مجلات >حديث زندگى>شماره 22

براى آنان كه گريه كردند

مارتين دِيْل

مترجم: حسن مراغه‏اى

به آواى فلوتى كه مى‏نوازد به آرامى، در آرامش، گوش كن.

گوش كن و تصوّر كن آسايش زندگى يك عاشق را كه براى اوّلين‏بار، در زندگى‏اش درك مى‏كند.

در سرزمين صلح و صفا

با من بيا ... بيا به سرزمينى كه هر روز، روحتان را به گرمى در آغوش مى‏كشد.

سرزمينى كه با شبنم صبحگاهى بوسيده مى‏شود و نهرهاى پرجوش و خروش كه موج‏هاى كوچكش با انگشت خداوند، حركت داده مى‏شود. چشمانتان را ببنديد و سكوت را گوش دهيد:

صداى چشمه جوشان ... صداى خش‏خش برگ‏ها ... گريه عقاب و ضرب آهنگ ملايم يك طبل آن‏گاه كه خورشيد، شب را مى‏پوشد و با آن، وداع مى‏كند. مردان جوان، از خواب بلند مى‏شوند تا به صبح تازه، سلام كنند.

بزرگ‏ترها به آنها مى‏پيوندند ... امروز آنها ياد مى‏گيرند كه چگونه شكار كنند ... و ياد مى‏گيرند كه چگونه خود را نجات دهند.

آنها ماهرتر مى‏شوند و ياد مى‏گيرند با هم زندگى كردن را در سرزمينى كه آنها آن را «خانه» مى‏نامند.

امروز، وقت آن نيست كه تنها به فكر شكار و جان و بقاى خود باشيم؛ بايد آموخت از گرگ، شجاعت؛ از عقاب، تيزبينى.

احساس كن آن را و لذت حضور آنها را درياب .

چشمانتان را ببنديد و نوازش دل‏انگيز باد را احساس كنيد ... احساس كنيد حضور گرگ را، عقاب را، باز را.

آن‏گاه كه به اردوگاه نظر مى‏افكنيم، بچه‏هايى را مى‏بينيم كه شاد و خندان، مشغول بازى هستند.

مادران، مشغول كار هستند و جوان‏ترها در كنارشان.

لبخند شيرين مادران را مى‏بينى كه با لذّت و شادى، كودكانشان را در ميان چمن‏زارها تماشا مى‏كنند.

چون يادبودها در دفتر خاطرات، ثبت مى‏شوند تا هميشه در خاطره‏ها زنده بمانند؛ تا حقيقت و راستى به نسل‏هاى آينده منتقل شود. اين است گذشته‏شان ... اين است حالشان ... و آينده‏شان، كه از نسلى به نسلى ديگر منتقل مى‏شود.

زندگى، حق آنهاست؛ با تمامى حادثه‏هايش، با عشق و هيجان‏هايش، با خنده‏هايش و با قناعت‏هايش.

آنها نيز از خنكاى فرح‏بخش نسيم بهارى، لذت مى‏برند ... و نوازش پرتوهاى خورشيد را بر پوست بدنشان احساس مى‏كنند.

هر چند در زندگى، در صلح و آرامش كامل نيستند، ولى با اين همه، خانه‏شان است.

حتى اگر دقيق‏تر بنگريم، مى‏بينيم كه درد و بيمارى نيز در كمين آنهاست.

آنها نيز عاشق مى‏شوند، مريض مى‏شوند، با درد و ضعف و سستى مى‏جنگند و براى بهبودى تلاش مى‏كنند.

آنها نيز درست مثل من و شما در بستر مرگ مى‏خوابند و چون مرگ سراغ آنها مى‏آيد، به سوگ مى‏نشينند.

آنها همين طور بودند و هستند و خواهند بود، درست مثل بقيه؛ ولى با وجود اين، برخلاف بقيه با آنها رفتار مى‏شود.

بيگانگان به سرزمين مادرى‏شان هجوم آورده‏اند و خانه و قبيله‏شان و عزّت و شأنشان را غارت كرده‏اند. آنها دست به هر كارى زده‏اند؛ آنها دست به هر جنايتى زده‏اند.

بنشين و ببين ... گريه‏هايشان را، آه و ناله‏هايشان را ... و حتى گريه‏هاى جنايتكاران را.

هر آنچه خواستند با تكيه بر قدرتشان انجام دادند، و هيچ كارى براى خاتمه دادن به اين وحشيگرى‏ها انجام ندادند.

متّنفر نيستم؛ ولى هميشه زندگى را آن‏گونه كه بايد باشد به خاطر خواهم آورد ... به ياد خواهم آورد آواى سكوت را ... .

صداى چشمه پر آب را ... صداى خش‏خش برگ‏ها را ... گريه عقاب را ... ضربه آرام و ملايم طبل را.

و من گوش خواهم داد. گوش خواهم داد به آواى خلوتى كه به آرامى و شورانگيز، در آرامش مى‏نوازد.

براى آنان كه گريه كردند.