك و مسكن كه براى يك زندگى سالم ضرورىاند». اين مفهوم از فقر، به عدم دسترسى افراد جامعه به حداقل لازم ضروريات زندگى اشاره دارد؛ چيزهايى كه با فقدان آنها حيات و بقاى انسان با خطر نيستى روبهروست.
در فقر نسبى، تأكيد بر اين نكته است كه افراد و خانوادههايى فقيرند كه درآمد آنها در طول زمان، به طور جدّى، كمتر از درآمد افراد يا خانوارهاى متوسطى باشد كه در همان جامعه، زندگى مىكنند.
به طور كلى مىتوان گفت كه مفهوم فقر مطلق، در بيشتر كشورهاى توسعهنيافته مصداق پيدا مىكند، در حالى كه فقر نسبى، غالباً به كشورهاى توسعهيافته و ثروتمند مربوط مىشود؛ امّا به هر حال، هر دو نوع فقر با نابرابرى در توزيع درآمد در ارتباط هستند.(1)
انديشمندان اجتماعى، فقر را از منظر دامنه و قلمرو، به دو دسته تقسيم كردهاند:
1 . فقر موردى (case poverty): فقر موردى يا فردى، عبارت است از فقرى كه در برخى از جوامع، دامنگير عدّه كمى از افراد مىگردد. در حالى كه ساير افراد جامعه با آن بيگانهاند. ريشه اين نوع از فقر را مىتوان در خصوصيات شخصى و خانوادگى و نژادى اين افراد جستجو كرد.
2 . فقر فراگير (mass poverty): اين نوع فقر، عكس مورد بالاست. فقر فراگير، فقرى است كه همگى افراد يك جامعه ـ جز عده اندكى ـ با آن، دست به گريباناند، و اين بدان معناست كه منابع و توانمندىهاى جامعه، به ميزانى نيست كه پاسخگوى همه اعضاى جامعه باشد.(2)
در اين نوشتار، قصد نداريم كه از ماهيت و ريشههاى فقر به تفصيل سخن برانيم؛ امّا نگاهى گذرا به نظريههاى ارائه شده درباره وجود فقر، در بحث از ارتباط فقر و ناهنجارىهاى اجتماعى راهگشاست. به راستى چرا فقر وجود دارد؟ اين ميدان، جولانگاه افكار و عقايدى است كه برخى كاملاً سست و بىپايه، و برخى ديگر، محكم و متقن و داراى پشتوانه نظرى قوى هستند.
1 . عدهاى بر اين عقيدهاند كه فقر، وقتى وجود دارد كه يك جامعه از نظر طبيعى فقير است. از نگاه اينان وقتى منابع طبيعى يك كشور از غناى كافى برخوردار نباشد، مايه فقر اجتماعى اعضا مىشود. مثلاً خاك يك كشور ممكن است خشك، سنگى يا شورهزار باشد و يا اينكه اصلاً وسعت زمينهاى قابل كشت آن اندك باشد. فقر طبيعى، بستر ساز فقر اجتماعى است. امّا با ديدن كشورهايى چون ژاپن، هلند، سوييس، سنگاپور و ... اين استدلال فرو مىريزد؛ زيرا كشورى چون ژاپن از مجموعهاى از جزاير كوهستانى تشكيل شده است كه خاك مناسب آن، اندك و معادنش كم است و نفت نيز ندارد؛ امّا فقير هم نيست.
2 . برخى ديگر معتقدند ريشه فقر را بايد در نظام اقتصادى جستجو كرد. آنها مىگويند مردم به اين دليل فقيرند كه هنوز اقتصاد آزاد، رقابت و بازار آزاد را تجربه نكردهاند. از نگاه اينان، نظام اقتصاد سرمايهدارى، ريشه فقر را بر مىكند و ثروت و رفاه را براى آنان به ارمغان مىآورد. در نظام سرمايهدارى، انحصار، جاى خويش را به رقابت مىدهد و ديگر درآمدهاى ناشى از توليد جامعه، توسط عدّه كمى چپاول نمىشود و بدينگونه، فقر از جامعه رخت برمىبندد. امّا با نگاهى به كشورهاى اروپاى شرقى ـ كه نظام اقتصادى آنان سرمايهدارى نبوده است ـ اين نظريه نيز رنگ مىبازد؛ زيرا اين كشورها از نظر توسعه اقتصادى با كشورهاى سرمايهدار، فاصله چندانى ندارند و در عين حال، فقر در آنها زياد به چشم مىخورَد كه طبعاً ريشههاى فقر آنها را بايد در جاى ديگر يافت.
