| مجلات >حديث زندگى>شماره 22 |
تِد ويلبورن
مترجم: حسن عبدى
تو كى هستى، كه مهمان خواب منى؟
تو از جنس خواب ديروزى من نيستى!
چرا اين جا هستى؟ چه مىخواهى؟
در اين فضاى واقعى، تو را تعقيب كردم
تا بپرسم؛ امّا فرار كردى.
كجا رفتى؟ چرا در سكوتى؟
آه، تو در كنار پنجره هستى.
تو را مىبينم پشت يك پرده سفيد و بلند؛
امّا نه چندان آشكار
گام برمىدارم.
سرتاسر پرده، شكل تو را مىبينم
دستانم را روى شانههايت مىگذارم
تو برمىگردى و از ميان پنجره، نگاهم مىكنى.
باز هم نگاهم مىكنى.
صورت تو پير و چروكيده و لاغر است، به رنگ قرمز.
لباسهايت پاره پاره، كهنه، و پوسيده
از جنس پوست آهوست.
انگار، از راه دراز آمدهاى.
ظاهر تو به من مىگويد كه احساس رضايت نداشتهاى.
چون ترك مىكنى دوباره مىپرسم؛ تو كى هستى؟
چه كسى؟ ... بارها از تو مىپرسم آن گاه كه پشتسرت را مىنگرى.
از پشت آن جامهاى كه از پوست تيرهرنگ حيوانى دوخته شده است.
در همين حين كه مىگويم، چه كسى؟ از خواب بيدار مىشوم.
حال بيدار هستم؛ ولى تو هنوز در فكر و انديشه من هستى.
و در احساس من واقعىتر جلوه مىكنى.
مطمئناً تو از جنس خوابهاى معمولى من نيستى.
تو كى هستى؟ دوست دارم تا بدانم تو كى هستى؟
فكر و انديشه من مىگويد: تو همان روح منى.
اجداد من، كه در گذشته در اين جا زندگى مىكردند.
جواب سؤالهاى بىشمارم را از تو مىخواهم.
از كجا آمدهاى؟ به كجا رفتهاى؟
آيا تو اين جا آمدهاى تا به ياد من باشى، تا فراموشت نكنم.
اجداد هندى من كه اوّل بار در اين مكان سكنى گزيدند.
آيا تو در كورهراهى طولانى گام نهادهاى؟
با چشمانى اشكبار، با اشاره سر، جوابم مىدهى: آرى.
آه، مرا ببخش! تو در رد قطرههاى اشك، گام نهادهاى؟
آيا از سرماى زمستان نمردى؟
آيا در مسير راهت به سربازان وحشى بر نخوردى؟
آيا براى شما هيچ آذوقهاى تدارك نديدند؟
آيا به كودكانتان غذا ندادند؟
آيا اجازه ندادند تا مردههايتان را دفن كنيد؟
آيا در انتهاى مسيرتان جان، به جان آفرين تسليم نكرديد؟
يا، زنده ماندى، تا به راه طولانىات ادامه دهى!
تو كى هستى؟