| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
رامين تبرّايى
در زندگى همه ما روزهايى وجود دارند كه همه چيز را سياه مىبينيم، هيچ چيز، شادى ما را برنمىانگيزد و هيچ اميدى به موفقيت نداريم. بدخلق و غمگين هستيم. احساس تنهايى، نااميدى و گنهكارى بر ما چيره مىشود و اضطراب، ما را فرا مىگيرد. اين حالات، اغلب پس از شكستها يا از دست دادنها و فقدانها و يا حتى بدون دليلى كه براى ما شناخته شده باشد به وجود مىآيند كه با هر يك تا حدى آشنا هستيم و با آنها كم و بيش، با موفقيت مقابله مىكنيم. اما آنچه موجب مىشود تا چنين احساسهايى به صورت اختلالهاى روانى درآيند نوع و تعداد نشانهها، شدت و طول مدت و همچنين حدّى است كه به جريان بههنجار زندگى روزمره آسيب مىرسانند؛(1) حدّ و گسترهاى كه چنانچه فرد در آن گرفتار آيد دنياى اطراف خود را دور از واقعيت موجود، مورد تجزيه و تحليل قرار مىدهد و آنها را تحريف مىكند. اختلالى كه سالانه ميليونها انسان بدان مبتلا مىگردند و بخش عظيمى از نيروى انسانى را از پويايى، باز مىدارد. گاهى بيماران مبتلا حتى توان كمك خواهى هم ندارند و يا از وجود اين اختلال در خود ناآگاهاند. در بيمارى افسردگى، خودكشى، خطر جدى به شمار مىرود. گاهى ممكن است صرفا تمايل به مرگ، وجود داشته باشد اما معمولاً امكان دارد افراد به تلاشهاى جدى براى كشتن خود دست بزنند.(2) او تفسيرى بدبينانه از تجارب زندگى دارد كه به خطاها منجر خواهند شد و اين تجارب، بر اساس رويدادهاى مختلفى مانند عزاها، فقدانها، شكستها، طردها و يا جدايىها فعال شده و افكار منفى را به وجود مىآورند كه با هيجانهاى ناخوشايند مربوط هستند و خود به خود، به ذهن افراد مىآيند؛ پس «خودآيند» هستند.
«افسردگى، نوعى اختلال روانى است كه در آن، خُلق شخصْ آشفته مىشود».(3) «افراد افسرده، از لحاظ بدنى دچار خستگى دائم و از لحاظ ذهنى، دچار پراكندگى دقت و ناكارآمدى كوشش فكرى هستند. آنان در قلمرو بدنى با سردردها و بىاشتهايى و بىخوابى و كاهش فشار خون و يبوست مواجهاند ؛ در قلمرو روانى، احساس مىكنند ناتواناند و نيروى آنها به پايان رسيده است. اين حالات، در بيشتر مواقع با اضطراب كم و بيش شديد توأم است. در قلمرو عاطفى، تحت سلطه خُلق افسرده، الفاظ و حالتهاى عاطفى غمگين، اضطرابى و حالتهاى برانگيخته شدن فرد، نشان دهنده اين اختلال است».(4) به عنوان مثال، جملاتى منفى و مأيوسكننده، بارها و بارها به كار گرفته مىشود و در برابر چيزهايى كه ديگران آنها را جالب دانسته و هيجان خاصى (مثل واكنش خنده) نشان مىدهند، بىتفاوت و سرد است.
افسردگى را نبايد با غمگينى اشتباه گرفت؛ فرد افسرده، دلسردى و نوميدى شديدى را تجربه مىكند كه مدت زيادى به طول مىانجامد؛ در حالىكه غمگينى عادى هر قدر هم كه رنجآور باشد با گذشت زمان و بىهيچ درمان خاصى از بين مىرود و افراد غمگين به راحتى به زندگى روزمره خود مىپردازند. بر عكس، بيمارى افسردگى، بدون درمان و به راحتى از بين نمىرود و مىتواند به طور جدّى فكر و رفتار بيمار را مختل كند؛ گرچه بسته به نوع شخصيت افراد و مقاومتشان در برابر رويدادها، استمرار اندوه طبيعى به مدت طولانى مىتواند به تدريج، منجر به افسردگى بالينى گردد.
