| مجلات >حديث زندگى>شماره 22 |
فاطمه عسگرى
كيومرث صابرى، خالق شخصيت «گلآقا» و نويسنده ستون «دو كلمه حرف حساب» در روزنامه اطلاعات، بىشك، پديده خاص طنزنويسى ايران است. او در هفتم شهريور ماه 1320 در «صومعهسرا» متولد شد. طنزنويسى را از سال 1340 با هفتهنامه «توفيق» آغاز كرد و سالها علاوه بر نوشتن مطالب و اشعار طنز، معاونت سردبيرى هفتهنامه «توفيق» را برعهده داشت.
صابرى، شخصيت «گلآقا» را در دىماه 1363 خلق كرد و ستون طنزى با عنوان «دو كلمه حرف حساب» را در روزنامه «اطلاعات» پايهگذارى كرد.
گلآقا، در ميان مردم، محبوبيت بسيار كسب كرد و طنز سالم، شيرين و توأم با تعهّد و عفّت كلام گلآقا، به خانهها راه يافت.
شخصيت گلآقا ـ كه به تدريج به شخصيت خود صابرى نزديك شد ـ از يكسو تصوير سياستمدارى پيچيده و كنجكاو و جستجوگر است(1) و از سوى ديگر، موجودى عامى و ساده و ابتدايى كه دهانش از حيرت اوضاع روزگار، باز مانده است. حاصل اين دوگانگىِ مفيد و مؤثر، نثرى است سهل و ممتنع، گاه نيشدار و ضربه زننده و تنبيهكننده و گاه عميق، پر معنا، چند پهلو و هشدار دهنده.
كيومرث صابرى نويسندهاى تواناست. او توانايىهاى فراوانى در معمارى طنز ژورناليستى (مطبوعاتى) دارد. او چه در قلمرو طنز و چه در قالب جِدّ، خوب مىنويسد. قلمى چند كاركردى دارد و در آنِ واحد مىتواند از چند شيوه گوناگون و متضاد نثر فارسى استفاده كند. شعر نو را خوب شناخته و چندينبار به جدّ از آن بهره جسته است. از ايجاز، بهره مىگيرد، بىآنكه اخلالى در نثرش ايجاد شود. او نثر احساسى را نيز به خوبى به كار مىگيرد و در تقليد نثر و شعر ديگران نيز پرمايه است.
شيوههايى كه صابرى در نوشتههاى «دو كلمه حرف حساب» (عمدتاً در روزنامه اطلاعات) به كار برده است در دستهبندى زير قابل ذكرند:
1 . نفى بديهيات: صابرى در نوشتههاى خود چنان مىنمايد كه امور بديهى اجتماعى و سياسى را نمىداند. مانند انسانى عالم كه خود را به نادانى زده، به موضوع نگاه مىكند و بديهياتى نظير كليشههاى روزمره و قواعد شناخته شده را چنان باز مىگويد كه گويا آنها را نمىشناسد. اينك نمونهاى از آن:
چه ببارد، چه نبارد!
من تا امروز خيال مىكردم اينكه مىگويند «باران نعمت»، براى وقتى است كه باران ببارد؛ امّا «مش رجب» بنده را از اشتباه درآورد و گفت: باران، نعمت است، چه ببارد، چه نبارد!
از او پرسيدم: چه طور؟
جواب داد كه: «پارسال، توى همين ماه، يكبار قيمت هندوانه و چند قلم محصولات ديگر گران شد. پرس و جو كه كردم، گفتند: باران، كم باريده، محصول كم شده، قيمتها رفته بالا. امسال هم، توى همين ماه، يكباره، قيمت هندوانه و چند قلم محصولات ديگر گران شد. پرسوجو كه كردم، گفتند: باران زياد باريده، محصول كم شده، قيمتها رفته بالا!».
گفتم: مشدى! در بعضى جاها هم كه امسال كم باريد و پارسال زياد باريد، باز وضع همينجورى بود.
گفت: پدرآمرزيده، من هم دارم همين را مىگويم ديگر ... باران، چه ببارد چه نبارد، نعمت است. به مناطق كشاورزى هم ربطى ندارد ... دست كشاورزان را هم چيزى نمىگيرد!
گفتم: به مناطق كشاورزى هم ربطى ندارد ... پس به كجاها ربطى دارد؟
گفت: به ميدان» و همان دور و برها ...
گفتم: صحيح!