3 . گروههاى ديگر از صاحبنظران نيز هر كدام چيزهايى چون كمبود سرمايه، استعدادهاى انسانى، طول و عرض جغرافيايى، تمايلات بومى و باطنى و ... را ريشه فقر دانستهاند كه امروزه ديگر بطلان بعضى از آنها روشن شده است و درباره برخى ديگر نيز بايد گفت كه چنين عواملى، با همه سهمى كه مىتوانند در تشديد فقر داشته باشند، عامل ريشهاىِ فقر نيستند.
برخى نيز از نظر اقتصادى، علّت مهم فقر را دو عامل معرفى مىكند: كمبود و مالكيت. بدين معنا كه در بسيارى از جوامع، همهچيز به قدر وفور وجود ندارد و تقاضا بيش از عرضه است. در نتيجه، هر چه كه براى زندگى، ضرورى است، ارزش اقتصادى پيدا مىكند. از طرف ديگر، به محض ارزشمند شدن يك چيز، عدّه كمى آن را تصاحب مىكنند و عده ديگر از آن محروم مىشوند. به دنبال اين اتفاق، كسانى كه امكان دستيابى به آن كالاهاى كمياب را نداشتهاند، نسبت به آن، احساس فقر مىكنند. در جوامعى كه فاصله طبقاتى از عمق بيشترى برخوردار است و امكانات پيشرفت در زندگى، بين افراد جامعه، عادلانه توزيع نمىشود، فقر، نمود بيشترى مىيابد.(3)
جامعهشناسان، هرگونه رفتارى را كه با چشمداشتهاى جامعه يا گروه معينى در داخل جامعه، تطابق نداشته باشد، انحراف (نا به هنجارى) مىنامند. در واقع، انحراف، به دورى جستن از هنجارها اطلاق مىشود و زمانى رخ مىدهد كه يك فرد يا گروه، معيارهاى جامعه را رعايت نكند. رفتار و كنشهاى انحرافآميز را هنجارهاى اجتماعى حاكم بر فرهنگ، مشخص مىسازند.(4) وقتى كه يك شخص، دست به سرقت اموال ديگران مىزند و يا از موادّ مخدر و مست كننده استفاده مىكند و يا خود فروشى مىكند، همه اينها به هر دليلى ـ حتى فقر ـ اتفاق بيفتند، در واقع يك انحراف اجتماعى را شكل مىدهند.
آيا فقر با انحرافات اجتماعى، رابطه مستقيم و تخلّفناپذير دارد؟ آيا هر كس كه عنوان فقير بر او صدق كند، لزوماً منحرف (نابههنجار) است؟ بىشك، پاسخ اين دو پرسش، منفى است. چه بسيارند فقرايى كه بر فقر خود، صبر مىكنند و دست و دامان خويش را به انحراف، آلوده نمىكنند. از سوى ديگر، بسيارند ثروتمندانى كه به داشته خويش اكتفا نمىكنند و براى رسيدن به مال و مكنت افزون، به هر انحرافى دست مىزنند. پس بين فقر و انحراف رابطه مستقيم و تخلّف ناپذيرى وجود ندارد؛ همان گونه كه بين غنا و همنوايى با ارزشهاى جامعه نيز ارتباطى از اين نوع، وجود ندارد. پس ادعاى ما چيست؟ هدف ما از پرداختن به اين بحث چه بوده است؟
آن گونه كه انديشمندان اجتماعى بيان كردهاند، فقر مىتواند زمينهساز بسيارى از انحرافات اجتماعى باشد. در بستر فقر، شرايط مناسب بروز انحرافات اجتماعى فراهم است. آن گونه كه ايستادن بر پرتگاه، زمينه سقوط به دره را فراهم مىكند، ندارى و ناتوانى، شرط لازمِ افتادن در دره انحرافات اجتماعى است. فقر، بستر مناسب گذر از معيارهاى اجتماعى را براى افراد، مهيّاتر مىكند. حال، سؤال مهم اين است كه ساز و كار اين ارتباط چيست؟ چگونه فقر، نقش زمينهسازى براى انحرافات اجتماعى را ايفا مىكند؟
در اين عرصه، هر كسى نظريهاى بيان كرده است. برخى الگوى رفتارى خاص طبقه فقير را سببساز انحراف دانستهاند. از ديد اين گروه ـ كه «چشمانداز فرهنگى» ناميده شده است ـ طبقه پايين، الگوى رفتارى و ارزشى خاصى را از خود بروز مىدهد كه خصلتاً با جامعه و فرهنگ غالب، متفاوت است. شخص فقير به اين دليل دست به انحراف مىزند كه الگوى رفتارىاى كه نسل به نسل به او منتقل شده است، او را اين چنين بار آورده است. از اينرو، اين ديدگاه، پيشنهاد مىكند كه براى زدودن فقر و انحراف، بايد نگرش فقر را تغيير داد.
