مجلات >حديث زندگى>شماره 22

بدون عشق، همه ما نعش‏كشيم

مجتبى رضايى

[نقد و بررسى فيلم از كنار هم مى‏گذريم (ايرج كريمى)]

من در گوشه اين جاده نشسته‏ام،

مرگ، نزديك است؛

مرگ، شيرين است؛

مرگ، ادامه زندگى است.

همه ما كم و بيش به فكر مرگ افتاده‏ايم. بعضى از ماها وقتى اسم مرگ را مى‏شنويم، موى بدنمان سيخ مى‏شود. بعضى‏ها هم خودشان را به بى‏خيالى مى‏زنند و بعضى‏ها دستشان را بالا مى‏گيرند و مى‏گويند: خدايا شكر!

«از كنار هم مى‏گذريم» از آن دسته فيلم‏هايى است كه اگر بخواهيم استانداردى براى فيلم در نظر بگيريم، در كف سنگين ترازو قرار مى‏گيرد. فيلمى كه مهره‏هاى آن به خوبى چيده شده است تا ايرج كريمى در اوّلين كار بلند سينمايى خود، سربلند بيرون بيايد. اين فيلم هم مثل همه فيلم‏هاى خاص و جشنواره‏اى، با بى‏مهرى گيشه، روبه‏رو شد. داستان فيلم، داستان چند تيپ و شخصيت است كه همگى، مرگ را در نزديكى خود احساس مى‏كنند. همگى، چند ويژگى مشترك دارند از جمله: نداشتن خانواده كامل؛ همه پريشان‏اند؛ همه دنبال كسى مى‏گردند كه با او حرف بزنند؛ همه به گونه‏اى تنها و عزادارند.

مهندس (شاهرخ فروتنيان) همسرش را طلاق داده. ژاله (فريبا كامران) همسرش را از دست داده و فهميده است كه همسرش، زن دوم اختيار كرده. مرد شمالى (پدر ارس) زنش مرده است و پسرش هم بر اثر همان بيمارى، در حال مردن است. و در آخر، نعش‏كش (مهران رجبى) كه شغلش، خود، نشانه تنهايى و عزاست.

همه شخصيت‏ها به طرف شمال حركت مى‏كنند. مرگ، نزديك است و جاده‏هاى سرسبز شمالى (يعنى زندگى) خود را نشان مى‏دهد. ايرج كريمى چه مى‏خواهد بگويد. همه در يك جاده حركت مى‏كنند. مرد كه لاستيك را با دست مى‏چرخاند و مى‏دود. همه اينها نشانه اين است كه مرگ و زندگى، دو واژه جدا نشدنى است. يا به قولى ديگر: مرگ ادامه زندگى است، نه متضاد زندگى. مرگ، آن‏قدر هم كه ما فكر مى‏كنيم، چهره وحشتناكى ندارد و خيلى هم از ما دور نيست. اگر كمى به دور و بر خود نگاه كنيم، حتماً آن را در نزديكى خود خواهيم ديد.

ديالوگ‏هاى فيلم، همان طور كه انتظار مى‏رفت خيلى ماهرانه نوشته شده است. ايرج كريمى (كه خود از بزرگْ منتقدان سينماى ايران به شمار مى‏رود) تمام ديدگاه‏هاى شخصيتى خود را در ديالوگ و تصوير، نشان داده است؛ همان نكته‏اى كه شايد به فيلم ضربه زده است. مثل صحنه اوّل فيلم كه دستيار كارگردان، كتاب عباس كيارستمى را به نوجوان منتشر مى‏دهد. به نظر شما اگر اين صحنه از فيلم حذف مى‏شد اتفاق خاصى مى‏افتاد. مطمئن باشيد آب از آب تكان نمى‏خورد و فقط دينِ كريمى به كيارستمى نشان داده نمى‏شد.

جالب‏ترين شخصيت فيلم نعش‏كش است كه با ديالوگ‏هاى فانتزى خود، زندگى‏اى كاملاً رئال را بيان مى‏كند.

نعش‏كش: «به امام رضا گفتم، يا امام هشتم! من مى‏خوام راننده نعش‏كش بشم. مگه راننده نعش‏كش، چه اشكالى داره؟! همه كه نبايد دكتر و مهندس بشن. مگه اين جامعه به راننده نعش‏كش نياز نداره؟ خوب اگه يكى مُرد، يكى بايد باشه كه جسمش‏رو از رو زمين برداره. از اون موقع با اون سن كم، به فكر نيازهاى جامعه بودم».

راننده نعش‏كش كسى است كه از شغلش رضايت كامل دارد و آن را شغل خود مى‏داند و نسبت به آن، احساس مسئوليت مى‏كند. در همان حال هم عاشق سينماست. اكثر حرف‏هاى فيلم در ديالوگ‏هاى راننده نعش‏كش است از جمله: «تو اين شغل واردات نداريم. الحمدالله تو اين زمينه، خودكفاييم».