چه كار كنم ديگر ... بنده وقتى با اينجور حرفها روبهرو مىشوم، فقط بلدم بگويم: صحيح ... حالا شما هر چه بلديد و دلتان مىخواهد بگوييد!
2 . قضيهسازى: گلآقا از طريق به كارگيرى ذهن خواننده و درگير كردن او در صغرا و كبراى مسائل اجتماعى، فرد را درگير و ذهن او را فعال مىكند.(2) نمونهاى از آن:
اگر قرار باشد انسان در چهار فصل سال براى يك كپسول گاز، چند چهارراه را دنبال ماشين گاز بدود ـ كه فعلاً چنين قرارى هم هست! ـ پس ديگر چه لزومى دارد كه اين همه شركتهاى رنگارنگ ايران گاز و بوتانگاز و پرسىگاز و زهرمار گاز، توزيع را عهدهدار باشند؟
يكباره كار توزيع گاز را به سازمان تربيت بدنى و فدراسيون دو و ميدانى محوّل كنند كه اگر مردم پس از آن همه دويدن، به تنگىنفس افتادند ـ كه معمولاً هم مىافتند ـ و به ماشين گاز نرسيدند ـ كه معمولاً هم نمىرسند، اقلاً ركوردشان در جايى ثبت بشود.(3)
3 . پراكندهنويسى و حاشيهروى: وقتى قرار است چيزى گفته شود و در عين حال گفته نشود، صابرى از حاشيهروى استفاده مىكند. نمونهاى از آن:
مدتها بود كه مىخواستم درباره ضربالمثل معروف «زمستان رفت و روسياهى به زُغال ماند» از محققان و دانشمندان و اديبان سؤالى بكنم، ولى مردّد بودم. علت ترديد، اين بود كه نمىدانستم آيا طرح چنين سؤالى در فصل زمستان، درست هست يا نه؟
اين بود كه تصميم گرفتم سؤالم را بگذارم براى وقتى كه زمستان برود.
امّا با اين «جبهه هواى سرد»، كه قايمموشك بازى درآورده، احتمال مىدهم كه تابستان بيايد و زمستان نرود! اين است كه گفتم: هرچه باداباد!
البته قبل از اين موضوع، تصميم داشتم يك «سفرنامه» مختصر هم بنويسم. چون جاى شما خالى، در آن هفته يك روز، فرصت دست داد و صبح به قصد سفر به يكى از شهرستانها رفتم و عصر برگشتم. آنقدر ديدنى بود كه اگر سفرنامهام را بنويسم، چيزى مىشود به قُطر سفرنامه ابنبطوطه اندلسى، شايد هم بيشتر! چه ديدم؟ جاى شما خالى. جاده ديدم مثل كف دست و قنارىهاى فراوان روى سيم تلگراف كه چهچهه مىزدند و گلآقا را مسرور مىكردند.
راستى چه عرض مىكردم؟ بله ... عرض مىكردم درباره ضربالمثل «زمستان رفت ...»، منتها حرف سفر پيش آمد و از مسير اصلى منحرف شديم. لابد سؤال مىفرماييد كه چهطور از مسير اصلى منحرف شديم. عرض به حضورتان: راننده، همينطور داشت درباره فوايد نفت و منافع گازوئيل داد سخن مىداد. نمىدانم چهطور شد كه از مسير اصلى، منحرف شد به طرف شانه خاكى.
راستى اصل مطلب چه بود؟ ... بله، اصل مطلب درباره همان ضربالمثل بود و سؤالى كه مىخواستم از محققان و دانشمندان و اديبان بكنم. سؤالى كه سالهاست فكر بنده را به خود مشغول داشته، درباره املاى اين كلمه «زغال» است. يعنى بعد از اين همه عمر، بالاخره نفهميدم زغال درست است يا ذغال؟!
4 . استفاده از گفتگو: گاه حرفهاى صابرى از زبان شخصيتهايى مانند: شاغلام، مشرجب و ... بيان مىشود. بدين ترتيب، ديالوگ شدن نوشته، آن را جذابتر مىكند.
اينك نمونهاى از آن:
با «مشرجب» و «غضنفر» نشسته بوديم، گل مىگفتيم و گل مىشنفتيم كه «شاغلام» وارد شد و گفت: چهطور اين شب جمعهاى برويم فاتحهاى بخوانيم و ...