اين ديدگاه، ديدگاهى تك بعدى است كه فقط به تغيير نگرشها توجه دارد؛ امّا نقش توزيع ناعادلانه فرصتها را ناديده مىگيرد. چگونه مىتوان ارزشها را با يكديگر مقايسه كرد، در حالى كه موقعيت طبقه پايين (فقرا) با ديگران برابر نيست؟(5)
درباره ميزان جرم و انحرافات فقرا، يكى از بهترين تحليلها، تحليل مورتون است. وى جرايم طبقات پايين را به ساخت اجتماعىاى كه فرصتها را محدود مىسازد، نسبت مىدهد. مورتون درباره ارتباط فقر و انحراف مىگويد: «فقر و كمبود فرصتها الزاما سببساز جرم و جنايت نمىشود». به تعبير وى، فقر، يك متغيّر منفعل منزوى نيست؛ بلكه اگر شرايطى پيش آيد كه در آن، اهداف فرهنگى توسط اقشار يك جامعه «درونى» شوند و ساختار اجتماعى آن را هدف نهايى براى اعضا معرفى كند و همين ساختار اجتماعى، منابع را نابرابر توزيع كند، زمينه بروز انحرافات اجتماعى فراهم مىشود.
در اين چارچوب، هر چه فرد در نظام قشربندى، موقعيت پايينترى را اشغال كرده باشد، با محدوديتهاى بيشترى در راه رسيدن به اهداف مقبول اجتماعى، روبهرو خواهد شد. اين ستيز، بين اهداف و ابزار، سرانجام به نابهسامانى و نابههنجارى و انحراف، منجر خواهد شد.(6)
از نگاه مورتون، بىهنجارى (آنومى)، هنگامى رخ مىدهد كه افراد، قادر نباشند با وسايلى كه جامعه معيّن كرده است، به اهداف مربوط، دست يابند. عكسالعمل طبيعى اين وضعيت، روى آوردن به كجروى و انحراف است. مثلاً در جامعه امريكا، موفقيت مالى و دستيابى به ثروت، يك ارزش اجتماعى است. كسانى كه در اين جامعه، موفّقيت مالى نداشته باشند، از نظر اجتماعى نيز توفيقى حاصل نمىكنند.
معيار موفقيت در اجتماع، موفقيت در دستيازى به ثروت است (اهداف مقبول اجتماعى). از سوى ديگر، در جامعه امريكا، راههاى مشروع و قانونى رسيدن به اين هدف را كار و كوشش زياد، تحصيلات و كسب علم، حسن تدبير و ... مشخص كرده است. امّا به دلايل زيادى چون: سوابق خانوادگى و نژادى و توزيع نابرابر فرصتها و منابع، برخى از مردم، قادر نخواهند بود كه از طريق وسايل مقبول و مشروع اجتماعى، به اهداف خود برسند. مثلاً فقرا غالباً به نوع تحصيلاتى كه لازمه رسيدن به موفقيتهاى اجتماعى است، دسترسى ندارند. به دنبال اين محروميت و محدوديت است كه انحرافات اجتماعى از سوى برخى فقرا، آغاز مىشود.
