| مجلات >حديث زندگى>شماره 22 |
س . حسينى
راه را باز كنيد اى مردم شام! برايتان اسير خارجى آوردهايم. بياييد تماشا كنيد؛ اسيرانى كه به جنگ اسلام آمده بودند! لطفاً شلوغش نكنيد. با آرامش نگاه كنيد. آنقدر نگاه كنيد تا خجالت بكشند كه چرا به جنگ با مذهب پرداختهاند. آهاى! ... با اسيران صحبت نكنيد. بيمارى دروغگويىشان واگير دارد. ببينيد! رييسشان يك زن است؛ زنى به نام زينب. او به لشكر كفر، يارى مىرساند و روحيه مىداد. او گناهكار است. گناهى كه سختْ كيفر دارد. گناهان او اينهاست:
خاموش كردن آتش خيمهها؛
غصه خوردن براى بچههاى تشنه؛
بوسيدن رگهاى بريده گردن برادرش؛
گريه براى كشته شدن برادرش.
گناهان او كبيرهاند. گناه كبيره در نزد خدا، سختْ ناپسند است.
ـ سؤالى دارم!
ـ بپرس اى تماشاگر لحظههاى تيرهبختى كفر و سرفرازى سپاه شام!
ـ اين اسيران از كدام قبيلهاند؟
ـ از قبيله كافر بنىهاشم و اين زن و برادر كشته شدهاش نوه، پيامبر اسلام هستند!
ـ عجب پيامبرى كه فرزندانش كافر شدهاند! شايد اين پيامبر، فرزندانش را خوب تربيت نكرده بود!
ـ سؤالى ديگر!
ـ بپرس! جامعه بدون پرسش، جامعه مرده است.
ـ اين سپاه را چه كسى شكست داد؟
ـ سپاه اسلام؛ اسلامى كه خليفهاش اميرالمؤمنين يزيدبنمعاويه است!
ـ چو خوشبختيم ما و چه دين خوبى داريم؛ دينى آزاد و همه جانبه كه امير مؤمنانش ميمونباز و مى گُسار و زنباره است. هيچ دينى اينقدر باز، عمل نكرده بود!
- سؤالى ديگر!
ـ بپرس!
چرا ناموس پيامبر اسلام را در شهر مىگردانيد؟
ـ خاموش! جامعه بدون پرسش يك جامعه مُرده است؛ امّا شما فقط بپرسيد، ديگر انتظار جواب نداشته باشيد. شام، جامعه پرسشهاى بىجواب است!
من رأى مىدهم
تو رأى مىدهى
ما رأى مىدهيم.
رأىهاى ما پرنده است.
صندوق رأى: باغ پرندگان.
وقتى صندوق باز شود، پرندهها به آسمان فواره مىزنند.
پرندههاى «آرى»
پرندههاى جمهورى
پرندههاى جمهورىِ باران
پرندههاى راز
پرندههاى آواز
پرندههاى جمهورى اسلامى
پرندههاى نه يك كلمه، كم، نه يك كلمه، زياد
پرندههاى آزاد ...
تو مىروى، امّا قبل از رفتنت چيزى را جا مىگذارى؛ يك صندوق گنج؛ يك هدايت كننده.
پرنده، سالها در باد دويد. از روم گذشت؛ سرگذشت مليكا را شنيد. از سامرا گذشت؛ حرفهاى زندانبان را شنيد. از بغداد گذشت؛ حرفهاى مهتدى و معتصم را شنيد. از تو گذشت؛ حرفهاى حكيمهخاتون را شنيد. از آدمهاى عادى گذشت؛ حرفهاى جعفر كذّاب را شنيد. و وقتى تو از او گذشتى ـ از همه ما گذشتى ـ ما حرفهاى پرنده در باد را شنيديم.
پرندهاى كه به قهرمان پنج ساله ياد داد، دست رد به سينه جعفر كذّاب بزند كه تشييع تو را به نماز نشسته بود.
تو رفتى، ولى يادگار تو ماند و ماند و ماند. با همه اضطرابهاى ما كه با اين دجّالها چه كنيم و او هر جمعه به ديدن ما مىآيد؛ به جاى اينكه ما بىادبان به زيارت او برويم. اين ادب را هم او از تو آموخته است.
همهچيز، ساده شروع شد. اينكه يك روح بيست و پنج ساله و يك روح چهل ساله، عاشق هم ديگر شوند و يك روح شوند در دو بدن. زمانى كه نه آزمايشگاهى بود، نه محضر ازدواجى، نه سكّههاى طلايى كه مهر شوند، نه شيربهايى، نه تالار عروسىاى و نه ...
فقط عشق بود؛ عشقى كه مىدانست محمّد، پيامبر خواهد شد و اوّلين كسى بود كه به او ايمان آورد؛ عشقى كه زخمهاى صورت پيامبر را كه دستهاى بى رحم عرب، آن را درست كرده بود، مداوا مىكرد؛ عشقى كه روزها و شبها با محمد در شعب ابىطالب، طاقت آورد.
عشقى كه فاطمه را روياند.
چه راست است اينكه مىگويند: وقتى عشق به اوج برسد، شعر بهوجود مىآيد.
تق
تق
تق ...
صداى داركوبهاست كه دارند كرم درخت روزگار را مىجوند.
پر پر پر ...
صداى بال پروانههاست كه در هواى آزاد، روزگارْ سير مىكنند.
دام دام دام ...
صداى پاى آهوان است كه مرتع چشمهاى ما را مىچرند.
صداى آواز ياكريمهاست كه روى سيمهاى برق و روشنى نشستهاند.
صداى آبشار است كه از زانوان كوه، نيايشْ پايين مىآيد.
صداى هوهوى باد است كه خبر ايمان پذيرفتن سنگها و صخرهها را جار مىزند.
صداى غوكهاست كه مرگ مردابها را جشن گرفتهاند.
صداى موسيقى رودكى است.
صداى تولّد ...
تولّد پيامبر رحمت.