| مجلات >حديث زندگى>شماره 22 |
مترجم: مهدى فلاح
ديگر، چشمهاى «زلترسكى» وكيل دعاوى، از هم باز نمىشد. بيرون، همه چيز در تاريكى فرو رفته بود و باد هم فروكش كرده بود. زن زلترسكى، مدّتى قبل رفته بود بخوابد و خدمتكارها و بقيه افراد خانه، ساعتها بود كه به خواب رفته بودند. تنها زلترسكى نمىتوانست برود و بخوابد؛ اگر چه از زور خواب، پلكهايش روى هم افتاده بود.
واقعيت اين بود كه براى زلترسكى، مهمان آمده بود. يك سرهنگ بازنشسته ارتش به نام «پرگارين» كه در ويلايى در نزديكى خانه زلترسكى زندگى مىكرد. بعد از شام آمده بود و از آن موقع تا حالا، روى كاناپه لميده بود و از جايش تكان نمىخورد؛ گويى كه به مبل، چسبيده بود. نشسته بود و با صداى تودماغىاش تعريف مىكرد كه چه طور در سال 1842 سگ هار، او را گاز گرفته است. داستانش كه تمام شد، دوباره آن را از سر گرفت.
زلترسكى جانش به لبش رسيده بود. حاضر بود به هر قيمتى از دست اين مهمان، خلاص شود. مدام به ساعتش نگاه مىكرد. يكبار گفت سرش درد مىكند و از اتاق بيرون رفت و مهمانش را تنها گذاشت؛ امّا اين كار هم هيچ فايدهاى نداشت. مهمانش اين چيزها به خرجش نمىرفت و يكريز درباره سگ هار حرف مىزد. زلترسكى، ديگر كاسه صبرش لبريز شد. چه معنايى دارد؟ مردكه نادان مىخواهد تا صبح اين جا بنشيند و ورّاجى كند! عجب نفهمى است! خيلى خوب، حالا كه زبان خوش سرش نمىشود، مىدانم با چه زبانى به او حالى كنم.
پس گفت: راستى مىدانيد چرا من از زندگى در بيرون شهر خوشم مىآيد؟
ـ «نه» .
ـ چون آدم اين جا مىتواند زندگىاش را نظم و ترتيب ببخشد. در شهر كه نمىشود برنامه منظمى را پيش گرفت. در حالى كه اين جا قضيه كاملاً برعكس است. ساعت هفت صبح از خواب برمىخيزيم، ساعت دوازده ظهر ناهار مىخوريم ساعت ده شب هم شام مىخوريم و ساعت كه زنگ نيمهشب را بزند، ديگر توى رختخواب هستيم. من هميشه سر ساعت، دوازده، توى رختخواب هستم. خدا نكند كه من يك شب ديرتر به رختخواب بروم. فرداى آن شب ديگر نمىتوانم از سردرد از جايم بلند شوم.
ـ جدى مىگوييد؟ البته به عادت هم بستگى دارد. مىدانيد من در ارتش دوستى داشتم كه در «سريوخوف» با او آشنا شده بودم. عرض كنم كه اين جناب سروان ...
و جناب سرهنگ در حالى كه مدام سكسكه مىكرد و زبانش را روى لبهايش مىكشيد و با انگشتهاى كُپلش بازى مىكرد، به تعريف داستان دوست سروانش شروع كرد. پاسى از نيمهشب گذشته بود و عقربه ساعت به طرف دوازده و نيم در حركت بود؛ امّا سرهنگ، داستانش را ادامه مىداد. بدن زلترسكى از عرق، خيس شده بود. با خودش گفت: نه، عين خيالش نيست! مردكه فلان فلان شده! فكر مىكند من از داستانهايش لذّت مىبرم. خدايا چه طور مىتوانم از شرّ اين آدم، خلاص شوم؟
ناگهان توى حرف سرهنگ پريد و گفت: «راستى نمىدانيد من چه بايد بكنم؟ گلويم بدجورى درد مىكند. رفته بودم دوستى را ببينم كه بچهاش ديفترى گرفته بود. گمان مىكنم كه من هم گرفته باشم. بله، غلط نكنم من هم ديفترى گرفتهام!».
پرگارين با خونسردى كامل از توى دماغش گفت: «خوب البته از اين اتفاقها زياد پيش مىآيد».