امّا هنوز حرفش تمام نشده بود كه چشمتان روز بد نبيند، «مشرجب» عين برج زهرمار، سرش داد كشيد كه:
مرد حسابى، انگار تنت مىخارد؟
«شاغلام»، كه هم آدم صاف و سادهاى است، هم بىشيلهپيله هم از مرحله پرت است، هم معمولاً يك هفته از اخبار عقب است، هم دل و زهره درست و حسابى ندارد ...همينجور، هاج و واج به «مشرجب» نگاه كرد و نطقش خشكيد!
«غضنفر»، كه ديد اين بيچاره دارد از ترس، قالب تهى مىكند، با ملايمت گفت:
شاغلام جان! همين يك ساعت پيش داشتم داستان ضرب و شتم آن نُه نفر را برايت تعريف مىكردم ... «شاغلام» با همان سادگى هميشگىاش گفت: اى آقا ... ما چه ربطى به آنها بوديم؟ ... آنها نُه نفر بودند، ما چهار نفريم ... لابد اول مىشمرند ...
امّا مشرجب وسط حرفش از جا در رفت و سرش داد كشيد كه: پدرآمرزيده، كجاى كارى؟ ... اول مىزنند، بعد مىشمرند ...
... بيچاره «شاغلام»! از ترس حرفهاى مشرجب، دمش را روى كولش گذاشت و رفت كه رفت ... زهرهاش نتركيده باشد خوب است!
5 . شخصيتپردازى تيپيك: شخصيتهاى: «گلآقا»، «مشرجب»، «شاغلام» امكان طرح مسائل مختلف از زواياى مختلف را به صابرى مىدهند. بخصوص وى مىتواند هر مسئلهاى را از زاويهاى خاص، طرح و از اين طريق، حوزه برخورد خود را وسيعتر كند. نمونهاى از آن:
دير زدم، ولى خوب زدم!
همه خوانندگان مىدانند كه اين «مشرجب» خودش كسى نبود: نه شهرتى داشت، نه نام و آوازهاى داشت، نه كسى خود او را مىشناخت و نه خود او دست چپ و راستش را مىشناخت ...
اوّلينبار، خودم او را معرفى كردم، خودم اسمش را سر زبانها انداختم ... خلاصه اين «مشرجب» را من مشرجب كردم. بله، همه اين كارها را خودم كردم و از قديم هم گفتهاند كه «خود كرده را تدبير نيست» و راست گفته باشند! حالا كه اين مشرجب براى خودش كسى شده، چنان حق و حقوقى براى خودش قايل است كه مسلمان نشنود، كافر نبيند. هر چه مىگويم «پيكان گرفتن، حساب و كتاب دارد، شرط و شروط دارد، ضابطه دارد ...»، به خرجش نمىرود.
مىگويد: پس پاداش اين همه خدمت من چه مىشود؟
وقتى مىبيند آبى از بنده گرم نمىشود، قيافه عبوس مىگيرد و مىگويد: مرا آوردهاى سرپرست روابط عمومى خودت كردهاى كه چه بشود؟
بى انصاف، روابط عمومى «گلآقا» را «پست و مقام» مىداند! و خانه مصادرهاى كه هيچ، استخر و چمن هم مىخواهد.
اينها را كه عرض كردم، همه «مقدمه» بود؛ مقدمه از براى اينكه بگويم اگر ديروز زدم توى گوش مشرجب، بدانيد كه حقش بوده! چون ديروز همين كه چشمش به من افتاد، صدايش را بلند كرد كه: «اين شغل بنده، خيلى حساس است ...». نگذاشتم حرفش تمام شود. با يك كشيده آبدار، قصه را تمام كردم.
6 . حاشيهنويسى: صابرى از طريق انتخاب خبرهاى مطبوعاتى و حاشيهنويسى پيرامون آنها ضمن رفع تكليف از خود و انداختن مسئوليت طرح موضوع به عهده خبر مذكور، توانسته به طرح بسيارى از موضوعات بپردازد.
«برنامههاى شهردارى تهران براى جشنهاى دهه فجر اعلام شد و سرپرست شهردارى تهران اعلام كرد كه در روز دوازده بهمن از كليه ايستگاههاى آتشنشانى تهران «آژير شادى!» پخش مىشود. به نقل از جرايد.
بحث در پيرامون انواع اصوات، كه «آژير شادى!» هم جزو آن است، از مباحث شيرينى است كه علىالقاعده كسانى از عهده آن به خوبى برمىآيند كه در امور ذوقى و فنون زيبا شناسى و علوم سمعى و بصرى و هنر موسيقى، صاحب ذوق و بصيرت و سليقه و صلاحيت باشند؛ نه ما كه از حيث ذوقيات تا حدود نسبتاً قابلقبولى عقب افتاده هستيم!
