| مجلات >حديث زندگى>شماره 22 |
مىبارد از وسعت شب، رنگ دعا در نگاهم
من هستم و شانهاى زخم، با كولهبار گناهم
اينجا چه سخت است گفتن، يك ناى حتى نجوشيد
سد كرده سنگى مسيرِ اين بىصدا كوچه را هم
دل بسته در حجم مرداب، اين دل ـ و امروز حتى
خوابيده در بستر خود، ماه زلال نگاهم
شد بارش سرد ترديد آغاز در من خدايا!
چترى بمان بر سر من ـ اى آخرين سرپناهم ـ
امشب چه مىپيچد اين جا آواى الغوث الغوث
قدرى بخند اى نگاهم! اى چشمه سرپناهم
گل كردهاى در دل من، رؤياى سبز شكفتن
تا مرزهاى پريدن، شد آسمانى فراهم
على باباجانى