مجلات >حديث زندگى>شماره 22

يادداشت‏هاى يك مشترى كافى‏شاپ

مصطفى گل‏سرخ

اهل قلم، براى خط‏خطى كردن ورق پاره‏هايشان معمولاً فضاى مناسبى برمى‏گزينند؛ چون من.

در كشور ما، در شهر من، پارك و بوستان، يكى از گزينه‏هاست براى نوشتن.

نزديك خانه من، چنين فضايى، البته وجود دارد، ولى هميشه بسته و تعطيل است! دلايل تعطيلى هم، بماند.

گاهى كه در جيبم، پولى احساس كنم، به يك كافى‏شاپ مى‏روم. به اندازه آن پول، چيزى سفارش مى‏دهم، و به آن اندازه كه خوردن يا نوشيدنم، زمان بِبَرد، قلم و كاغذم را روى ميز مى‏گذارم و باز، شروع مى‏كنم به خط‏خطى؛ آن «چيز» كه تمام شد، مى‏روم. حالا مى‏خواهم، به احترام تمام دفعاتى كه روى صندلى و پشت ميز نشسته‏ام، درباره چيزهايى كه در كافى‏شاپ (قهوه‏سرا)هايى كه رفته‏ام و ديده‏ام، اظهارنظر كنم؛ اين، حقّ من است.

اگر كافى‏شاپ، در نقطه دنج و كم رفت و آمدى برپا شده باشد، كانون «گفتمان‏هاى دامن محور» است.

و اگر كافى‏شاپ، نقطه پُر رفت و آمد و شلوغ يك خيابان (مثلاً حوالى يك ميدان) باشد، كانون «سفرهاى كوتاه و نزديك عاشقانه» است.

يك نويسنده، در زمان انديشيدن و نوشتن، به آرامش و سكوت (تا آن جا كه امكان‏پذير باشد)، نياز دارد و در يك «قهوه‏سرا»، با آن اوصافى كه ذكر شد، به هيچ روى، چنين چيزى وجود ندارد!

من، بعد از تجربه‏هاى مكرّرِ پا گذاشتن در كافى‏شاپ‏هاى شهرم، در اتاق كوچكم، نشسته‏ام و بعضى شنيده‏ها و ديده‏ها را مى‏نويسم.

***

در يك روز سرد كه من به فكر نان فردا بودم، پسركى برايم از عشق مى‏گفت:

و عشق

رگبار تندى‏ست

كه پيش از اطلاع هواشناسى

به صحراى دل

مى‏بارد.

گر فاصله‏اى هست،

ميان من و تو

حتماً لازم است؛

زيرا از ديدگاه دايره منكرات

اين، حفظ شئونات محسوب مى‏شود

من از صداى گريه تو

لذت مى‏برم؛ چون مى‏بينم كه دارى زجر مى‏كشى!

من كه اهل قلمم، پاى شعر آن جوان، پاسخ نوشتم:

فاصله، برايم آشناست؛ چون از اين لحاظ كه يك ويراستارم و با خط فاصله‏ام سر و كار، و چه از جنبه ارتباط با ديگران!

عشق را، بزرگانى در «فاصله» تعريف كرده‏اند؛ ميان «دل و كام» ديوارها دانسته‏اند.

نوعى محال انديشىِ دوام و استمرار عشق، با رويداد «وصال» تصوّر كرده‏اند.

سپهرى گفته است: و عشق، صداى فاصله‏هاست؛ صداى فاصله‏هايى، كه غرق ابهام‏اند. در موافقت يا مخالفت با ديدگاه اين بزرگان، اين جا سخنى نمى‏گويم؛ امّا فاصله را ـ دست‏كم گاهى ـ رونق‏آور مى‏دانم در حكايت عاشقى.

چنين به نظر مى‏رسد كه ما آدميان، على‏العموم، قدر و قيمت «داشته»هايمان را كمتر به خاطر داريم.

ماهيان نديده غير از آب

پُرس پرسان ز هم كه آب كجاست؟

حديث فراموشى ارزشمندان و ارزشمندى‏هاى زيستن، حديث آشنا و فراگيرى‏ست.

معشوق نيز، پُربهاست براى هر انسان و باز، با نزديكى معشوق و رويداد وصال و سر آمدن دوران هجران، ما از ياد مى‏بريم كه در هواى يار و دلدار تنفّس مى‏كنيم و تاب و طاقت دورى او را هرگز نداريم. امّا اين را به خود، مدام و مستمر تذكّر نمى‏دهيم!

***

جاى شما خالى، يك شب با يك بچه مايه‏دار بازارى بوديم. كلى صحبت از خريد و فروش و قيمت‏ها شد. او مى‏گفت:

ما بازارى‏ها، پروسه بازاريابى را آن گاه موفّق ارزيابى مى‏كنيم كه توانسته باشيم يك مشترى را قانع كنيم تا يك قرارداد سفارش، امضا كند. تبليغات و افزايش فروش، تخصّص و هنر ماست؛ امّا در پروژه افزايش فروش، نيم ديگر، پشتيبانى خوب، كيفيت برتر، جذابيت سرويس و خدمات توليد كننده است.

***

عصر دوشنبه بود، به عكس داخل يك مجله خيره شده بودم كه يك دوست فرهنگى، وارد شد و بعد از كلى خوش و بش، صحبت از دختران امروزى پيش آمد. دوستم گفت:

مدّتى است فكر مى‏كنم، اين چه حكايت شگفتى است كه دختران و زنان امروز جامعه ما تا اين حد، به پوشش و آرايش خويش، التفات مى‏كنند و به اصطلاح عاميانه «به خود، مى‏رسند».

مى‏انديشم كه يك انسان، وقتى ظاهر خويش را مى‏آرايد و وقتى خود را «جذّاب‏ترين» جلوه مى‏دهد، از اين رفتار، مقصودى را دنبال مى‏كند. اين مقصود، در مورد پوشش و آرايش دختران امروز ايرانى، مرا به فكر، واداشته است!

اين رفت و آمد پرسش‏ها و پاسخ‏ها در ذهنم، گاهى به بن‏بست مى‏رسد. من هم در جواب دوستم، مجله «حديث زندگى» شماره 21 را باز كردم و سؤال شاديبا را در مطلب «دماغ‏هاى سربالا براى انسان‏هاى پُست‏مدرن» برايش خواندم: «من هم دنبال جواب يك سؤال: آيا دختران جوان بايد مثل نسل‏هاى قبلى تا قبل از عروسى، هرگز دستى در صورتشان نبرند؟ بعضى‏ها جواب مى‏دهند: شايد در بعضى شهرها نمى‏شود انتظار داشت دختران جوان، هيچ دستى در صورتشان نبرند؛ ولى مى‏توان از آنها خواست، منطقى و عاقلانه رفتار كنند».

***

راستى نگفتم كه پاپ‏كرن‏هاى(1) كافى‏شاپ، خيلى خوشمزه است. يك سرى به ما بزنيد تا بقيه يادداشت‏ها را برايتان بخوانم!

1 . پاپ كُرْن: ذرّت بو داده يا همان پُف فيل.