| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
به كوشش: مهدى باقرى بروجردى
استاد حسين بهزاد در مدت 72 سال زندگى خود، 65 سال آن را در خدمت به هنر ارزنده مينياتور ايران گذرانيد. در هفت سالگى در «مجمع الصنايع» زير نظر آقا ملاعلى قلمدانساز، كار خود را آغاز كرد. او در مينياتور، تحولى بزرگ ايجاد كرد و برخى كارهاى او را سومين مرحله تاريخ هنر مينياتور در ايران به شمار آوردهاند. اما جالب است بدانيد اين سرمايه براى استاد بهزاد، ارزان به دست نيامده است. او ضمن بيان خاطرات خود، كودكىِ تلخ خود را چنين توصيف مىكند:
شش هفت ساله بودم كه پدرم مُرد. مرا با مادرم و خواهرم باقى گذاشت. مادرم و خواهرم شوهر كردند. از آن دوران، بدبختى من شروع شد. روزها در حجره كسى كار مىكردم و روزانه به من مزدى مىداد كه از آن غذا و نان تهيه مىكردم. در يكى از روزهاى زمستان، شست پاى من از سوراخ كفشم بيرون آمد و زخم شد. اغلب از آن خون مىآمد. در سوز سرما طاقتم را طاق مىكرد. در بين راهى كه از آن جا به حجره استاد مىرفتم، از ترس، سرم را بلند نمىكردم كه مبادا عابران، اشكهاى مرا ببينند. در حجره اگر فرصتى به دستم مىآمد، دلم مىخواست مداد بزنم. اما مداد نداشتم. بعضى وقتها دلم مىخواست داد بزنم، شايد بغض گلويم بتركد. آن وقت به يك خرابهاى كه نزديك خانه بود، مىرفتم. دستهايم را دو طرف صورتم مىگذاشتم. رو به ديوار مىايستادم. چند مرتبه داد مىزدم. بغضم مىتركيد و گريه مىكردم. بعد، اشكها را از صورتم پاك مىكردم و دوباره مىرفتم دنبال بازى يا مىرفتم خانه. بعد از رفتن به خرابه، نشاطى داشتم و حالم بهتر مىشد. در طول روز، كارهاى حجره و استاد را انجام مىدادم و وقت براى طراحى نداشتم. ناچار بودم صبح خيلى زود و شبها زير نور مهتاب بنشينم و نقاشى كنم. البته شب، چشمم خوب نمىديد ؛ اما بالاخره طرح را روى كاغذ مىآوردم.
يادنامه بهزاد، ابوالفضل ميربهاء، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، 1350ش، ص 79
يكى از چهرههاى مشروطيت كه زندگى او به ما درس آزادگى و انسانيت مىدهد، آيتالله حاج شيخ هادى نجمآبادى (1250 ـ 1320 ه.ق) است. با اينكه او در جنبش مشروطيت مؤثر بوده ولى كمتر به شخصيت او پرداخته شده است. او در طول هفتاد سال عمر بابركت خود، با تأليف كتابهايى چون «تحريرالعقلاء» و تدريس در كنار خانه خويش به روشنگرى و بيدار كردن مردم پرداخت. در همين كتاب، بارها از «عدالت اجتماعى» در بلاد كفر سخن مىگويد و حكومت [آن زمان] ايرانيان را نكوهش مىكند كه چرا در سيستم حكومتى خود، اين مسئله را لحاظ نكردهاند. شيخ هادى، عضو فعال انجمن «پانْ اسلامى» تهران بود و با «پان اسلام» سيدجمال الدين اسدآبادى همكارى داشت.
شيخ از لحاظ اخلاقى هم مهذّب و پاك بود. در متن بازجويى ميرزا رضا كرمانى (ضارب ناصرالدين شاه) آمده است كه وقتى بازجو از ميرزا رضا در مورد شيخ هادى مىپرسد، ميرزا مىگويد: «مشرب شيخ هادى معلوم است. او روز كه كنار خانهاش، روى خاك نشسته است، متصل مشغول آدمسازى است و تا به حال اقلاً بيست هزار آدم درست كرده و پرده از پيش چشمشان برداشته است و همه بيدار شدهاند».
از نمونههاى آدمسازىِ شيخ، اين قضيه معروف است كه در يكى از روزهاى شادمانىِ عيد فطر كه مردم شادمانى مىكردند، شيخ با تنى چند از يارانش از كوچهاى مىرفتند. چند نفر مستِ عربدهكش كه از قيد و فشار ماه رمضان آزاد شده بودند به آنها رسيدند. ياران شيخ، مردان مست را گرفتند و به نزد آقا آوردند و به شيخ عرض كردند: «آقا! دهان اينها را بو كنيد ببينيد شراب خوردهاند». شيخ گفت: «من سر رشته ندارم. هر كدام سر رشته داريد، اين كار را بكنيد». با اين سخن شيخ، هيچ كس جلو نرفت، از ترس اينكه مبادا شيخ اعتراض كند كه: مرد مؤمن! تو از كجا فهميدى شراب خوردهاند، در حالى كه خودت نخوردهاى؟! سرانجام، شيخ گفت: «لابُد در اثر حرارت آفتاب، احوالشان به هم خورده. خوب است بگذاريد استراحت كنند تا به حالت طبيعى درآيند». فرداى آن روز، آن مردان به نزد شيخ رفتند و عهد كردند كه ديگر دنبال اين آلودگىها نروند.