بارزترين و معمولىترين نشانه افسردگى، احساس غم و اندوه است؛ يعنى احساس بدبينى و نااميدى، احساس تنهايى و بىتفاوتى و عدم علاقه. افراد افسرده غالبا فكر مىكنند چيز بسيار مهمى را از دست دادهاند؛ در حالى كه در واقع چنين نيست. فرد افسرده، خود را آدمى شكستخورده و بازنده مىداند و فكر مىكند هميشه بازنده خواهد بود و به اين دليل، آدم بىارزشى است و شايد لياقت زنده ماندن را نداشته باشد و حتى ممكن است سعى كند خود را از بين ببرد. «آنان معمولاً به جاى جنبههاى خوب و مثبت، جنبههاى منفى اشيا را مىبينند و امتحان هم نمىكنند تا معلوم شود در تعبير و تفسير حوادث دچار اشتباه شدهاند.
اگر شما دچار افسردگى باشيد بسيارى از احساسهاى منفى و بد شما از اشتباه در تفكر و برداشتتان ناشى مىشوند. اين اشتباهات هم به شيوه برداشت شما از خودتان و هم به شيوه قضاوت شما درباره اتفاقات اطراف شما و يا اتفاقاتى كه براى شما پيش مىآيد مربوط مىشوند».(5) پس خلاصه آن كه، فرد افسرده فردى است با نگرش منفى نسبت به خود، محيط و آينده. افراد افسرده را در چند مرحله بررسى مىكنيم.(6)
حافظه ما انباشته از اطلاعات درباره خودمان، محيط و ديگران است. تجسّم مفاهيم خبرها و خاطرات شخص بهگونه رمزگردانى شده، اطلاعات بعدى را در بدو ورودشان به ذهن، مورد تفسير قرار مىدهند و ما به جهان خارج به صورتى گزينشى توجه كرده، سپس وقايع را ادراك مىكنيم. اينها همان طرحوارهها هستند كه ناهشيار و به صورت خودكار بر اساس قواعدى، بهگونهاى سريع، گذشته را بر رويدادهاى فعلى تأثير مىدهند؛ به عبارتى سادهتر، فرد افسرده، با نوعى پيشفرض بدبينانه حتى حوادث و وقايع خوب و شيرين را هم تلخ و ناگوار تفسير مىكند، بىآنكه از اين عملكرد خود كاملاً آگاه باشد. به عنوان مثال، اگر در مجلسى حضور يابد و كسى با او صحبت نكند فورا طرحواره «اگر ديگران نسبت به شما بىتوجه باشند بدين معناست كه شما را دوست ندارند؛ پس براى آنان بىارزشم» به سراغ او آمده، حالت غمگينى و افسردگى به او دست مىدهد؛ در حالى كه بنا به دلايل مختلف، ممكن است آنان كارى مهمتر داشته باشند. هيچ يك از ما انتظار ندارد كه با عينك دودى در شب تاريك، گُلها را زيبا ببيند. «به كارگيرى مكرر اين طرحوارههاى مأيوس كننده و افسردهزا، سبب افزايش اختلال تفكر مىگردند و آن دسته از طرحوارها كه غالبا مورد استفاده قرار مىگيرند به دشوارى تغيير مىكنند». به اين طرحوارههاى بيماران افسرده نگاه كنيد: «ديگران بايد مرا دوست داشته باشند»، «من بايد قادر به انجام دادن هر چيزى باشم»، «درخواست كمك از ديگران يعنى ضعف». اين طرحوارهها را چگونه ارزيابى مىكنيد؟ آيا منطقىاند؟ كدام فرد را سراغ داريد كه همه، او را دوست داشته باشند و يا كدام فرد را مىشناسيد كه در سراسر عمر حتى براى يك بار هم از كسى تقاضاى كمك نكرده باشد. البته جملات مذكور، حاكى از محتواى طرحوارهها و تفكر فرد افسردهاند؛ بنابراين نبايد اين تلقى و برداشت اشتباه به وجود آيد كه فرد آنها را ابراز مىدارد، چه آنكه گفته شد فرد نسبت به اين سطوح كاملاً هشيار نيست. در عين حال، آمادگى دارند با كوچكترين رخداد براى فرد، محتواى جديد را به محض ورود، آلوده ساخته، رنگ غمگينى بر آن زنند.
