مجلات >حديث زندگى>شماره 20

كتابخانه ادبى

به كوشش: پارسا علوى

كتاب آب، هيوامسيح، تهران: قصيده‏سرا، اوّل، 1383، 88 ص، رقعى.

«كتاب آب»، آخرين سروده‏هاى هيوامسيح را در بر مى‏گيرد و صداى آب مى‏دهد. كتاب، شعرهاى آبى مسيح را كه در سال‏هاى 81 ـ 82 باريده است در بر دارد.

در آخر كتاب، شعرهايى با نام نوزاده‏هاى آب، چاپ شده است. شعر نوزاده‏هاى آب ـ 2 را مى‏خوانيم:

شبانه‏هاى آب‏نشينى‏ام هر بار

مى‏گيرم اشك‏هاى جهان را

بر كفِ دعا

كه نريزد بر خاك ناماندگار

آبِ روى خدا!

دلقك به دلقك نمى‏خندد، حسن بنى‏عامرى، تهران: نيلوفر، اوّل، 1379، 228ص، رقعى.

باز، حسن بنى‏عامرى، باز دانيال و دنياى كوچكش. دانيال در حسن بنى‏عامرى حلول كرده و او را با خودش مى‏كشد.

«دلقك به دلقك نمى‏خندد»، چهارده داستان از داستان‏هاى دانيال را روايت مى‏كند؛ با همان نثر، با همان گويش، با همان خانه‏اى كه بوى بهار نارنج مى‏دهد.

قسمتى از داستانِ «جيرجيرك آقا ايرج»:

ـ بِش بگو بيايد دم در. بگو اگر راست مى‏گويد، بيايد يك‏بار ديگر مرا بزند.

نور چراغ آمد، افتاد روى صورت زخم و زيلى‏اش. چيزى از گردنش آويزان بود كه زنجير داشت و مى‏دانستم طلا نيست و نقره بود و بعدها فهميدم جيرجيركى نقره‏اى است. موهاى پيشانى‏اش را با دستش زد پس و وقتى بو برد من همانم كه از سر شب تا حالا ، پنج بار، خواب را بش زهرمار كرده‏ام، دندان قروچه رفت، دستش را برد طرف شلوارش، طورى كه انگار بخواهد كمربندش را باز كند و برود كسى را بزند. تا ديد اشتباه كرده، پيژامه‏اش را كشيد روى شكم ورقلمبيده‏اش، قدمى آمد جلوتر، گفت: «چه مرگت است تو نصفه شبى؟».

چنگ انداخت يقه‏ام را قلوه كن كرد، كشيدم جلو صورت خودش، گفت: «چرا نمى‏گذارى كپه مرگم را بگذارم، خبر مرگم؟».

سرش را چرخاند طرف حياط و جار زد: «جيرجيرك!».

و من حس كردم خيلى آنى كه ساعت، دوازده است و دارم از كوچه گلستان رد مى‏شوم و باز، جيرجيرك آقا ايرجم.

ما عشق را از بهشت به زمين آورده‏ايم، هيوامسيح، تهران: قصيده‏سرا، سوم، 1382، 88 ص، رقعى.

«ما عشق را از بهشت به زمين آورده‏ايم»، شايد مجموعه‏اى از نامه‏هاست، شايد دلتنگى‏ها و شادى‏ها، شايد نوك قلمى‏هاى هيوا مسيح كه جايى در شعر يا داستان نداشتند و بايد اين طور، بدون قالب، نوشته مى‏شدند. به هر حال يادداشته‏اند.

خودِ مسيح، در اوّل كتاب گفته:

اين يادداشت‏ها هم طى مدت درازى، فقط در شب، نوشته شده است. نوشته‏هاى ساده‏اى است از انبوه يادداشت‏هاى يك زوج كه باقى مانده است. اگر آن دو، حالا زنده بودند، شايد مى‏توانستيم به بقيه يادداشت‏ها هم برسيم. يا شايد لااقل بفهميم چرا بسيارى از آنها را سوزانده‏اند؟ آن دو، مدت زيادى نمى‏توانستند يكديگر را ببينند. شب‏ها وقتى مرد به خانه برمى‏گشت، با اندوهى از غم نان مى‏آمد؛ نانى كه آسمان، از دوردست‏هاى عالم به او هديه كرده بود و امروز، چه ساده از او دريغ مى‏شد.

او (مَرد)، وقتى به خانه مى‏رسيد، بانوى خسته‏اش چون كتابِ نخوانده‏اى كه صدايش در ميان لحظات و ورق‏ها مانده باشد، در خواب بود... .