آيت اللّه شيخ هادى نجمآبادى و جنبش مشروطيت، حسن مرسلوند، ص 16
علاّمه محمدتقى جعفرى خاطرهاى از دوران اقامت خود در حوزه علميه نجف را اين گونه نقل مىكند:
نواب صفوى[، رهبر شهيد جنبش فدائيان اسلام]، در نجف، نزد من «شرح لُمعه» مىخوانْد. بسيار خوش استعداد و خوش ذوق بود. روزى براى استراحت به كنار رودخانه فرات در كوفه رفته بوديم و در رودخانه، آبتنى و شنا مىكرديم. نواب هم داخل آب شد. گفتم: مىتوانى شنا بكنى، گفت: «نه». دوستان به او گفتند: «پس وارد رودخانه نشو». گفت: «نه! من هم مىخواهم مثل شما از اين طرف فرات به آن طرف شنا كنم». گفتيم: «تو وارد نيستى». گفت: «از شنا كردن شما ياد مىگيرم».
مقدارى در كنار رودخانه و در عمقِ كم، دست و پا زد. بعد، يك دفعه ديديم او در وسط رودخانه است. همه ناراحت شديم كه مبادا غرق شود. او روى آب به سمت جريان آب مىرفت و دور شد. بالاخره از آن طرف رودخانه بيرون آمد. اراده عجيبى داشت. خداوند رحمتش كند!
ياد يار، قادر فاضلى، قم: فضيلت علم، ص 53
خانم فاطمه طباطبايى (عروس امام خمينى) خاطرههايى شيرين از مصاحبت با حضرت امام دارند. ايشان نقل مىكند:
امام، روح لطيفى داشتند. من گاهى با امام، قدم مىزدم. ايشان در شبانهروز، سه نوبت، در حياط قدم مىزدند. يكبار به من گفتند: «اگر گفتى كه كداميك از اين درختها قشنگتر است؟».
من تا آن موقع، توجهى به اين موضوع نكرده بودم كه مثلاً طرز قرار گرفتن شاخه روى ساقه، به درخت، زيبايى خاصى مىدهد. اين بود كه گفتم: «خوب، اين يكى!». امام گفتند: «همينطورى نگو. چه دليلى براى قشنگى اين درخت دارى؛ برو دو ـ سه روز فكر كن». من هم به شوخى گفتم: «چون اين درخت، سبز است!». ايشان گفتند: «نه، برو ببين زيبايى يك درخت در چيست. طرز قرار گرفتن ساقه و شاخه چهطور است. تنه درخت، چه شكلى است. برگها چهطور قرار گرفتهاند. سايه درخت چهطور است...». درخت ديگرى در گوشه حياط بود. نيم ساعت به غروب بود. ايشان گفتند: «فاطى! نيستى. صبح پيش از آفتاب كه من قدم مىزنم، نمىدانى كه اين درخت چهقدر قشنگ است! وقتى خورشيد از آن پشت به قسمت بالاى درخت مىزند، اين قسمت درخت، زيبايى خاصى پيدا مىكند».
روزى ديگر مشغول قدم زدن بوديم. ايشان در مقابل يك ساقه گل محمدى ايستادند و گفتند: «على كه مىآيد دستش را به اين گل بزند، اين تيغ، دستش را مىبُرد. سر اين تيغ را شما ببريد كه نرم باشد و تيغ، دست على را اذيت نكند». از قضا باغبانى كه به گلها مىرسيد، تمام تيغهاى آن ساقه را از بالا تا پايين زد. بعد كه ايشان ديدند، با تأثر گفتند: «چرا اينطور كرد؟ اين آقا همه را زده! من فقط آن يك دو تا تيغ را كه پايين بود، گفتم بزند. چرا به اين گل آسيب رساند؟».