انسان موجودى است تصميم گيرنده و در كارهايش استدلال به كار مىبندد و اين همان است كه باعث مىشود او را موجودى منطقى بنامند. او در اين كار خود بايد از قواعد و اصولى استفاده كند و اطلاعات دريافتى را بر اساس آنها تفسير كند تا بتواند به گونهاى صحيح، پاسخى درست به محيط و ديگران بدهد. حال اگر اين قواعد اشتباه و يا افراطى باشند چه رخ خواهد داد؟ حتما با افرادى برخورد داشتهايد كه به «همه چيز» و «همه كس» شك دارند و همه را دشمن خود مىپندارند. در اين صورت مىتوان گفت: «قاعدهاى غير منطقى بر فكر او حاكم است كه با آن، وقايع بيرونى را تفسير مىكند».
بر اين اساس، هرگاه فردى به سمت او برود مثلاً با خود مىگويد: قصد ربودن پولهايم را دارد. آنچه در ارتباط با فرد افسرده مىتوان گفت اين است كه او گرفتار چنين قواعدى است. پنج نوع از اشتباهات رايج كه افراد افسرده با آنها اطلاعات را ارزيابى و تجزيه و تحليل مىكنند به شرح ذيل خلاصه مىگردد:
1 . انتزاع انتخابى:(8) زمانى است كه بيمار افسرده يك جنبه از يك موقعيت را انتخاب مىكند و بر اساس آن، كل موقعيت را تفسير مىكند. چنانچه رئيس او به خاطر دو اشتباه او در ماشيننويسى بخندد، تفسير او اين خواهد بود: «دو ساعتْ كارِ سخت و طولانى ماشيننويسى مرا با حالت استهزا ناديده گرفت». او يك حادثه منفى كوچك را انتخاب مىكند و آنقدر درباره آن فكر مىكند كه همه اشيا و حوادث ديگر، تحت تأثير جنبه منفى آن قرار گيرند. سرخ شدن بيش از اندازه غذا برابر است با يك فاجعه در ميهمانىها.
2 . استنباط شخصى:(9) بيمار، بدون در دست داشتن شواهد لازم و يا حتى شواهدى متناقض، دست به نتيجهگيرى مىزند؛ تفسير چنين فردى از خنده رئيسش اين است: «او فكر مىكند من ماشيننويس ضعيفى هستم». اين استنتاج، عجولانه و بىاساس است. افرادى كه عادت دارند افكار ديگران را بخوانند چنان به صحّت فرض خود اعتقاد دارند كه حتى زحمت وارسى كردن آن را هم به خود نمىدهند و اگر يكى از دوستانشان مدتها به او تلفن نزند او را «نالايق» مىشمرند؛ ولى بعدها پى مىبرند كه علت، بسترى شدن او در يك بيمارستان بوده است؛ در آن صورت، به تصحيح قضاوت خود خواهند پرداخت.
3 . پيش تعميمدهى:(10) در آن، بيمار افسرده بر اساس يك جنبه در ساير جنبهها و موقعيتهاى ديگر هم قضاوتى مشابه جنبه اولى پيدا مىكند، مثلاً چنانچه در انجام دادن يك كار شكست بخورد آن را به ساير كارها تعميم و گسترش خواهد داد و مىگويد: من نمىتوانم در هيچكارى موفق شوم و همواره در همه كارها شكست مىخورم؛ او «خنده رييس» را قبلاً به «عدم قدردانى» ترجمه كرده بود؛ حالا پيش رفته، مىگويد: «هيچكس قدر مرا نمىداند و از من قدردانى نمىكند». اين، همان پيشتعميمدهى است.
