مجلات >حديث زندگى>شماره 22

سام هميل(SAM HAMILL)

ترجمه: فريده حسن‏زاده (مصطفوى)

سام هميل به سال 1943 به دنيا آمد و در جنگ جهانى دوم، پدر و مادرش را از دست داد. بعد از اتمامِ مأموريت، خود در تفنگدارانِ دريايىِ امريكا وارد كالج L.A.vallos و دانشگاه كاليفرنيا، سانتا باربارا شد؛ جايى كه جايزه بهترين سردبير را از آنِ خود كرد. در سال 1972 مؤسسه انتشاراتى كوپر كانيون را تأسيس كرد كه تا اين زمان، مديريت هنرىِ آن را به عهده دارد.

سام هميل، مدت 15 سال در زندان، مشغول آموزش بود و از اين رهگذر، با مشكلات قشر محروم جامعه، از جمله زنان و كودكانِ تباه شده، آشنايى عميقى يافت. او سال‏ها براى روزنامه‏ها و نشرياتِ هفتگى قلم زد كتاب‏هاى زيادى نقد كرد كتاب‏هاى شعر زيادى ويرايش كرد، از جمله آثار توماس‏مگ‏گراس و كنت‏ركس‏روست. مدت 9 سال، رياستِ كنفرانسِ نويسندگانِ PortTowsendرا به عهده داشته است.

سام هميل در ژانويه 2003، از سوىِ همسرِ پرزيدنت بوش، رياست جمهورى امريكا براى شركت در شب شعر، به كاخ سفيد دعوت شد؛ امّا رسماً اعلام كرد در صورتِ حضور، مخالفتِ آشكار و صريحِ خود را با دخالت‏هاى امريكا در امور داخلى كشورهاى ديگر و نيز جنگ با عراق، ابراز خواهد كرد. همين امر، باعث شد تا همسرِ بوش، از دعوت خود انصراف دهد و برنامه شعرخوانى در كاخ سفيد را لغو كند. بعد از اين ماجرا، سام هميل، اقدام به تأسيسِ انجمنِ شاعرانِ ضد جنگ كرد و سايتى براىِ ارائه آثار شاعرانى كه مخالفِ سياستِ خارجىِ ددمنشانه امريكايند، به راه انداخت. در اين سايتِ، بيش از دوهزار شاعر، آثار خود را ارائه داده‏اند.

سام هميل، چهارده كتاب شعر منتشر كرده، به علاوه دو جلد كتاب شامل مقالات ادبى و كتب متعدد از ترجمه شاعران كلاسيك چينى، ژاپنى، يونانى و استونى.

كتاب‏هاى شعر سام هميل، مهم‏ترين جوايز ادبى ايالات متحده امريكا را نصيب خود كرده‏اند. در مصاحبه‏اى كه با سام هميل داشته‏ام، او در جواب اين سؤال كه احساس شما راجع به تراژدى يازده سپتامبر چيست و چه فكر مى‏كنيد، درباره تقسيم‏بندى ادبياتِ امريكا به قبل و بعد از اين تاريخ، مى‏گويد: «اين نوع تقسيم‏بندى، من درآوردى و تا حدى ناشيانه است. اين تاريخى است كه دولتِ قانونىِ سالوادرآلنده در شيلى هم سرنگون شد و تا آن جا كه به ياد آورم، قضيه به سال 1972 مربوط مى‏شود: يازده سپتامبر 1972. اگر قرار به نوعى تقسيم‏بندى باشد، بايد آن را به قبل و بعد از سقوط آزادى در امريكا ربط دهيم و اين، در صورتى است كه بوش دوباره انتخاب شود؛ زيرا او به بهانه حمله القاعده به امريكا، بيرون مرزهاى كشورمان كشت و كشتار به راه انداخته و در داخل هم آزادى‏هاى اساسى را سلب كرده است».

به عقيده وى، شعر خوب شعرى‏ست كه ما را عميقاً با دنيا پيوند دهد، خواه موضوع آن جنگ باشد، خواه شاخه‏اى گل. از نظر سام هميل، شاعرى كه بتواند از شرايط برادران و خواهرانش در كشور خود يا آن سوى مرزها غافل بماند، و مسائل و مشكلاتِ آنها را بى‏ربط به عالَمِ خود و كلمات احساس كند، شاعر بى‏ربطى است.

سام هميل در جواب اين سؤال كه چگونه نيمه گمشده‏اش يعنى شعر را يافت مى‏گويد: «من در جنگ جهانى دوم، مادرم را از دست دادم. وقتى پدرم از جنگ بازگشت، مرا تنها و غمزده يافت. او مردى بى‏سواد بود و براى يك كارناوال، آشپزى مى‏كرد. او مرا به خانواده‏اى در شهر يوتا سپرد و به آنها گفت آرزو دارد كه من خواندن و نوشتن بياموزم و اگر مرا نزد خود نگه دارد، من بى‏سواد خواهم ماند. آن خانواده، براى من اشعار شاعران رمانتيك را خواند».

سام هميل معتقد است كه ترس از مرگ، در مقابل ترس از مرگِ تدريجىِ آزادى، آزادگى و انسانيت، هيچ است. براى او رشد ديكتاتورى در سرزمينش و زياد شدن فاصله ميان ثروتمندان و تهى‏دستان، بسى موحش‏تر از مرگ است.

