| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
پَت وينگرز و باربارا كانتروويتز
مترجم: نسرين رمضانعلى
سالها بود كه متخصّصان، فكر مىكردند افسردگى مرحلهاى است كه كودكان و نوجوانان مىتوانند به سلامت از آن بگذرند ؛ اما امروزه آنان به گونهاى ديگر مىانديشند.
رايان كَميلرى، دخترى بود كه همه چيز داشت: والدينى هوشيار و كوشا، برادرى آگاه و خانهاى بسيار اَمن و راحت نزديك شهر بوستون [در امريكا]. اما تمام اين امكاناتِ خوب باعث نشد كه او احساس يأس و نااميدىاى را كه در او رخنه كرده بود، به دور بيندازد، با وجود اين كه هنوز كلاسِ نهم بود. او مىگويد: «اين احساس، مثل اين بود كه همه جا دنبال من بود و من نمىتوانستم از دست آن خلاص شوم».
كمكم رايان به طور تفريحى به مصرف مواد مخدّر و الكل روى آورد. يك روز يكشنبه در حالى كه مشغول دزدى از يك مغازه بود، دستگير شد و از آن به بعد بود كه مادرش (ليندا) در جريان كارهاى اخير او قرار گرفت. هنگامى كه او را به سمت خانه مىبرد، آن طورى كه رايان توصيف مىكند، چيزى جز يك سكوت عميق و پُر معنا بين آنها نبود. با وجود تمام ابرهاى نااميدى كه در سرداشت احساس مىكرد ديگر روى خوشبختى و رنگ روشنايى را نخواهد ديد. به اين علت بود كه آن شب، 74 قرص را يكى پس از ديگرى بلعيده بود ؛ زيرا مىخواست خود را از اين يأس و افسردگى نجات دهد. او مىخواست بميرد!
ليندا دخترش را در حالى كه بيهوش كف زمين افتاده بود، پيدا كرد و سريعا او را به بيمارستان رساند ؛ جايى كه بايد روانپزشك و حتى خود را قانع كند كه اين اتفاق، چيزى جز يك زنگ خطر يا يك انگيزه آنى نبوده است. روانپزشك نيز از والدين رايان خواست كه اين موضوع را مسكوت نگه دارند. آلِن، پدر رايان، هنوز از به ياد آوردن آن نصيحت و هشدار، لرزه بر اندامش مىافتد. او مىگويد: «بيمارى روحى يك مشكل پنهان است و بايد به نحوى آشكار شود. آلن كه خود يك برادر شيزوفرنيك (دو شخصيتى) داشت، به ياد مىآورد كه روزى دايىاش نيز مىخواست خودكشى كند. از آن جا بود كه احساس كرد بايد در زمينه بيمارىهاى روحى ـ روانى و افسردگى بيشتر بداند و اطلاعات خود را در اينباره افزايش دهد.
بعد از اينكه برايان دوباره تلاش كرد تا خودكشى كند (كه البته در اين كار ناكام ماند)، او را به بيمارستان مكلين واقع در بلمونت در ايالت ماساچوست منتقل كردند. اما امروز بعد از گذشت چيزى حدود چهار سال از آغاز مراحل درمانى، او به زندگى عادى خود بازگشته است. او حالا دانشجوى سال سومِ دانشگاه جيمز مدِيسون در ايالت ويرجينياست و تصميم گرفته است كه يك ترم را نيز در استراليا بخواند ؛ سفرِ ماجراجويانهاى كه والدينش را از يك طرف، مضطرب كرده است و از طرفى ديگر، مغرور و سربلند!