زيبايى استدلال مورتون در اين است كه منشأ انحراف را در درون فرهنگ و ساختار اجتماعى مىبيند، نه در شكستهاى انسان منحرف. از ديد او اين جامعه است كه از طريق شكاف و نارسايى بين «اهداف مقبول» خود و «روشهاى معين شده»، فشار زيادى بر فقير، وارد مىسازد و زمينه انحراف از قوانين اجتماعى را براى او مهيّا مىسازد.(7)
انسان، نيازهايى دارد كه براى بقا و حياتش ضرورىاند. اگر بتواند آن نياز را از طريق همنوايى با قوانين اجتماعى برآورده سازد، احتمال كجروى و انحراف او بسيار اندك است؛ امّا اگر احساس كند برآورده شدن خواستهاش جز از طريق كجروى حاصل نخواهد شد، خود را ناگزير از انحراف خواهد ديد. از اينرو، انديشمندان اجتماعى، متذكّر شدهاند كه ما بايد كوششهايمان را در راه اصلاح روشهاى نادرست و غير عادلانه درآمدها و غلبه بر نوسانات اقتصادى، متمركز سازيم. نه فقط بدين جهت كه توزيع، نادرست است؛ بلكه به اين علت كه اين نحوه توزيع، منشأ فساد، بِزِهكارى و انحرافات اجتماعى در تمام دنياست.
از ديد اين انديشمندان، جرم و فساد اخلاقى، نتيجه فقر است كه زاييده امپرياليسم (يعنى: توسعهطلبى ناشى از سرمايهدارى) است؛ يعنى نظامى كه در آن، «تملّك وسائل توليد توسط گروهى خاص» و «توزيع نادرست ثروت» از ويژگىهاى آن است.(8)
در روايات اسلامى نيز از فقر مادّى به گونهاى ياد شده است كه مىتوان از آنها زمينهساز بودن فقر براى انحرافات اجتماعى را فهميد، مانند اين حديث پيامبر(ص) كه فرمود: «نزديك است كه فقر به كفر منجر شود». پيامبر(ص) همچنين فرمود: «خدايا! از كفر و فقر، به تو پناه مىبرم». شخصى سؤال كرد: آيا اين دو در رديف هماند؟ فرمود: «بلى»(9). على(ع) نيز از فقر به عنوان «مرگ بزرگتر» ياد كرده است.(10) و نيز خطاب به فرزندش مىفرمايد: «فرزندم! هر كس به فقر مبتلا شود، به چهار چيز ديگر نيز مبتلا مىشود، به چهار چيز ديگر مبتلا مىشود: ضعف در يقين و كاستى عقل و نازكى دين و كم حيايى در صورت. پس، از فقر به خدا پناه مىبريم!» و در كلامى ديگر، فقر را «مايه نقصان در دين و حيران كننده عقل» دانسته است.(11)
از مجموع اين روايات و روايات مشابه، استفاده مىشود كه فقر، جادهاى است كه مىتواند رونده خويش را به دامان كفر، رهنمون شود و زمينه مناسبى براى غوطهور شدن در چيزهايى است كه دين و دنياى انسانها را به خرابى مىكشانَد. از اينرو، پيشوايان معصوم ما، از گرفتار شدن به فقر، به خدا پناه مىبردند.
1 . مجموعه مقالات گردهمآيى بررسى فقر و فقرزدايى، ج1، تهران: سازمان برنامه و بودجه، 1375 ، ص275 .
2 . ماهيت فقر عمومى، جانكنتگالبرايت، ترجمه: محمدحسين عادلى، تهران: اطلاعات، 1369، ص21 .
3 . همان، ص23 ـ 34 .
4 . درآمدمى بر جامعهشناسى، بروس كوئن، ترجمه: محسن ثلاثى، تهران: نشر توتيا، 1375 ، ص160 .
5 . چشماندازى نظرى به تحليل طبقاتى و توسعه، عماد افروغ، تهران: مؤسسه فرهنگ و دانش، 1379 ، ص69 .
6 . همان، ص73 .
7 . آسيبشناسى اجتماعى، رحمتالله صديق سروستانى جزوه درسى، ص95 .
8 . مجموعه مقالات گردهمايى بررسى فقر و فقرزدايى، ص373 .
9 . الكافى، ج2 ، ص307 .
10 . كنزالعمّال، ح16687 .
10 . جامعالأخبار، ص300 .
11 . نهجالبلاغه، حكمت 319 .