مجلات >حديث زندگى>شماره 22

مهمان

آنتوان چخوف

مترجم: مهدى فلاح

ديگر، چشم‏هاى «زلترسكى» وكيل دعاوى، از هم باز نمى‏شد. بيرون، همه چيز در تاريكى فرو رفته بود و باد هم فروكش كرده بود. زن زلترسكى، مدّتى قبل رفته بود بخوابد و خدمتكارها و بقيه افراد خانه، ساعت‏ها بود كه به خواب رفته بودند. تنها زلترسكى نمى‏توانست برود و بخوابد؛ اگر چه از زور خواب، پلك‏هايش روى هم افتاده بود.

واقعيت اين بود كه براى زلترسكى، مهمان آمده بود. يك سرهنگ بازنشسته ارتش به نام «پرگارين» كه در ويلايى در نزديكى خانه زلترسكى زندگى مى‏كرد. بعد از شام آمده بود و از آن موقع تا حالا، روى كاناپه لميده بود و از جايش تكان نمى‏خورد؛ گويى كه به مبل، چسبيده بود. نشسته بود و با صداى تودماغى‏اش تعريف مى‏كرد كه چه طور در سال 1842 سگ هار، او را گاز گرفته است. داستانش كه تمام شد، دوباره آن را از سر گرفت.

زلترسكى جانش به لبش رسيده بود. حاضر بود به هر قيمتى از دست اين مهمان، خلاص شود. مدام به ساعتش نگاه مى‏كرد. يك‏بار گفت سرش درد مى‏كند و از اتاق بيرون رفت و مهمانش را تنها گذاشت؛ امّا اين كار هم هيچ فايده‏اى نداشت. مهمانش اين چيزها به خرجش نمى‏رفت و يك‏ريز درباره سگ هار حرف مى‏زد. زلترسكى، ديگر كاسه صبرش لبريز شد. چه معنايى دارد؟ مردكه نادان مى‏خواهد تا صبح اين جا بنشيند و ورّاجى كند! عجب نفهمى است! خيلى خوب، حالا كه زبان خوش سرش نمى‏شود، مى‏دانم با چه زبانى به او حالى كنم.

پس گفت: راستى مى‏دانيد چرا من از زندگى در بيرون شهر خوشم مى‏آيد؟

ـ «نه» .

ـ چون آدم اين جا مى‏تواند زندگى‏اش را نظم و ترتيب ببخشد. در شهر كه نمى‏شود برنامه منظمى را پيش گرفت. در حالى كه اين جا قضيه كاملاً برعكس است. ساعت هفت صبح از خواب برمى‏خيزيم، ساعت دوازده ظهر ناهار مى‏خوريم ساعت ده شب هم شام مى‏خوريم و ساعت كه زنگ نيمه‏شب را بزند، ديگر توى رخت‏خواب هستيم. من هميشه سر ساعت، دوازده، توى رخت‏خواب هستم. خدا نكند كه من يك شب ديرتر به رخت‏خواب بروم. فرداى آن شب ديگر نمى‏توانم از سردرد از جايم بلند شوم.

ـ جدى مى‏گوييد؟ البته به عادت هم بستگى دارد. مى‏دانيد من در ارتش دوستى داشتم كه در «سريوخوف» با او آشنا شده بودم. عرض كنم كه اين جناب سروان ...

و جناب سرهنگ در حالى كه مدام سكسكه مى‏كرد و زبانش را روى لب‏هايش مى‏كشيد و با انگشت‏هاى كُپلش بازى مى‏كرد، به تعريف داستان دوست سروانش شروع كرد. پاسى از نيمه‏شب گذشته بود و عقربه ساعت به طرف دوازده و نيم در حركت بود؛ امّا سرهنگ، داستانش را ادامه مى‏داد. بدن زلترسكى از عرق، خيس شده بود. با خودش گفت: نه، عين خيالش نيست! مردكه فلان فلان شده! فكر مى‏كند من از داستان‏هايش لذّت مى‏برم. خدايا چه طور مى‏توانم از شرّ اين آدم، خلاص شوم؟

ناگهان توى حرف سرهنگ پريد و گفت: «راستى نمى‏دانيد من چه بايد بكنم؟ گلويم بدجورى درد مى‏كند. رفته بودم دوستى را ببينم كه بچه‏اش ديفترى گرفته بود. گمان مى‏كنم كه من هم گرفته باشم. بله، غلط نكنم من هم ديفترى گرفته‏ام!».