ذكر اين مطلب مهم است كه رايان، جزوِ آدمهاى خوششانس بود. از ميان 3/2 ميليون نوجوانى كه با مشكل افسردگى و پريشانحالى مواجهاند فقط عده بسيار كمى هستند كه بهبود مىيابند و يا به نوعى از اين مرگ تدريجى مىگريزند. با اين حال، همانطور كه محققانِ مركز ملى بهداشت روانى (NIMH)اذعان داشتهاند علائم و نشانههاى افسردگى در ميان هشت درصد از نوجوانان امريكا و حدود دو درصد از كودكان (كه بعضىهايشان چهارسال بيشتر ندارند) به وضوح قابل تشخيص و مشاهده است. دانشمندان همچنين معتقدند كه بروزِ زود هنگام مشكلات افسردگى در كودكان و نوجوانان به صورت امرى عادى و متداول در ميان افراد جامعه درآمده است؛ اما به واقع، دليل اصلى چيست؟
بعضى از محققان فكر مىكنند فشارهاى روانى ناشى از افزايش ميزان طلاق در جامعه، افزايش انتظارات والدين در خصوص تحصيلات دانشگاهى فرزندانشان و همچنين فشارهاى اجتماعى ديگر سبب مىشود بچهها بيشتر از قبل به لبه پرتگاهِ نااميدى نزديك شوند.
بيست سال پيش، پزشكان تصوّر مىكردند افسردگى يكى از بيمارىهايى است كه فقط بزرگسالان بدان مبتلا مىشوند و كج خُلقىهاى دوره نوجوانى و سركشىهاىِ مداوم، صرفا «مرحلهاى» است كه دوره كودكى را از نوجوانى متمايز مىكند [بدين معنا كه از نشانههاى دوره نوجوانى، سركشى و زودرنجىهاى مداوم است]؛ اما امروزه محققان و روانشناسان به اين باور رسيدهاند كه اگر اين رفتار (افسردگى) مزمن (ماندگار) باشد، باعث بروز مشكلات جدّى ديگرى نيز مىشود.
به طور كلى، اُفت درسى در مدرسه، انزواى اجتماعى، بىقيد و بندى در امور اخلاقى و جنسى، خوددرمانى با داروهاى مخدّر و يا مشروبات الكلى و حتى اقدام به خودكشى، از جمله خطراتى است كه نوجوانانِ افسرده را بيش از هرچيز ديگر تهديد مىكند، كه البته خودكشى، علت مرگ بسيارى از نوجوانان و جوانان رده سنى 15 تا 24 ساله بوده است.
دكتر ديويد برنت، پروفسور روانپزشك كودكان و نوجوانان در دانشگاه پيترزبورگ، اين گونه مىگويد: «هرچه زمان شروع دوره افسردگى در افراد، زودتر اتفاق بيفتد، آنها، بيشتر تمايل دارند تا از همجنسان و همكلاسىهاى خود گريزان شوند».
نكته حائز اهمّيت ديگر اينكه اگر افسردگى در مراحل ابتدايى نوجوانى درمان نشود سبب مىشود فرد در دوره بزرگسالى با مشكلات روحى ـ روانى شديدترى دست به گريبان باشد و رفتارهاى ناهنجار شخصيتى و بيمارىهاى دو قطبى را از خود نشان دهد. كودكانى كه مورد معالجه قرار مىگيرند، ميزان بروز نشانههاى افسردگى در آنان كمتر است و موفقيت در بهبود كامل آنها به طرز شگفتآورى اميدوار كننده است. هم درمانهاى ضد افسردگى و هم درمانهاى رفتارى ـ شناختى (مثل گفتار درمانى كه سبب مىشوند بيماران، هويتِ خود را بازيابند و با ريشه اصلى عوامل استرسزا آشنا شوند)، بسيارى از نوجوانان و حتى جوانان را قادر ساخته است تا زندگى خود را از گذشته تا حال، مرور كنند و به رفتارهاى غلط خود، نزديك روانپزشك اعتراف كنند. حتى ممكن است با صرف مدت زمان بسيار كوتاه بتوان به روشهاى درمانى مؤثرترى نيز دسترسى پيدا كرد.
اخيرا مركز ملى بهداشت روانى امريكا (NIMH) فعاليت خود را در دوازده شهر متمركز كرده است و اين بار با عنوان «درمانِ بيمارىهاى افسردگى با كمك تحقيقات انجام شده» به درمان بيماران پرداخته است. هدف اصلى اين مركز، شناسايى اين مسئله است كه چه روشهايى براى درمان افراد بين رده سنى 12 تا 17 سال، بهترين كارآيى را دارد: استفاده از قرصهاى Prozac، گفتاردرمانى و يا هر دوى اينها.