پا به پاى آفتاب، اميررضا ستوده، ج 1، ص 187
كيومرث صابرى فومنى را با نام «گلآقا» مىشناسيم. طنزنويس چيرهدستى كه در چهارده سالگى اولين شعر خود را براى روزنامه ديوارى دبيرستان سرود. شانزده ساله بود كه اولين شعرش با نام «يتيم» در مجله «اميد ايران» چاپ شد. در سال 1340 شمسى در روزنامه «توفيق» اثرى از او درباره مسائل سياسى آن زمان با امضاى «گردن شكسته فومنى» به چاپ رسيد. او فوق ليسانس ادبيات تطبيقى داشت و با پيروزى انقلاب، چند سالى مشاور فرهنگى شهيد رجايى و معاون وزير مسكن و... بود. در موسم حجّ سال 1363 بولتنى براى حدود صد و پنجاه هزار حاجى ايرانى در بعثه امام به طور روزانه به چاپ رسيد كه شامل بيان مناسك و اخبار بود. اين بولتن، ستونى با نام «داستانهاى جعفرآقا» داشت و صابرى ـ كه آن ايام به حج رفته بود ـ در آن، مسائل مربوط به حج و حُجّاج را در قالب طنز، به نظم و نثر ارائه مىكرد. همين ستون، مدير مسئول روزنامه اطلاعات (آقاى دعايى) را به پيدا كردن جعفرآقا تشويق كرد. در دىماه همان سال، در صفحه سوم روزنامه اطلاعات، ستونى به نام «دو كلمه حرف حساب» با امضاى فردى به نام «گلآقا» چاپ شد. تا مدتها بعد، هيچكس حتى خانواده صابرى نمىدانست كه اين «گلآقا» همان كيومرث صابرى فومنى است. نوشتههاى صابرى از جهت قوّت سبك نگارش، كمنظير و قابل قياس با طنز دهخدا در صور اسرافيل است. صابرى با نوشتن «دو كلمه حرف حساب»، مسائل روز و مشكلات مردم را، فراتر از مسائل جناحى با كلام طنز بيان مىكرد و لبخندى بر لبان خوانندگان مىآفريد. او در جايى مىگويد: «من كه در غمنامهنويسى، اشك مردم را درآوردهام، عصاره تلخترين درد و داغ شخصىام را قورت مىدهم تا براى مردم، طنز بنويسم. تباه شدن روزگار را در مراثى بايد گفت نه در طنز».
او در جاى ديگر چگونگى نوشتن خود را شرح مىدهد: «رنجى كه من در نوشتن تحمل مىكنم، هر كسى قادر به تحمل آن نيست و قطعا احساس بيهودگى خواهد كرد، اگر ببيند درباره چيزى چند روز بايد فكر كرد، بعد براى نگارش آن، چند ساعت وقت گذاشت و آنگاه به اندازه يك صفحه مطالب را درهم ريخته به يك ستون تبديل كرد. چه بسا نويسنده كم حوصله از خود بپرسد: اين همه ايام و ساعات، حاصلش همين يك ستون؟ اما من نگران نيستم. من اگر طنزنويس نمىشدم، شكى ندارم كه مىرفتم در كار مينياتور».
بيست سال با طنز، رؤيا صدر، ص 90
ابوالقاسم حالت (م 1372) متخلّص به «حالت» و با اسامى مستعار «خروس لارى»، «هدهد ميرزا»، «فاضل قآب»، «ابوالعينك»، ... از پركارترين و موفقترين شاعران و طنزسرايان معاصر است. حالت از سال 1317ش در هفتهنامه مشهور آن زمان، «توفيق» ـ كه مجلهاى فكاهى بود ـ با مدير آن مجله مرحوم حسين توفيق، همكارى نزديك داشت و براى آن مجله مطلب مىنوشت. استاد غير از آثار طنز، اشعارى را كه ترجمه منظوم كلمات قصار حضرت امير(ع) بود براى درج در هفتهنامه «آيين اسلام» سرود. خاطره استاد از آن زمان كه در شركت نفت آبادان مشغول به كار بود، شنيدنى است: «هر سال، هواى آبادان از نيمه ارديبهشت، غيرقابل تحمل مىشد. خانوادههاى كاركنان صنعت نفت به تهران يا شهرهاى ديگر مىرفتند و ما كاركنان، تنها مىشديم. من هم، پس از رفتن همسرم به تهران، گاهى از دورى او به شدت افسرده و ناراحت مىشدم. در همين مواقع بود كه به سرودن غزل مىپرداختم و قسمت اعظم غزلهاى خود را در آبادان (در اوقات تنهايى) سرودهام».
ابوالقاسم حالت در آغاز انقلاب اسلامى، سرود جمهورى اسلامى راكه اولين سرود رسمى پس از استقرار حكومت اسلامى بوده، سروده است. «ديوان حالت»، «پروانه و شبنم» از كتابهاى شعر اوست. اشعار طنزآميز او را در «فكاهيات حالت (دو جلد)»، «ديوان خروس لارى»، «ديوان ابوالعينك» و... مىتوان ديد. از او چند اثر ترجمه نيز از فارسى به انگليسى، از انگليسى به فارسى و از عربى به فارسى منتشر شده است.
طنزسرايان ايران از مشروطه تا انقلاب، به كوشش: مرتضى فرجيان و محمدباقر نجفزاده بارفروش، ج1، ص 212