4 . بزرگسازى(11) يا ريزسازى:(12) گاهى بيمار در جنبههاى منفى يك موقعيت، اغراق مىكند و جنبههاى مثبت را كوچك مىشمرد. بزرگ جلوه دادن شكستها و رويدادهاى منفى و ريزسازى موقعيتهاى خوشايند و موفقيتها، از اين دست تفكراتْ سرچشمه مىگيرند. او در مقابل خنده رئيس، تمامى زحمات خود را ناديده مىانگارد و به خود نهيب مىزند كه: «چرا من اينطور شدهام كه مدام مرتكب خطا مىشوم»؛ در حاى كه تمامى نامه، بهجز دو كلمه آن، درست تايپ شده است. اين طرز برخورد با مسائل، به خود او نيز سرايت خواهد كرد و به ناارزندهسازى خودش هم مىپردازد و خصوصيات خوب خود را ناچيز و بىاهميت مىشمارد و در عوض، خصوصيات منفى خود را به معناى «بىارزش دانستن خود» درك مىكند.
5 . شخصىسازى:(13) گاهى بيمار رويدادهاى خارجى را به خودش مربوط مىداند؛ در حالى كه هيچ مبنايى براى چنين ارتباطى وجود ندارد. بدين معنا كه فرد، خود را مسئول چيزهايى مىداند كه ناشى از آسيبپذيرى، شكست، وابستگى، پرخاشگرى، بىتفاوتى و يا ناتوانىهاى ديگران است. او خود را مسئول تمام بدخلقىها و عصبانيتهاى رئيس خود مىداند چون او حتى براى نگارش يك نامه تا اين حدّ ساده هم نمىتواند به او اعتماد كند.(14)
در ادامه بايد افزود كه قواعد آسيبزا محدود و منحصر در اين پنج مورد نيست؛ در اين راستا قواعد فرعى ديگرى را بايد ذكر كرد، نظير: يك . برچسبزنى:(15) «من احمقم»؛ دو . تفكر به شيوه «همه يا هيچ»:(16) «من يا بايد كاملاً موفق شوم و يا در غير اين صورت، شكست خورده و بدبختم. مثلاً يا دانشگاه و رشته پزشكى يا هيچ رشته ديگرى...»؛ سه . بايد و نبايد گفت:(17) «بايد برنده شوم»، «نبايد خسته شوم».
شناخت، محصول نهايى تفكر آدم است؛ بنابراين، بديهى است كه تفكر ناسالم، محصولى ناسالم هم به بار خواهد آورد. پيامد همه آنچه تا بدين مرحله گفته شد، در اين مرحله، خود را نمايان مىسازد و فرد افسرده، نهايتا به منفىنگرىِ فراگير در سه محور، مبتلا مىشود.
1 . نگرش منفى نسبت به خود: فرد، خود را مملو از عيبها، نارسايىها و فاقد ارزش مىپندارد و نتيجه مىگيرد كه رويدادهاى منفى فقط به بىارزشىِ خود او مربوط است. چنين فردى هنگام توصيف خود، اصطلاحات نامناسب را درباره خودش به كار مىگيرد. او خود را آدمى تنبل، ترسو، ناتوان، كند ذهن و غيرصادق مىداند. گذشته از اينها احساس مىكند كه براى رسيدن به اهدافى كه موجب رضايت او مىشوند فاقد توانايىهاى مطلوب و لازم است.
2 . نگرش منفى نسبت به محيط: بيمار، موقعيت زندگى يا محيطش را به طور كلى غيررضايتبخش، ناكام كننده و غير پاداشدهنده مىبيند. او مشكلات خود را بدون چاره و راه گريز تصوّر مىكند. او ممكن است نه فقط شرايط خودش بلكه دنياى ديگران را هم كاملاً فلاكتبار و پر از بدبختى ببيند. او تفسيرى منفى از رويدادهاى مثبت و خنثا دارد و اين تفسير كردن، اين گرايش را در فرد ايجاد مىكند كه در بين امكانات متعدد، همواره بدترين احتمال را در نظر بياورد.