دكتر جان مارچ، پروفسور روانپزشك كودكان و نوجوانان در دانشگاه دوك، كه سرپرست تيم تحقيقاتى است مىگويد: «مطالعات و تحقيقات اخير تا حدودى ثابت مىكند كه رفتاردرمانى در كوتاه مدت و استفاده از داروهايى نظير پروزاك و پاكسيل، هنوز در اولويت قرار دارند و مىتوانند به عنوان روشهاى تأثيرگذار در درمان بيمارى افسردگى به كار گرفته شوند. استفاده از داروهايى كه به SSRI معروفاند و يا بازدارندههايى كه مانع از ترشّح سروتنين در بدن مىشوند، فعاليت مغز را جهت چگونگى ترشّح سروتنين تنظيم مىكنند ؛ زيرا سروتنين مادهاى در بدن است كه ترشح كم يا زياد آن، روى حالات و رفتارهاى انسان تأثيرات زيادى مىگذارد.
اما گروهى از همين درمانهاى كوتاهمدت و يا قرصهاى SSRI هستند كه فقط در 60درصد موارد مىتوانند به بيماران كمك كنند، در حالى كه بسيارى از بيماران اگر يك سال دوره درمان خود را قطع كنند، دوباره دچار همان حالات يأس و افسردگى مزمن خواهند شد».
مارچ در ادامه مىگويد: «ما اميدواريم نتيجه تحقيقات نهايتا اين نكته را برايمان روشن كند كه در درمان بيمارىهاى افسردگى ـ كه هر كدام علائم خاص خود را دارند ـ چه روشى مناسبتر و مؤثّرتر است».
دكتر برنت از دانشگاه پيترزبورگ نيز در حال انجام دادن تحقيقات ديگرى در مركز ملى بهداشت روانى است. او در جستجوى يافتن دارو يا داروهاىِ جديدترى است كه دربرگيرنده ايفكسور (Effexor) نيز باشند. تيم تحقيقاتى او سعى دارند تا پاسخ اين سؤال را بيابند كه اگر كودكان در دوره اوليه درمان خود به قرصهاى SSRI پاسخ مثبت ندهند، آيا مىتوان آنان را با كمك قرصهايى نظير Efforex و يا داروهاى ديگر درمان كرد يا خير؟ با اين حال، بيرون از آزمايشگاه، يكى از سختترين وظايف موجود، آن است كه كودكانِ در خطر را شناسايى كنيم كه البته فقط كمتر از يك پنجم اين كودكان، تحت معالجه قرار مىگيرند.
مادلين گولد، پروفسور روانپزشك كودكان در دانشگاه كلمبيا مىگويد: «والدين اغلب فكر مىكنند فرزندانشان هنوز بچهاند و بچه باقى خواهند ماند و يا اينكه همه نوجوانان رفتارهايى متغير و ستيزهجويانه دارند و پرخاشگر و دمدمى مزاجاند». به نظر وى، يكى از خصوصيات اصلى دوره نوجوانى را مىتوان به چيزى شبيه «آتش زير خاكستر» و يا «آرامش قبل از توفان» تشبيه كرد.
در حياط مدرسه يا دانشگاه اغلب مشاهده مىشود كه افراد، افسردگى و يأس در خود را با بيمارىهاى جسمانىِ ديگر نظير خستگىهاى مزمن اشتباه مىگيرند. فيل لازاروس، مسئول بخش ملى اورژانس روانشناسىِ دانشكده مىگويد: «اگر بچهاى نمره پايينى بگيرد و كمى هم از اين نمره، احساس افسردگى يا ناراحتى به او دست دهد، احتمال خيلى زيادى وجود دارد كه اصلاً اين احساسِ او مورد توجّه مشاور مدرسه يا معلم مربوطه قرار نگيرد». حقيقت اينجاست كه يافتن يك راه اصولى و خوب، بسيار دشوار است. در حال حاضر، [در تمام امريكا،] هفتهزار روانپزشكِ كودك و نوجوان وجود دارد كه اين كمبود در مناطق روستايى و جاهايى با سطح درآمد پايينتر، بيشتر و حادتر است.
