| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
انيس نيكان
مىخواهم بنويسم و نوشتههايم را به دست باد بسپارم. مىخواهم بنويسم حتى اگر خوانندهاى براى نوشتههايم پيدا نشود؛ حتى اگر خودم هم آنها را نخوانم. مىخواهم بنويسم، همه جا؛ توى ايستگاه اتوبوس، توى تاكسى، سر خيابان، و هنگامى كه جوانك دستفروش را مىبينم كه بساط كوچكش را كنار پيادهرو پهن كرده و چه بسا خيلىها در پيادهرو حتى متوجه او هم نشوند. ولى من هر وقت او را مىبينم از خودم مىپرسم: روزى چهقدر درآمد دارد؟ و آيا تا آخر شب، همه خردهريزههاى بساطش را خواهد فروخت؟ چند نفر بايد رد شوند تا همه باترىهايش را بفروشد (مثل من كه آن را براى راديوى كوچكم ـ همدم شبانهام ـ مىخواهم)؟
دوست دارم بنويسم حتى وقتى كه توى اتوبوس، از سر خستگى سرم، را به شيشه اتوبوس تكيه مىدهم و پچپچ مسافر روبهروىام را كه راجع به دختران دانشجو با بغلدستىاش حرف مىزند، و مىشنوم و من يواشكى كلاسورم را زير چادرم پنهان مىكنم!
دوست دارم بنويسم كه عصرها تفريحم ديدن غروب خورشيد از پشت داربست درخت انگور همسايه بود! دوست دارم بنويسم كه تا سپيدهدم، بيدار مىماندم كه صداى گنجشكها را از لابهلاى درخت انجير حياط خانهمان بشنوم.
دوست دارم بنويسم كه روزها تفريحم اين بود كه به بالاى پشت بام مىرفتم و كوههاى برفگرفته را از دور، تماشا مىكردم، ولى مدتهاست اين لذت از من گرفته شده است؛ چون همسايههاى دور و برمان، يك طبقه ديگر به واحدشان اضافه كردهاند و اين خانهها آنقدر بلند شدهاند كه ديگر نمىتوان كوههاى برف گرفته را به آسانى از آن دورها ديد.
حتى ديگر نمىتوانم غروب خورشيد را از پشت آن درخت بلند توى باغ ببينم؛ چون خيلى وقت است كه باغ را تخريب كردهاند و دارند توى آن، باشگاه مىسازند. خيلى وقت است كه آن كلاغ پير را روى آن درخت نديدهام. راستى حالا كه باغ از بين رفته، كلاغ پير به كجا رفته است؟
با اين كه ساختمانها بلندتر شدهاند و لذت تماشاى كوهها را از من گرفتهاند، با اين كه باغ از بين رفته، ولى آسمان را كه نمىتوانند از من بگيرند. هنوز هم كه پاييز از راه مىرسد صداى چلچلهها را مىشنوم. سرم را بلند مىكنم و آنقدر نگاهشان مىكنم تا توى آسمان، گم شوند. كوچ، حس غريبى را به تو تزريق مىكند!
دوست دارم بنويسم اما چه كسى باور مىكند كه بوى تند گله گوسفندان برايم به مراتب بهتر از بو و دود بنزين است!
چه كسى باور مىكند كه توى پيادهرو، مسحور صداى زمزمه رود كوچكى شدم كه از آن حوالى مىگذشت. آنقدر گوش سپردن به آن زمزمه دلربا برايم دلنشين و جذاب بود كه از همرهانم به دور ماندم.
چه كسى باور مىكند كه من به حال آن تكدرخت كنار آن رود كوچك، غبطه خوردم و با حسرت به كورهراهى كه احتمالاً به يك ده، ختم مىشد نگاه مىكردم!
چه كسى باور مىكند كه من با نفرت به ديوارهاى بلند سيمانى نگاه مىكنم!
دوست دارم بنويسم كه مرور خاطرههايم در شب، برايم دلانگيزند. خاطراتم طعم تمشكهاى رسيده مىدهند... آن روز كه به مسافرت رفته بودم، محو گلهاى رنگارنگ حياط خانهاى شدم، و آن زن مهربان كه يك دسته گل از همان گلها را برايم چيد. خدا مىداند كه من در آن لحظه چهقدر ذوق زده و غرق شگفتى شدم.
اما خدايا! سزاوار نيست كسى كه آرزويش ديدن غروب خورشيد از پسِ درختهاى بلند سپيدار است، توى اين حصار تنگ و بلند ديوارهاى سيمانى و سرد، گير بيفتد، جورى كه نتواند خودش را خلاص كند.
اصلاً برايم سخت و دردآور است از چشمان منتظر و غمگين جوانك دستفروش بنويسم و از آن صبح سرد زمستانى كه برف شب قبل، سطح خيابان را سفيدپوش كرده بود و آن طرف خيابان، جوانى روى گونى خيس، در خود فرو رفته بود!