ژاله نمى‏تواند زن ديگرى را ببيند كه مردى را كه او دوست داشته، او هم دوست داشته باشد و هر جورى هست مى‏خواهد مرد را علاقه‏مند به خودش نشان دهد و از هر خصوصيت او استفاده مى‏كند تا شخصيت زن مقابل را خرد كند و خود را تنها صاحب مرد بداند و به خود بگويد كه او فقط مرا دوست داشته است. مهندس، به همراه دو پسرش براى مسافرت به طرف شمال مى‏روند. پسر بزرگ، بهزاد (شهنام شهابى) نمى‏تواند با طلاق مادرش كنار بيايد و از اوّل سفر، مدام سرش در كتاب است. طعنه‏ها و كنايه‏هاى پسر در فيلم، نوعى از خودافشاگرى است كه نشان از علاقه ايرج كريمى به «پست‏مدرن» دارد. مرد شمالى، همراه پسر مريضش كه از دكترهاى تهران جواب شده است، به طرف شهر خود حركت مى‏كند. سؤال‏هاى مداوم ارس (پسر مرد)، او را گاهى كلافه مى‏كند. مرد نمى‏تواند تنهايى را تحمل كند و به دنبال يك هم‏صحبت مى‏گردد و زمانى ژاله را گوشه خيابان مى‏بيند كه لاستيك ماشينش پنچر شده است. گوشه خيابان ايستاده و زن را به طرف تعميرگاه مى‏برد.

اين چهار داستان، تقريباً و به ظاهر، مجزاست كه همه چند هدف، مشترك دارند؛ همه به دنبال هم‏صحبت مى‏گردند؛ همه به طرف شمال حركت مى‏كنند؛ و همه مرگ را در نزديكى خود احساس مى‏كنند.

ايرج كريمى در فيلم از نمادها و نشانه‏هاى زيادى استفاده كرده است. از جمله، جاده‏هاى سرسبز شمال؛ مردى كه لاستيك به دست، مى‏دود. همه و همه اينها زيباست و به قشنگ شدن فيلم، كمك كرده است؛ ولى اين نكته بزرگ فراموش شده است كه براى رسيدن به قشنگى نبايد منطق داستانى را فراموش كرد. مردى كه مدام در حال دويدن است، به همراه يك لاستيك و همراه با تن موسيقى حزن‏انگيز، به نظر مى‏رسد ايرج كريمى خواسته است خيلى حرف‏ها را در اين تصوير بزند؛ ولى اين اصلاً قابل قبول نيست كه هيچ‏كس در جاده به مرد كمك نمى‏كند و مرد، مدام تمام راه را پياده مى‏رود. فقط قسمى از راه را با يك وانت، همراه كارگرها مى‏رود. در اينها به راستى منطق داستان به باد سپرده شده است و به دل و علاقه شخصى رجوع شده است. در يكى از سكانس‏هاى دوهَوو، ژاله، جلوى مرد لاستيك به دست، مى‏ايستد و تا مرد نزديك مى‏شود، گاز مى‏دهد و مى‏رود. هووى ژاله مى‏گويد: «چرا سوارش نكردى».

ژاله: غصه‏اش‏رو نخور، يه مرد پيدا مى‏شه كه سوارش كنه؛ يكى از هم‏جنساى خودش. هووى ژاله: چرا اصلاً ايستادى.

ژاله: از رو عادت؛ حماقت زنانه!

هووى ژاله: شايد هم براى دواندنش!

به راستى اين ديالوگ، چه معنايى مى‏دهد؟! ايرج كريمى شايد! همين با ديالوگ، ارزش ديالوگ‏هاى ديگر فيلم را پايين آورده باشد. نبايد در فيلم، همه چيز به همين راحتى گفته شود. شايد اگر در اين كه ژاله گاز مى‏داد و مى‏رفت و ديالوگى هم گفته نمى‏شد، خيلى قشنگ‏تر و پر معناتر بود. خيلى بهتر بود ايرج كريمى مى‏گذاشت مخاطب، خود، معناى اين تصوير را بگيرد. همه شخصيت‏هاى فيلم، به سختى، تنهايى را حس مى‏كنند و وقتى وارد رستوران كنار جاده مى‏شوند، گويى وارد بهشت شده‏اند؛ انگار، شانه‏هايى از حيات را دوباره مى‏بينند. هر كس به دنبال هم‏صحبتى براى خود مى‏گردد؛ مهندس در رستوران مى‏كوشد با كس ديگرى (ژاله) غير از فرزندانش ارتباط برقرار كند. ارس هم به عنوان كوچك‏ترين فرد، به دنبال ارتباط مى‏گردد، ارتباط با يك هم‏زبان، و وقتى از رستوران خارج مى‏شوند، دوباره همه‏چيز از نو براى آنها شروع مى‏شود.

مرگ و زندگى، دو واحد مجزا نيستند و هر دو در فيلم و در زندگى وجود دارند.

در آخر فيلم، ارس، نه به خاطر مريضى، بلكه به خاطر تصادف مى‏ميرد و اين، يعنى ستايش زندگى.

زندگى حس غريبى است

كه يك مرغ مهاجر دارد!