جاناتان هاينز از ايالت سن آنتونيو در سن سيزده سالگى شرايط خطرناك و بسيار رنجآورى را پُشت سر مىگذاشت. او به همراه والدين معتادش بىخانمان بود ؛ خطر جدى و مهمى كه عامل اصلى ايجاد افسردگى و تَنش در نوجوانان به حساب مىآيد. جاناتان هر كارى كه از دستش برمىآمد، انجام داد تا خود را از اين وضع اَسفبار نجات دهد. او تمام اسباببازىهاى خود را فروخت و براى يافتن سرپناه و امرار معاش، مجبور شد از ماشينها و خانهها دزدى كند ؛ اما زندگى او بهگونهاى ديگر در جايى نامطلوب مثل «زندان» رقم خورده بود. در سال 1999، والدينش كه تا آن موقع، اعتياد خود را ترك كرده بودند، او را تشويق و ترغيب كردند تا براى بهبود و نجات خود تلاش كند. با وجود اينكه جاناتان هنوز به شدت مشروبات الكلى مصرف مىكرد، تصميم گرفت خود را تسليم پليس كند. در مركز اصلاح و تربيت نوجوانان واقع در ساوتون، او تحت درمانهاى مختلفِ روانپزشكى قرار گرفت كه خوشبختانه نتيجهبخش نيز بود. اكنون پنج سال از آن ماجرا مىگذرد و او با خانوادهاش زندگى مىكند و به درمان افراد معلول مشغول است. او از تجربيات خود چنين مىگويد: «در يك لحظه، تصميم گرفتم به اولويتهايى كه پيش روى دارم فكر كنم؛ تصميم گرفتم محكم و استوار بايستم؛ چون مىديدم والدين مقاومى دارم. دانستن اين مطلب، كمك زيادى به پيشرفت درمانم كرد».
در مورد مسئله جاناتان، حوادثى نظير مسائل روحى ـ روانى به بيمارى او دامن زد؛ اما رهايى از اين وضع به اين آسانى و آشكارى هم نيست. ترشّح غيرعادى هورمونهاى رشد و بلوغ، رفتار نوجوانان را تحتالشعاع قرار مىدهد؛ اما تغييرات ايجاد شده در ساختار مغزى افراد نيز خود مىتواند به تنهايى، نقش عمدهاى در تغيير رفتار نوجوانان ايفا كند. دكتر هارولد كوپلويزك، نويسنده كتاب فراتر از احساسِ تزلزل: شناسايى و درمان افسردگى در نوجوانان مىگويد: «در طول دوران نوجوانى، سلولهاى خاكسترىِ مغز، اصطلاحا به طور تدريجى در حال نظم گرفتناند. سلولهاى مغزى اتصال دهنده كه دست نخورده هستند از بين مىروند و شاهراههايى در مغز ايجاد مىشود كه به "ما" به عنوان افراد بزرگسال اجازه مىدهد تا روى مسائل مختلف تمركز كنيم و چيزهاى گوناگونى بياموزيم».
با اين وجود، هنوز مشخص نيست كه آيا بين فعاليتِ مغزى و افسردگى رابطهاى وجود دارد يا خير؟! اما كوپلويزك، بر اين باور است كه آرايش سلولهاى مغزى، بين سنين 14 تا 17 سالگى رُخ مىدهد ؛ يعنى درست زمانى كه ميزان ناهنجارىها و بىنظمىهاى رفتارى به شكل چشمگيرى در افراد، افزايش يافتهاند.
محققانِ دانشگاههاى دوك و تگزاس، اين گونه اذعان مىكنند كه اين تحقيق اميدبخشِ اخير مىتواند درك بهترى از پديده افسردگى در اختيار همگان قرار دهد و آنان را با شيوههاى جديد درمانِ اين بيمارى، آشنا سازد.