از باب مَثَل عرض مىكنيم: تصورش را بفرماييد كه يك روز داريم براى خودمان مثل شاخشمشاد از پيادهرو رد مىشويم كه ناگهان يك نفر يقه ما را محكم بچسبد و خيلى قرص و قايم بپرسد كه: «برادرْ گلآقا، شهردار مىشوى؟»، حال اگر از شنيدن اين حرف، مثل درختان خيابانهاى تهران، خشكمان نزند، چه بسا براى حفظ مقام «گلآقايىِ» خودمان هم شده پاسخ بدهيم: نخير ...! ما اهل پستهاى كليدى نبوده و نيستيم؛ بويژه همين پست شهردارى كه فعلاً تمام ارباب ذوق و سليقه در آنجا جمعاند.
البته لازم است خدمت برادران صاحب ذوق مستقر در شهردارى عرض كنيم آژير شادى را كه مىنوازند احتياطاً طورى بنوازند كه صورت «غنا» پيدا نكند!
7 . سؤال و جواب: ديالكتيك پرسش و پاسخ كه معمولا به صورت طرح سؤالات اساسى و دادن پاسخهاى نامربوط صورت مىگيرد، به ذكر حاشيهاى مسائل مىپردازد. نمونهاى از آن:
ـ الو گلآقا؟
ـ جان گلآقا!
ـ ... اى بابا، اينكه باز قطع شد!
ـ حوصله داشته باش، يواش يواش وصل مىشود ... يعنى تا حالا برقتان قطع نشده؟
ـ اى آقا، برق كه به عقل خودم هم مىرسيد ... بنده اين روابط ايران و فرانسه را عرض مىكنم!
ـ شما عرض خودت را بكن، من كار خودم را مىكنم!
ـ يعنى چه كار مىكنى؟
ـ حرف حساب مىزنم!
ـ صحيح!
8 . شعر: صابرى در كنار نثر از شعر نيز در كارهايش بهره برده است.
مدتى در كار ما تأخير شد
مدعى در غيبت ما شير شد
«كاين منم طاووس علّيين شده»
با گلآقا لج شده، همچين شده!
با دوتا جمله سبيلش سوختيم
نطق او بسته دهانش دوختيم!
لاجرم در ما معايب يافته
آسمان با ريسمان در بافته
كرده قاطى معنى دوغ و دوشاب
حملهور گرديده بر «حرف حساب»
اين ندانسته كه اينجاييم ما
در همه حالى «گلآقا»ييم ما
«چشم باز و گوش باز و اين عمى»
ادعا از او قضاوت با شما!
9 . گفتگوى تلفنى: گاهى اوقات، صابرى براى گفتههاى سابق خود و يا در هنگامى كه مىخواهد ديدگاهى را از زبان مردم عنوان كند از گفتگوى تلفنى استفاده مىكند.
ـ الو، سلام، صبح به خير!
ـ عوضى گرفتهاى پدر جان، اينجا «دو كلمه حرف حساب» است. «سلام صبح به خير»، توى راديوست!
ـ مىدانم گلآقا جان.
ـ عجب ... مىدانى و مىگويى سلام صبح به خير!
ـ اول صبحى تلفن كردهام، سلام نگويم، صبح به خير نگويم؟
ـ كه اينطور ... پس عليكالسلام، صبح شما هم به خير. فرمايش؟
ـ عرض به حضور شما، بنده اينجور فهميدم كه شما از دست اين «مشرجب» خيلى دلخورى.
ـ آى قربانِ دهنت ... دلم از دست او درياى خون است!
ـ پس چرا ردش نمىكنى؟
ـ چه جورى؟
ـ بفرستش گزينش.
ـ گزينش رفته. عيب و ايرادى نداشته، قبول شده ...
ـ كدام گزينش رفته؟
همين گزينش خودمان.
ـ كارِ گزينش شما نيست ... بفرستش گزينش كنكور سراسرى، همچين عيب و ايراد بگيرند، همچين مردودش كنند كه خودش كيف كند!
صحيح ...!
10 . استفاده از واژههاى نابههنجار: استفاده از تركيبات مغشوش عربى و تركيبات انگليسى (سمينار، كميسيون و ...) و اينك نمونهاى از آن:
ـ الو مشرجب؟
ـ مشرجب نيست پدر جان، من گلآقا هستم.