ـ بيمارى خطرناكى است! من زياد به فكر خودم نيستم مىترسم كه ديگران را هم مبتلا كنم. مىدانيد كه ديفترى مرض واگيردارى است. جناب سرهنگ خدا كند شما مبتلا نشده باشيد.
ـ من؟ هه هه! به عرض شما برسانم كه بنده مدتها در بيمارستانهاى پر از مريض، به سر بردهام و هيچ مرضى هم نگرفتهام. حالا شما مىفرماييد نكند از شما ديفترى گرفته باشم؟ محال است! خاطر جمع باشد من گرگ باران ديدهام و از اين مرضها نمىگيرم. مىدانيد سن آدم كه بالا مىرود، جان سختىاش هم بيشتر مىشود. در هنگ ما پيرمردى بود كه اصلاً فرانسوى بود. عرض كنم كه ...
و پرگارين باز داستان ديگرى را شروع كرد. ساعت زنگ دوازده و نيم را هم نواخت.
زلترسكى با ناله گفت: «ببخشيد حرف شما را قطع مىكنم. مىخواستم بپرسم كه شما معمولاً ساعت چند مىخوابيد؟».
ـ گاهى ساعت دو و گاهى ساعت سه. گاهى هم اصلاً نمىخوابم. بخصوص اگر همصحبت خوبى مثل شما داشته باشم. يا موقعى كه پادردم به سراغم مىآيد. مثلاً امشب ساعت چهار خواهيم خوابيد چون قبل از شام، يك چرت حسابى زدم. شايد هم امشب اصلاً نخوابيدم. زمان جنگ، مواقعى پيش مىآمد كه چند هفته متوالى، پلك روى هم نمىگذاشتم. يادم مىآيد زمانى نزديك جنگلى اردو زده بوديم ...
ـ معذرت مىخواهم؛ امّا من هميشه ساعت دوازده مىخوابم. چون ساعت هفت از خواب بيدار مىشوم، خواهى نخواهى زود، خواب به سراغم مىآيد.
ـ البته حق با شماست. اتفاقاً براى سلامتى بدن هم بهتر است. بله داشتم مىگفتم كه ما نزديك جنگل اردو زده بوديم ...
ـ واقعاً عجيب است. حس مىكنم بدنم دارد مىلرزد، انگار تب دارم. من هميشه قبل از حمله، دچار اين حالت مىشوم. از شما چه پنهان، من گاهى دچار حملههاى عصبى عجيبى مىشوم. معمولاً حدود ساعت يك بعد از نيمه شب، اينجور مىشوم. هيچ وقت نشده كه در روز دچار حمله شوم. يكدفعه صدايى توى سرم شروع به وز وز مىكند. آن وقت اعصابم به هم مىريزد و هر چه دم دستم بيايد، به اطراف پرتاب مىكنم. چه چاقو دستم باشد چه صندلى. هر چه باشد به اين طرف و آن طرف پرت مىكنم. الآن تنم شروع به لرزيدن كرد. حمله هميشه بعد از لرز دست مىدهد.
ـ اگر اين طور است بايد حتماً پيش پزشك برويد.
ـ رفتهام؛ امّا فايده ندارد. خيلى وقت است كه معالجه را ترك كردهام. فقط به دوستان و اطرفيانم هشدار مىدهم كه پيش از شروع حمله از دور و بر من دور شوند.
ـ خيلى متأسفم. واقعاً در اين دنيا چه مرضهايى كه آدم به آنها دچار نمىشود! طاعون، وبا، حصبه و حملههاى عصبى ... سرهنگ به نشانه تأسف سر خود را تكان داد. بعد سكوت برقرار شد. در همين لحظه، فكرى به نظر زلترسكى رسيد. با خود گفت: چه طور است كتابم را برايش بخوانم؟ كتابم بايد همين دور و بر باشد. وقتى بچه مدرسهاى بودم اين رمان را نوشتم. شايد الآن به درد بخورد. زلترسكى رشته افكار پرگارين را پاره كرد. مايليد رمانى را كه در نوجوانى نوشتهام برايتان بخوانم؟ چيزهايى است كه در اوقات بىكارى سرهم كردهام. يك رمان پنج فصلى است.