از طرفى، كوپلويزك اين نكته را خاطرنشان مىكند كه افسردگى و حالات و ويژگىهاى آن در بزرگسالان با نوجوانان متفاوت است. او مىگويد: «نوجوانان افسرده نسبت به محيط اطراف خود واكنش و انعطاف بيشترى نشان مىدهند و نسبت به افراد بزرگسالِ افسرده تغييرپذيرترند. اگر براى مثال يك مردِ افسرده را با خود به يك مهمانى ببريد باز هم اين احساس يأس و پريشانى با اوست؛ ولى اگر نوجوانِ افسردهاى در يك مهمانى شركت كند، سعى مىكند از آن لحظه خوش لذت ببرد؛ به طورى كه حالت افسردگى خود را براى مدتى از ياد مىبرد. حال اگر همين نوجوان، تنها در خانه بماند باز به او احساس يأس و نااميدى مفرط دست خواهد داد».
تا زمانىكه تحقيقات و مطالعات روانپزشكى پيرامون مسئله افسردگى در مركز ملى بهداشت روانى (NIMH) در جريان است، والدين و نوجوانان بايد ميزان خطرات استفاده از داروهاى تجويزى براى درمان اين بيمارى و عدم استفاده از آنها را مد نظر داشته باشند و به مسئله مهمترى چون «خطر خودكشى» نيز جدىتر بينديشند.
در سال 1999، گابريل كريان كه دانشآموز سال سوم يكى از دبيرستانهاى نيويورك بود درباره مرگ، دچار يك ترس روحىِ شديد شده بود و با هر كسى در اين زمينه صحبت مىكرد. سرانجام با كمك والدينش توانست مشاور و درمانگرى را بيابد كه آن «احساس» و يا بهتر است بگوييم «بيمارى» او را اين گونه ناميد: «افسردگى»! گابريل تحت درمانهاى پزشكى نيز قرار گرفت و از قرصهاى پروزاك استفاده كرد. او مىگويد: «اين قرصها احساس ضعف و ناتوانىِ مفرط را از من دور مىكردند و بعد از آن، تمام بدنم بىحس مىشد». اما گفتاردرمانى تأثير بهترى داشت. او در ادامه مىافزايد: «اولين مرحله از درمان دوره بيمارىام بيشتر شبيه نوعى خودآگاهى نسبت به اين بيمارى بود. قبل از درمان نمىدانستم چهطور بايد خود را خشنود و يا راضى نشان دهم».
بعدها وقتى بيمارىِ افسردگى او به طور كامل معالجه شد بدين مسئله پى برد كه زندگى هميشه بر وفق مراد انسانها نيست و نخواهد بود و نهايتا دورهاى در زندگى هر انسانى هست كه بايد با مشكلات مختلف، دست و پنجه نرم كند. گابريل مىگويد: «زندگى همه انسانها مدام در حال تحول و اُفت و خيز است؛ اما من از اين بابت خوشحالم كه آنقدر احساس اعتماد به نفس مىكنم كه مىتوانم راه صحيح زندگىام را انتخاب كنم ؛ راهى كه مرا به سمت خوشبختى مىكشاند».
آيا برادر، خواهر و يا دوست شما بيمار است و يا فقط كمى كج خُلق و ترشرو شده است؟
روانپزشكان بر اين باورند كه اگر والدين و ديگر نزديكان، تغييرات مشكلآفرينى در نحوه خورد و خوراك، پوشش، خواب و يا رفتارهاى اجتماعى فرد مشاهده مىكنند كه بيش از چند هفته تكرار مىشود بايد در جستجوى راهى جهت حل اين معضل باشند. پنج نشانهاى كه از علائم بارز افسردگى به شمار مىروند شامل موارد زير است:
الف ـ گله و شكايتهاى مبهم در خصوص وضعيت جسمانى، مثل سردردهاى مكرر؛ ب ـ غيبت از مدرسه و يا اُفت تحصيلى؛ ج ـ پرخاش كردن و بىدليل گريه كردن ؛ د ـ نداشتن رغبت و علاقه به همصحبتى با دوستان ؛ ه ـ بروز رفتارهايى نظير بىتفاوتى يا بىاعتنايى نسبت به مسائل؛ و ـ بروز حساسيتِ شديد در قبال ردِ يك خواهش و يا شكست در يك كار.
Pat wingert and Barbara Kantrowitz, Reader¨s digest, July, 2003.