3 . نگرش منفى نسبت به آينده: از نظر فرد افسرده، او در آينده، علاوه بر داشتن مشكلات فعلى، وضعيت بدترى را هم خواهد داشت و خود را فاقد توانايى لازم براى تغيير دادن اوضاع مىداند؛ كفه بدبينى همچنان غلبه مىكند و جايى براى تصوّر آيندهاى بهتر باقى نمىگذارد؛ چون او به سراغ نامساعدترين شرايط مىرود و آنها را در نظر مىآورد.
«اين اختلالهاى شناختى در واقع بخشى از اختلال افسردگى و نه علت افسردگى به شمار مىآيند؛ با اين حال مىتوان آنها را مدخلهاى مهمّى در سيستم افسردگى براى مداخلههاى درمانى دانست».(18) رابطه اين شناختها با افسردگى دو طرفه است. «اين افكار منفى، ساير نشانههاى افسردگى نظير: كنارهگيرى، سستى، احساس گناه، عدم قدرت در تصميمگيرى و بىاشتهايى و بىخوابى را پديد مىآورند. اين افكار غير ارادى منفى (كه خود به خود به ذهن فرد مىآيند)، رو به فزونى مىگذراند، شدت مىگيرند، باعث ناپديد شدن افكار منطقى مىگردند و در نهايت، در فرد، خُلق افسرده پديد مىآيد.
از طرفى فرد، هر قدر افسردهتر مىگردد بيشتر، افكار افسردگىزا پيدا مىكند و بيشتر به آن افكار منفى اعتقاد پيدا مىكند و اين افكار دوباره، وى را افسردهتر از قبل مىنمايد».(19) لذا «در فنون درمانى شناختى به درمانجوى افسرده كمك مىشود تا باورها و افكار ناراحت كننده خود را فرضيههايى تصور كند و آنها را به طور آزمايشى بيازمايد؛ در اين صورت، در اكثر موارد، درمانجويان متوجه خواهند شد كه افكارشان غلط بوده و از شدت افسردگى كاسته خواهد شد.(20) هرچند در موارد متفاوت افسردگى، شيوههاى درمانى نيز متفاوت است و اين شخص درمانگر است كه هدايت درمانى را به عهده مىگيرد.
در پايان، بايد به اين نكته اشاره داشت كه با دفع افكار منفى و شناخت آنها، علاوه بر پيشگيرى از ابتلا به افسردگى و بنا نهادن شخصيتى سالم مىتوان با ديگران ارتباطى سالم و صميمانهتر برقرار كرد و از اين راه، معيارهاى صحيح را در زندگى به كار گرفت و در نتيجه، جادههاى پر فراز و نشيب زندگى را با خوشبختى و كاميابى پيمود و به سعادتى ابدى دست يافت.
1 . روانشناسى مرضى تحولى، دكتر پريرخ دادستان، تهران: سمت، ج 1، ص 269.
2 . مقابله با افسردگى و شيوههاى درمان آن، ايوى.ام.بلاك برن، ترجمه: گيتى شمس، تهران: رشد، 1380، ص 22.
3 . راهنماى عملى درمان افسردگى، انجمن پزشكى امريكا، ترجمه: مهدى گنجى، تهران: مؤسسه نشر ويرايش، 1378، ص 15.
4 . روانشناسى مرضى تحولى، ج 1، ص 269.
5 . درمان افسردگى، محمد نريمانى، اردبيل: شيخ صفىالدين، 1378، ص 103.
6 . اقتباس از الگوى شناختى پردازش خبر، روانشناس معاصر، بلك برن (I.M.BLAKBURN).
7 . Schema.
8 . selective abstraction.
9 . overgenevalization.
10 . overgene valization
11 . minimization.
12 . magnification.
13 . personalization.
14 . روانشناسى مرضى تحولى، ج 1، ص 330 ـ 331.
15 . labeling and mislabeling.
16 . black and white thinking.
17 . should statements.
18 . شناختدرمانى افسردگى، بلك برن، ترجمه: حسن توزنده جانى، مشهد: آستان قدس رضوى، 1374، ص 48.
19 . همان، ص 51 ـ 52.
20 . همان ص 54.