زلترسكى بدون آن كه منتظر جواب سرهنگ بشود از جايش پريد و از كشو ميز كارش يك كتاب كهنه رنگ و رفته بيرون كشيد. در حالى كه كتابش را ورق مىزد با خود فكر كرد: حالا كارى مىكنم كه دمش را بگذارد روى كولش و فرار كند. آن قدر مىخوانم كه از رو برود. آن وقت شروع به خواندن داستان كرد.
سرهنگ پا رو پا انداخت و با قيافهاى جدّى سر جايش نشست. از ظاهر امر پيدا بود كه خيال دارد مدت زيادى با دقت به داستان گوش دهد.
زلترسكى، داستان خود را با توصيف طبيعت شروع كرد. وقتى كه ساعت يك نواخته شد توصيف طبيعت تمام شده بود و حالا نوبت به قلعهاى رسيده بود كه قهرمان داستان در آن زندگى مىكرد.
پرگارين آهى كشيد و گفت: «كاش من در چنين جايى زندگى مىكردم. چه نثر زيبايى داريد. آدم دلش مىخواهد ساعتها بنشيند و با جان و دل گوش دهد».
زلترسكى به خود گفت: «عجله نكن سرهنگ! الآن حوصلهات سر مىرود!».
ساعت يك و نيم هم گذشت و بعد از قلعه، اكنون توصيف قهرمان داستان شروع شده بود. درست ساعت دو بود كه زلترسكى بعد از خواندن چندين صفحه متوالى گفت: «ببخشيد سرهنگ! ديگر نمىتوانم ادامه بدهم. از نفس افتادم».
ـ مهم نيست. فردا هم روز خداست. فردا تمامش مىكنيم. خوب حالا بهتر است قدرى از خودمان صحبت كنيم. داشتم برايتان از اردويى كه در نزديكى جنگل زده بوديم صحبت مىكردم كه حرف توى حرف آمد.
زلترسكى كه ديگر از حال رفته بود، خودش را از پشت، روى كاناپه رها كرد و با چشمهاى بسته شروع به گوش دادن كرد.
با خود گفت: من كه هر كارى از دستم برمىآيد كردم؛ امّا هيچ كدام از كلكهايم نگرفت. حالا بايد منتظر باشم كه تا ساعت چهار اين جا بنشيند. خدايا حاضرم هر چه پول دارم بدهم، ولى در عوض، الآن توى رختخواب باشم. آها! اين فكر بكرى است. چه طور است از او بخواهم مقدارى پول به من قرض دهد.
پس توى حرف سرهنگ پريد و گفت: راستى جناب سرهنگ، مىبخشيد كه باز حرفتان را قطع كردم. از شما تقاضايى داشتم. مىدانيد كه زندگى خارج از شهر چندان هم كمخرج نيست و من هم حسابى پرخرجى كردهام و كفگيرم به ته ديگ خورده است. البته اواخر تابستان قرار است پولى به دستم برسد ...
پرگارين گفت: «خوب ... فكر مىكنم كه امشب بيش از حد مزاحم شما شدم. اوه، ساعت هم از دو گذشته است!» و به دنبال كلاهش به دور و برش نگاه كرد. پس گفت: «ببخشيد، چى فرموديد؟».
ـ من مىخواستم دويست روبل از كسى قرض بگيرم. شما كسى را نمىشناسيد كه بتواند اين پول را براى مدت كوتاهى به من قرض دهد؟
ـ من از كجا بشناسم؟ از اين گذشته، الآن وقت خواب شماست. خدا نگهدار. سلام مرا با خانوادهتان برسانيد.
بعد كلاهش را برداشت و به طرف در رفت.
زلترسكى با لحنى فاتحانه گفت: «حالا تشريف داشته باشيد؟ مىخواستم از شما خواهش كنم ... چون از الطاف جنابعالى مطلع بودم ... اميدوار بودم كه ...».
ـ باشد براى فردا. فعلاً بايد به خانه بروم. زنم تنهاست. به پيش! حتماً زنم تا حالا حسابى نگران شده است. خداحافظ دوست عزيز. برويد بخوابيد! اميدوارم خوابهاى خوش ببينيد.
پرگارين، با عجله با زلترسكى دست داد. كلاهش را به سرش گذاشت و بيرون رفت.