| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
شيرين قرنلى
نمىدونم چرا وقتى پاييز از راه مىرسه، دل آدما يه جورى مثل آسمان پاييزيه، دم دمى مزاج مىشه: گاهى ابرى و گاهى آفتابى.
امروز هم از اون روزاست كه دل من، بدجورى گرفته. حس مىكنم يه غم گُنده، تو گلوم گير كرده و هرچه آه مىكشم، نه بالا مىآد نه پايين مىره. دارم خفه مىشم، ولى دليل و بونهاى براش ندارم.
توى كنكور كه قبول شدم و ته جيبم كه تار عنكبوت نبسته، پس چى شده؟
شايد از روزمرّگى و تكرار مكرّرات خستهام، نمىدونم!
خلاصه، از خونه زدم بيرون. به صورت تك تك آدمايى كه از جلوم رد مىشن، نگاه مىكنم. عجب روزيه! چهرهها خسته يا پژمرده!
اگر كمى جرئت داشتم مىرفتم جلو و مىپرسيدم، اما ترسيدم يكى بگه: مىزنم تو مُخِتها. اين جمله هم نقل دهن هر اشرف المخلوقى شده. اصطلاحات هم رو مُد مىچرخن. يه روز «دلِ من از غصّه داغون شده» و يه روز «اِى وَل»،... .
توى اين فكرها بودم كه رسيدم بوستان (پارك) محله بالايى. يه نفس عميقى كشيدم و روى نيمكت نشستم. به صداى برگ درختان كه زير پاها له مىشد گوش مىكردم... چه خوب بود كه توى پاركها درخت سيب مىكاشتن. زندگى مثل سيبه؛ هر گازى كه مىزنى يه بخشى از زندگى، كم مىشه. نصيب بعضىها قسمت كرم خورده است و براى بعضىها قسمت شيرين و آبدار...
صداى مأمور پارك (با اون لهجه تُركىاش) منو از هَپَروت، بيرون كشيد:
ـ بَبَمجان، اين نيمكت، تازه رنگ شده! حواست كجاست؟
مثل آدماى برق گرفته از جام پريدم. اى داد و بيداد! كاشكى خونه مونده بودم!
اصلاً نظرم عوض شد، زندگى مثل سيب نيست، مثل نيمكته؛ يه وقتى نيمكت براى نشستن دارى و يه وقتى هم ندارى! يه وقتى رنگى مىشى و يه وقتى نمىشى!