پرگارين با خون‏سردى كامل از توى دماغش گفت: «خوب البته از اين اتفاق‏ها زياد پيش مى‏آيد».

ـ بيمارى خطرناكى است! من زياد به فكر خودم نيستم مى‏ترسم كه ديگران را هم مبتلا كنم. مى‏دانيد كه ديفترى مرض واگيردارى است. جناب سرهنگ خدا كند شما مبتلا نشده باشيد.

ـ من؟ هه هه! به عرض شما برسانم كه بنده مدت‏ها در بيمارستان‏هاى پر از مريض، به سر برده‏ام و هيچ مرضى هم نگرفته‏ام. حالا شما مى‏فرماييد نكند از شما ديفترى گرفته باشم؟ محال است! خاطر جمع باشد من گرگ باران ديده‏ام و از اين مرض‏ها نمى‏گيرم. مى‏دانيد سن آدم كه بالا مى‏رود، جان سختى‏اش هم بيشتر مى‏شود. در هنگ ما پيرمردى بود كه اصلاً فرانسوى بود. عرض كنم كه ...

و پرگارين باز داستان ديگرى را شروع كرد. ساعت زنگ دوازده و نيم را هم نواخت.

زلترسكى با ناله گفت: «ببخشيد حرف شما را قطع مى‏كنم. مى‏خواستم بپرسم كه شما معمولاً ساعت چند مى‏خوابيد؟».

ـ گاهى ساعت دو و گاهى ساعت سه. گاهى هم اصلاً نمى‏خوابم. بخصوص اگر هم‏صحبت خوبى مثل شما داشته باشم. يا موقعى كه پادردم به سراغم مى‏آيد. مثلاً امشب ساعت چهار خواهيم خوابيد چون قبل از شام، يك چرت حسابى زدم. شايد هم امشب اصلاً نخوابيدم. زمان جنگ، مواقعى پيش مى‏آمد كه چند هفته متوالى، پلك روى هم نمى‏گذاشتم. يادم مى‏آيد زمانى نزديك جنگلى اردو زده بوديم ...

ـ معذرت مى‏خواهم؛ امّا من هميشه ساعت دوازده مى‏خوابم. چون ساعت هفت از خواب بيدار مى‏شوم، خواهى نخواهى زود، خواب به سراغم مى‏آيد.

ـ البته حق با شماست. اتفاقاً براى سلامتى بدن هم بهتر است. بله داشتم مى‏گفتم كه ما نزديك جنگل اردو زده بوديم ...

ـ واقعاً عجيب است. حس مى‏كنم بدنم دارد مى‏لرزد، انگار تب دارم. من هميشه قبل از حمله، دچار اين حالت مى‏شوم. از شما چه پنهان، من گاهى دچار حمله‏هاى عصبى عجيبى مى‏شوم. معمولاً حدود ساعت يك بعد از نيمه شب، اين‏جور مى‏شوم. هيچ وقت نشده كه در روز دچار حمله شوم. يكدفعه صدايى توى سرم شروع به وز وز مى‏كند. آن وقت اعصابم به هم مى‏ريزد و هر چه دم دستم بيايد، به اطراف پرتاب مى‏كنم. چه چاقو دستم باشد چه صندلى. هر چه باشد به اين طرف و آن طرف پرت مى‏كنم. الآن تنم شروع به لرزيدن كرد. حمله هميشه بعد از لرز دست مى‏دهد.

ـ اگر اين طور است بايد حتماً پيش پزشك برويد.

ـ رفته‏ام؛ امّا فايده ندارد. خيلى وقت است كه معالجه را ترك كرده‏ام. فقط به دوستان و اطرفيانم هشدار مى‏دهم كه پيش از شروع حمله از دور و بر من دور شوند.

ـ خيلى متأسفم. واقعاً در اين دنيا چه مرض‏هايى كه آدم به آنها دچار نمى‏شود! طاعون، وبا، حصبه و حمله‏هاى عصبى ... سرهنگ به نشانه تأسف سر خود را تكان داد. بعد سكوت برقرار شد. در همين لحظه، فكرى به نظر زلترسكى رسيد. با خود گفت: چه طور است كتابم را برايش بخوانم؟ كتابم بايد همين دور و بر باشد. وقتى بچه مدرسه‏اى بودم اين رمان را نوشتم. شايد الآن به درد بخورد. زلترسكى رشته افكار پرگارين را پاره كرد. مايليد رمانى را كه در نوجوانى نوشته‏ام برايتان بخوانم؟ چيزهايى است كه در اوقات بى‏كارى سرهم كرده‏ام. يك رمان پنج فصلى است.