ـ عجب ... آنجا چه خبر است؟ يك روز شما نيستى، يك روز مشرجب نيست ...
ـ حالا شما امرتان را بفرما.
ـ عرض بنده اين بود كه حضرتعالى، اين چند روز كجا بودى؟
ـ «سمينار» تشكيل داده بودم پدر جان.
ـ با كى؟
ـ با خودم.
ـ صحيح ... سمينار يك نفره تشكيل داده بودى؟
ـ مگر عيبى دارد؟
ـ عيبى كه ندارد! حالا چه سمينارى تشكيل داده بودى؟
ـ سمينار «حرف»!
ـ منظور همان «سمينار شعار» است؟
ـ زبانت را گاز بگير پدر جان. خيال كردى با چه كسى طرفى؟
ـ معذرت مىخواهم، حالا اين سمينار جنابعالى دستاورى هم داشت؟
ـ البته كه داشت. در سمينار تصميم گرفته شد كه رسانههاى گروهى از «صنعت حرف» حمايت كند. هر كسى حرفهاى خوبخوب زد، تشويقش كنند كه مسائل حل شود.
با «حرف» حل شود؟
ـ پس چى؟ با شعار حل شود؟!
11 . بازى با واژهها: گلآقا گاه به بازى با واژهها نيز مىپردازد، براى مثال بحث «بخش بخصوصى» و مواردى از اين دست.
گلآقاى عزيز!
بنده يك طفل خردسالى دارم كه خيلى باهوش است! با اينكه كودكستان هم نمىرود، ولى به حروف الفبا علاقه دارد. بنده از اين اسباببازىها، كه حروفى هستند، برايش خريدهام با آنها بازى مىكند. منتها هر حرفى را كه بگوييم، او مىرود دنبال «نون». چندبار نامه نوشتم به روزنامه، ولى جوابى ندادند. لطفاً راهنمايى بفرماييد كه چه كنم؟
پدر طفل خردسال
ـ بنده با مسئول صفحه «جوانههاى انديشه» روزنامه تماس گرفتم. گفت اگر دنبال «نون!» مىرود كه خيلى خوب است! بزرگ كه شد، مىرود دنبال بخش خصوصى و اينجور چيزها! خلاصه، آينده خوبى دارد. دست به تركيبش نزنيد.
*
گلآقا علاوه بر موارد فوق، از شيوههاى ديگرى استفاده كرده است. گاه در تركيبى از نوشتههاى گوناگون، گاه با دادن حكمى از سوى گلآقا به شاغلام يا مشرجب، چاپ مجدّد مطالب، مباحثه، اعلام مسابقات شبيه مسابقات تلويزيونى يا طرح سؤالاتى شبيه آزمون سراسرى، مسئله خود را عنوان مىكند. استفاده از اين روشها در مجموع، كار را متنوع و جذاب مىكند و باعث افزايش سطح تماس مطالب با خوانندگان مىشود.
كيومرث صابرى در زمره نخبگان قلم است؛ قدر قلمش را مىداند و آن را فراتر از ادبيات دنبال مىكند. او از معدود نويسندگان ايرانى است كه موفق شده در كار روزنامهنگارى، به ابتذال و سطحىنگرى دچار نشود. او در لابهلاى تنشها و ناآرامىهاى زمانه توانسته به دركى نو، پويا و متفاوت با ديگران دست يابد. او سرانجام در سن 63 سالگى در تاريخ يازدهم ارديبهشت 1383 با به يادگار گذاشتن آثارى ماندگار به ديار باقى شتافت.
روحش قرين رحمت!
1 . كيومرث صابرى، در عرصه سياست، سالها در سِمت معاون وزير يا مشاور رئيسجمهور در جمهورى اسلامى ايران، خدمت كرد. (بخش علمى)
2 . جوانههاى انديشه، عنوان صفحه ثابتى در روزنامه اطلاعات آن روزهاست، كه در آن، آثار نوقلمان منتشر مىشد. (بخش علمى)
دگرخند، موسوى گرمارودى، تهران: مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1380 .
كاوشى در طنز ايران، سيد ابراهيم نبوى، تهران: جامعه ايرانيان، 1378، ج1، صفحات 275 و 278 و 279 و 280 و 281 و 282 و 283 و 273 .
گزيده دو كلمه حرف حساب، كيومرث صابرى، تهران: سروش، دوم، 1370، صفحات 62 و 17 و 20 و 59 و 32 و 355 و 121 و 344 و 92 و 28 و 112 .