مجلات >حديث زندگى>شماره 22

آدينه

خوش به حال فرداهاى ما!

سيدسعيد هاشمى

امروز، پنجره‏ها در خواب‏هاى دور، فرو رفته‏اند. پلك‏هايشان را برهم گذاشته‏اند و روح مرده‏شان عنكبوت‏ها را تشويق مى‏كند كه به حريمشان تجاوز كنند و تارهاى پليديشان را بر كتف و شانه‏هاى آن پنجره بياويزند. فردا امّا باران مى‏آيد. پلك‏هايشان را مى‏آشوبد. خواب‏هايشان را مى‏شويد. با انگشت‏هايش پلك‏هاى پنجره را ورق مى‏زند و عنكبوت‏هاى بعثى را از خرمشهرِ پنجره‏ها بيرون مى‏كند.

امروز، درخت‏ها كوتاه‏اند. دستشان به برج و باروى ابرها نمى‏رسد. دستى نيست كه آبشان بدهد. هوايى نيست تا بر برگ‏هايشان بدمد و گرد و غبار نيستى را از دامنشان بتكاند. شاعرى نيست تا ميوه‏هايشان را بخواند. ريشه‏هايشان هر چه مى‏دوند، سنگ و صخره مى‏يابند و انگشتشان به نَمى، نمى‏رسد. دستى نيست تا گره از گيسوى درختان باز كند و بگذارد كه احساسشان هوايى بخورد. فردا امّا نسيم مى‏وزد. برگ‏ها پاك مى‏شوند و گرد و غبارهاى هرزه از حريم حرمشان فرار مى‏كنند. باران مى‏بارد و برگ‏ها يك به يك گوشواره بر گوش مى‏كنند.

امروز سفره‏ها از نان تهى هستند. پدرها با تنى خسته، غروب به خانه مى‏آيند. دلشان پُر است و دستشان خالى. سفره‏هاى تهى را مچاله مى‏كنند و از پنجره، بيرون مى‏اندازند. خانواده‏ها دور سفره دل‏هايشان جمع مى‏شوند. نفس‏هاى پدران را مى‏شنوند و از آه‏هاى پدران سير مى‏شوند. فردا دشت‏هاى خالى، پر از آواز گندم مى‏شوند. پدران، گندم‏ها را مى‏خوانند و آنها را با گرماى محبّتشان به نان، تبديل مى‏كنند. جيب سفره‏ها پر از سخاوت نان‏هاى برشته مى‏شود. صبح‏ها، بچه‏هاى گرسنه، با بوى سنگك از خواب برمى‏خيزند.

امروز، روحمان خسته است. «بساز و بفروش»هاى امروز، دل‏هاى دم‏دستى را بى‏هيچ مانعى زلزله‏خيز كرده‏اند. روى گُسل‏ها نشسته‏ايم. بمِ وجودمان از ترس بر خودش مى‏لرزد تا مبادا در آمد و شدِ زلزله‏ها يتيم شود. فردا معمار اهورايى حرم دل‏هايمان را بمِ جديد مى‏سازد. روحمان را در گهواره سخنانش تاب مى‏دهد تا خستگى را از آنها بزدايد. خوش به حال فرداهاى ما ...

فردا مى‏نويسيم.

روى گرد و غبار شيشه‏ها

روى تشنگى برگ‏ها

روى تهىِ سفره‏ها

و آمدن او را به تپش ايستاده‏ايم.

او كه هم انگشت باران است براى پنجره‏ها

هم خنكاى نسيم است براى برگ‏هاى تفتيده

هم نان تازه است در سفره تهى ... .

انتظار

خدا كند كه بيايى در اين ديار هميشه

گرفته است گلويم در اين غبار هميشه

تو و بهشت خيالت، من و جهنم اندوه

چه‏قدر فاصله افتاده تا بهار هميشه

و چشم‏هاى من، عمرى است خيره است به راهت

و مانده رد نگاهم، در اين حصار هميشه

نبوده لايق چشم نگاه شاعرت امّا

خيال ديدن رويت، شدست كار هميشه

سه‏شنبه‏هاى مكرر و گام‏هاى موازى

تپيدن تو و اين قلب بى‏قرار هميشه

گشود جمعه درى را كه راه آمدنت بود

و من نشسته‏ام اين‏جا به انتظار هميشه!

زهره حق‏شناس

ماه

بامداد نقره‏اى تو را ماه مى‏كشم

چه‏قدر زيبايى!

بتاب تا بگريم

با سرانگشتان مهتابى‏ات از پلك‏هايم طلوع كن

اگر نتابى

شبم را بى‏ستاره خواهم مُرد!

باران رستمى