زلترسكى بدون آن كه منتظر جواب سرهنگ بشود از جايش پريد و از كشو ميز كارش يك كتاب كهنه رنگ و رفته بيرون كشيد. در حالى كه كتابش را ورق مى‏زد با خود فكر كرد: حالا كارى مى‏كنم كه دمش را بگذارد روى كولش و فرار كند. آن قدر مى‏خوانم كه از رو برود. آن وقت شروع به خواندن داستان كرد.

سرهنگ پا رو پا انداخت و با قيافه‏اى جدّى سر جايش نشست. از ظاهر امر پيدا بود كه خيال دارد مدت زيادى با دقت به داستان گوش دهد.

زلترسكى، داستان خود را با توصيف طبيعت شروع كرد. وقتى كه ساعت يك نواخته شد توصيف طبيعت تمام شده بود و حالا نوبت به قلعه‏اى رسيده بود كه قهرمان داستان در آن زندگى مى‏كرد.

پرگارين آهى كشيد و گفت: «كاش من در چنين جايى زندگى مى‏كردم. چه نثر زيبايى داريد. آدم دلش مى‏خواهد ساعت‏ها بنشيند و با جان و دل گوش دهد».

زلترسكى به خود گفت: «عجله نكن سرهنگ! الآن حوصله‏ات سر مى‏رود!».

ساعت يك و نيم هم گذشت و بعد از قلعه، اكنون توصيف قهرمان داستان شروع شده بود. درست ساعت دو بود كه زلترسكى بعد از خواندن چندين صفحه متوالى گفت: «ببخشيد سرهنگ! ديگر نمى‏توانم ادامه بدهم. از نفس افتادم».

ـ مهم نيست. فردا هم روز خداست. فردا تمامش مى‏كنيم. خوب حالا بهتر است قدرى از خودمان صحبت كنيم. داشتم برايتان از اردويى كه در نزديكى جنگل زده بوديم صحبت مى‏كردم كه حرف توى حرف آمد.

زلترسكى كه ديگر از حال رفته بود، خودش را از پشت، روى كاناپه رها كرد و با چشم‏هاى بسته شروع به گوش دادن كرد.

با خود گفت: من كه هر كارى از دستم برمى‏آيد كردم؛ امّا هيچ كدام از كلك‏هايم نگرفت. حالا بايد منتظر باشم كه تا ساعت چهار اين جا بنشيند. خدايا حاضرم هر چه پول دارم بدهم، ولى در عوض، الآن توى رخت‏خواب باشم. آها! اين فكر بكرى است. چه طور است از او بخواهم مقدارى پول به من قرض دهد.

پس توى حرف سرهنگ پريد و گفت: راستى جناب سرهنگ، مى‏بخشيد كه باز حرفتان را قطع كردم. از شما تقاضايى داشتم. مى‏دانيد كه زندگى خارج از شهر چندان هم كم‏خرج نيست و من هم حسابى پرخرجى كرده‏ام و كفگيرم به ته ديگ خورده است. البته اواخر تابستان قرار است پولى به دستم برسد ...

پرگارين گفت: «خوب ... فكر مى‏كنم كه امشب بيش از حد مزاحم شما شدم. اوه، ساعت هم از دو گذشته است!» و به دنبال كلاهش به دور و برش نگاه كرد. پس گفت: «ببخشيد، چى فرموديد؟».

ـ من مى‏خواستم دويست روبل از كسى قرض بگيرم. شما كسى را نمى‏شناسيد كه بتواند اين پول را براى مدت كوتاهى به من قرض دهد؟

ـ من از كجا بشناسم؟ از اين گذشته، الآن وقت خواب شماست. خدا نگهدار. سلام مرا با خانواده‏تان برسانيد.

بعد كلاهش را برداشت و به طرف در رفت.

زلترسكى با لحنى فاتحانه گفت: «حالا تشريف داشته باشيد؟ مى‏خواستم از شما خواهش كنم ... چون از الطاف جناب‏عالى مطلع بودم ... اميدوار بودم كه ...».

ـ باشد براى فردا. فعلاً بايد به خانه بروم. زنم تنهاست. به پيش! حتماً زنم تا حالا حسابى نگران شده است. خداحافظ دوست عزيز. برويد بخوابيد! اميدوارم خواب‏هاى خوش ببينيد.

پرگارين، با عجله با زلترسكى دست داد. كلاهش را به سرش گذاشت و بيرون رفت.