عشق من، امريكا

فاشيست در كاخ سفيد نمى‏تواند بشنود،

نمى‏تواند ببيند مصائبى را كه آفريده است،

صدام ظالم نيز.

همه سزارهاى خودكامه، امپراتورى‏هاى پليدِ خود را

بر خون بنا كرده‏اند و دژهاشان را برشن.

امّا امپراتورى‏ها فرو مى‏ريزند، همچنان كه مصائب، تداوم مى‏يابند

فاشيست‏ها ظهور و سقوط مى‏كنند و شاعران، حكايتِ آنها را باز مى‏گويند.

در امريكا، شاعر جديدى براى دربار انتخاب شده است

سزارا، عاشقِ دلقك‏ها، عاشق دلمشغولى‏هاى حقيرند؛

امّا شاعر بغدادى به زيستن در تبعيد ادامه مى‏دهد،

در پاريس، و بيست سال است كه دور از وطن مى‏زيد

دور از مادر و آواز سر مى‏دهد:

«بغداد، عشق من!».

و صدايش هرگز نمى‏لرزد. حتى از تفاله حقيقت نيز نيرو مى‏گيرد.

يك روز بى‏گمان، او باز خواهد گشت به وطن، و شيرينىِ ترانه او،

زيباتر از سكوتِ، مرارها خواهد كرد در ميانِ بازوانش؛

زيرا من آن جا در «بغداد، عشق من»، به او خواهم پيوست، زيرا شاعران و مردم، يك روحند در دو بدن زيرا فاشيست‏ها عمرِ نوح ندارند.

صلاح‏الهمدانى، نامِ تو و ترانه است

وردِ لب‏هاى من است.

حقيقتى است اين كه خون، همچون نفت جارى مى‏شود و همچون نفت مى‏سوزاند،

و اين كودكان‏اند كه قربانى مى‏شوند؛

قربانىِ ديكتاتورِ تو و ديكتاتورِ من.

همه سزارها ديوانه زر و زورند.

امپراتورىِ همه آنها سقوط مى‏كند.

صلاح‏الهمدانى، نام تو را مى‏خوانم

و بوسه مى‏زنم بر پيشانى‏ات در Plazza Duomo زيرا مردگان در امريكا بى‏نام و نشان‏اند،

و مردگان در بغداد، و مردگان در كابل. مردگان،

مردگان و ميرندگان، و آنها كه به ظاهر زنده مانده‏اند.

شب‏هاى ايتاليايىِ ما پر از شعر و عشق است،

ما جز ترانه‏هامان چيزى نداريم براى مقاومت

در برابر تاج و تختِ سزار و اشتهاىِ بى‏پايانِ او به كشت و كشتار.

سردمداران بايد عليه جنگ بجنگند؛

امّا همواره بى‏گناهان را به كشتنِ بى‏گناهان برمى‏انگيزند،

و مغز آنها را از دروغ مى‏آكنند. فاشيست در كاخ سفيد بيشترِ شب‏ها راحت مى‏خوابد،

نگهبان‏ها بيدار بر درها.

صدام راحت مى‏خوابد زيرِ سايه فاشيست

گاه در قصر خودش در عراق،

گاه در قلعه يا غار و گاه در زندان.

شاعرِ دربار هم آسوده مى‏خوابد.

صلاح‏الهمدانى، چه مى‏توانيم به آنها بگوييم؟

چگونه مى‏توانيم خوابِ اين غول‏ها را برآشوبيم؟

ايتاليا كشورى است از دنياى ما

و كشورِ ما، سرزمينى كه سزارهاى و انقلاب آنها ناتوانند از دريافتنش.

صلاح‏الهمدانى، سلام بر تو.

با ناميدنِ تو، همه بى‏نام و نشان‏ها را خطاب مى‏كنم.

و هم‏آواز با تو مى‏خوانم

باشد تا همه ما روزى به وطن بازگرديم.

اورشليم را نديده‏ام!

من، اورشليم را نديده‏ام؛

امّا شرلى در اشعارش از بمب‏ها بسيار سخن مى‏گويد

مرا خدايى نيست؛ امّا كودكان را ديده‏ام

دعا كنان براى پايانِ جنگِ.

آنها به درگاهِ خدايانِ گوناگون دعا مى‏كنند. اخبار، مثل هميشه همان اخبار قديمى است، تكرارى

همچون عادتى بد، تنباكويى ارزان و يا دروغى پيش‏پا افتاده.

كودكان، مرگ‏هاى بسيار ديده‏اند

مرگ براى آنها ديگر معنايى ندارد.

آنها در صفِ نان مى‏ايستند

آنها در صفِ آب مى‏ايستند

چشمانشان، مهتاب‏هايى‏تاريك‏اند؛

باز تابنده خلاء.

بارها آنها را ديده‏ايم. به زودى رئيس‏جمهورى سخن خواهد گفت.

چيزهايى درباره بمب‏ها، آزادى و حقوق بشر.

تلويزيون را خاموش خواهم كرد. مثل هميشه؛

زيرا تاب نمى‏آورم تماشاىِ گورهاى دسته‏جمعى را

كه مثل قارچ در چشمان او مى‏رويد.