| مجلات >حديث زندگى>شماره 22 |
كابوس
جيغ
صاعقه
تبخال
يك آسمان پرنده بىبال
نزديك قاب پنجره
ديوان
فال
يك جفت چشم
چشم
وليكن لال
لبخند
خنده
قهقهه
امّا كال
اينهاست هديههاى قشنگى كه كردهاى
تقديم دستهاى دلم
هر سال.
سارا امينى
مانده روى دستهاى ابر، يك جسد
او براى خود چه قدر غصه مىخورد
هر چه او فرار مىكند به آسمان
دست پير ابر، بر زمينش آوَرَد
يك جسد كه گيج مانده بىنشان و نام
هيچ از گذشتهها به خاطرش نياورد
گيج مىرود سرش، رديف چندم است؟
باز هم كه نيست قبر خويش را بَلَد
شمع در رديف چار روى قبر هشت
گريه مىكند. به سوى قبر مىرود:
«اين جسد برايم آشناست، عاشق است
قلب او براى عشق، باز مىتپد»
او دراز مىكشد چه قدر خسته است
آه اين منم كه مردهام؟ چه بد!
فاطمه ناظرى ـ كرمانشاه
: «شروعِ شعر ...»
: «كجا؟»
: «انتهاى چشمانت!
وَ كُلِّ شعر ...»
: «براى؟»
«براى چشمانت!
فضاى خانه ما و طنين گرم صدات
كبوترِ دل ما و هواى چشمانت
خدا ميان دو چشمت نشسته، پس ديگر
بگو كه را بپرستم به جاى چشمانت؟
سپرده كشتىِ چشمانِ بىپناهم را
به آبهاى جهان، ناخداى چشمانت
نَه من، كه ماه و تمام ستارگان مستاند
از آن شبى كه شدند آشناى چشمانت
مدارِ گردشِ دنياست، چرخشِ چشمت
كجاست مركز دنيا؟ كجاى چشمانت؟
تو پلكْ بستهاى و روزْ شب شده (خورشيد
طلوع مىكند از ابتداى چشمانت)
نخواه شعر، بخوانم من از بجز چشمت
كه هر چه شعر، شده مبتلاى چشمانت
***
تويى و عينكِ مِشكى و يك عصاى سفيد
من و دو چشم، كه هر دو فداى چشمانت
هميشه چشم تو بستهست (قلبت امّا نهَ)
قبول كن كه تويى چشمهاى چشمانت».
مهدى زارعى