| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
به كوشش: پارسا علوى
«كتاب آب»، آخرين سرودههاى هيوامسيح را در بر مىگيرد و صداى آب مىدهد. كتاب، شعرهاى آبى مسيح را كه در سالهاى 81 ـ 82 باريده است در بر دارد.
در آخر كتاب، شعرهايى با نام نوزادههاى آب، چاپ شده است. شعر نوزادههاى آب ـ 2 را مىخوانيم:
شبانههاى آبنشينىام هر بار
مىگيرم اشكهاى جهان را
بر كفِ دعا
كه نريزد بر خاك ناماندگار
آبِ روى خدا!
باز، حسن بنىعامرى، باز دانيال و دنياى كوچكش. دانيال در حسن بنىعامرى حلول كرده و او را با خودش مىكشد.
«دلقك به دلقك نمىخندد»، چهارده داستان از داستانهاى دانيال را روايت مىكند؛ با همان نثر، با همان گويش، با همان خانهاى كه بوى بهار نارنج مىدهد.
قسمتى از داستانِ «جيرجيرك آقا ايرج»:
ـ بِش بگو بيايد دم در. بگو اگر راست مىگويد، بيايد يكبار ديگر مرا بزند.
نور چراغ آمد، افتاد روى صورت زخم و زيلىاش. چيزى از گردنش آويزان بود كه زنجير داشت و مىدانستم طلا نيست و نقره بود و بعدها فهميدم جيرجيركى نقرهاى است. موهاى پيشانىاش را با دستش زد پس و وقتى بو برد من همانم كه از سر شب تا حالا ، پنج بار، خواب را بش زهرمار كردهام، دندان قروچه رفت، دستش را برد طرف شلوارش، طورى كه انگار بخواهد كمربندش را باز كند و برود كسى را بزند. تا ديد اشتباه كرده، پيژامهاش را كشيد روى شكم ورقلمبيدهاش، قدمى آمد جلوتر، گفت: «چه مرگت است تو نصفه شبى؟».
چنگ انداخت يقهام را قلوه كن كرد، كشيدم جلو صورت خودش، گفت: «چرا نمىگذارى كپه مرگم را بگذارم، خبر مرگم؟».
سرش را چرخاند طرف حياط و جار زد: «جيرجيرك!».
و من حس كردم خيلى آنى كه ساعت، دوازده است و دارم از كوچه گلستان رد مىشوم و باز، جيرجيرك آقا ايرجم.
«ما عشق را از بهشت به زمين آوردهايم»، شايد مجموعهاى از نامههاست، شايد دلتنگىها و شادىها، شايد نوك قلمىهاى هيوا مسيح كه جايى در شعر يا داستان نداشتند و بايد اين طور، بدون قالب، نوشته مىشدند. به هر حال يادداشتهاند.
خودِ مسيح، در اوّل كتاب گفته:
اين يادداشتها هم طى مدت درازى، فقط در شب، نوشته شده است. نوشتههاى سادهاى است از انبوه يادداشتهاى يك زوج كه باقى مانده است. اگر آن دو، حالا زنده بودند، شايد مىتوانستيم به بقيه يادداشتها هم برسيم. يا شايد لااقل بفهميم چرا بسيارى از آنها را سوزاندهاند؟ آن دو، مدت زيادى نمىتوانستند يكديگر را ببينند. شبها وقتى مرد به خانه برمىگشت، با اندوهى از غم نان مىآمد؛ نانى كه آسمان، از دوردستهاى عالم به او هديه كرده بود و امروز، چه ساده از او دريغ مىشد.
او (مَرد)، وقتى به خانه مىرسيد، بانوى خستهاش چون كتابِ نخواندهاى كه صدايش در ميان لحظات و ورقها مانده باشد، در خواب بود... .