مجلات >حديث زندگى>شماره 20

[يك كتاب در يك مقاله]

شناختْ‏درمانى: روان‏شناسى افسردگى

روح‏اللّه‏ گودرزى

ديويد بُرنْز، ترجمه: مهدى قراچه‏داغى، تهران: دايره، 429ص، وزيرى، چهاردهم.

اساس فرهنگ انسان را انديشه‏ها تشكيل مى‏دهند و به تعبيرى فرهنگ، عبارت است از كليه فعاليت‏ها و آثارى كه انسان‏ها با انديشه‏هايشان به وجود آورده‏اند.

شناخت درست و در نتيجه، رفتار و برخورد درست در زندگى اجتماعى و روابط انسانى، از اهمّيت فراوانى برخوردار است. كتاب «شناختْ‏درمانى: روان‏شناسى افسردگى» از ديويد بُرنْز، نظريه‏پرداز معاصر روان‏شناسى، حاصل تحقيق فشرده پژوهشگران دانشگاه پنسيلوانياى امريكا در زمينه «علل و درمان افسردگى» است كه با طرح اجمالى نتايج حاصل از پژوهش‏هاى انجام شده، به خواننده امكان مى‏دهد شخصا و با خوديارى، به درمان تألّمات روحى و روانى‏اش اقدام كند.

بر اساس تحقيقات انجام شده، فرد افسرده، خود را بازنده بى‏كفايتى مى‏بيند كه بايد به حكم تقدير، ناكامى و محدوديت و شكست را بپذيرد. افسردگى، حاصل اختلال فكرى است. فرد افسرده، درباره خود و محيط و آينده‏اش برداشت منفى و شخصى دارد و مهم اين است كه اين ذهنيت، نه‏تنها بر روحيه خود وى، بلكه بر روابطش با ديگران نيز تأثير گذاشته، باعث كم رنگ شدن و حتّى قطع رابطه وى با جامعه مى‏شود.

هسته اصلى بحث اين كتاب ـ كه مورد استقبال عمومى در سراسر جهان قرار گرفته و آن را ممتاز نموده ـ شيوه «شناخت درمانى» است كه به جرئت مى‏توان گفت نخستين اثر در اين زمينه است كه روش‏هاى آن را به مردم معرفى مى‏كند.

شناختْ‏درمانى را مى‏توان تكنولوژى سريعِ رسيدن به شادابى دانست و مفاهيم ساده‏اى دارد كه مى‏توانيد ياد بگيريد و در مورد خودتان به كار ببريد.

ديويد برنز، نخستين اصل شناختْ‏درمانى را «شناخت و تفكرات» مى‏داند. به اين معنا كه همه چيز، بستگى به زاويه ديدتان دارد. طرز تلقّى‏ها و باورهايتان بسيار تعيين كننده‏اند.

اصل دومِ شناخت‏درمانى اين است كه در شرايط افسردگى، افكار، تحت تأثير يك منفى‏گرايى زورمند قرار مى‏گيرد و تقريبا لازمه زندگى مى‏شود.

اصل سومِ شناخت درمانى، به لحاظ فلسفى و درمانى، بسيار اهمّيت دارد كه بدانيم اين افكار منفى، بى‏پايه و اساس‏اند و افسردگى، ناشى از خطاى ذهن است و ذاتى نيست ؛ بلكه از روى سادگى و اشتباه است. اغلب واكنش‏هاى احساسى، ناشى از فقدان عزّت نفس است. تصوير ذهنى مخدوش، به ذره‏بينى مى‏ماند كه كوچك‏ترين اشتباه و جزئى‏ترين عيب را چند برابر بزرگ كرده، آن را به حساب عيب‏شخصى مى‏گذارد.

يكى از خصوصيات مهم شناخت‏درمانى، برخورد با احساس بى‏ارزش بودن است. قدم اوّل، تعمق در صحبتى است كه مى‏كنيد. اغلب اوقات، علّتى كه براى بى‏ارزش بودن خود مى‏تراشيد، در كل، بى‏پايه و اساس است. حالا ببينيم با دست‏كم گرفتن خود، مرتكب چه اشتباهاتى مى‏شويد. از جمله مهم‏ترين تحريف‏هاى ذهنى، طرز تفكر «هيچ يا همه چيز» است. با اين طرز تلقى، فرض را بر اين مى‏گذاريد كه نتيجه كارتان يا بايد عالى و يا واقعا بد باشد و حدّ وسطى نمى‏شناسيد. به قول فروشنده‏اى: «افزايش فروشِ بيش از 95 درصد برايم قابل قبول است ؛ اما 94 درصد و كمتر برايم شكست كامل محسوب مى‏شود».

تفكر (هيچ يا همه چيز) نه‏تنها غير واقع‏بينانه و بى‏حاصل است، بلكه موجب اضطراب و نوميدى نيز مى‏شود.

بى‏كار نشستن

يكى از مخرّب‏ترين عوارض افسردگى كه ديويد برنز به آن اشاره كرده و [مخصوصا در بين جوانان ايرانى بسيار شيوع دارد]، كاهش ميل به كار و فعاليت است. بدون شناخت ريشه‏هاى گرفتارى، ناراحتى ما، گاه هفته‏ها و ماه‏ها و حتى سال‏ها دوام مى‏آورد. ديويد برنز، سيزده علّت از علل افسردگى را برشمرده است كه از جمله به: نااميدى، درماندگى، كامل‏گرايى، ترس از شكست، ترس از موفقيت، ترس از انتظار، سرزنش كردن خويش، و احساس گناه مى‏توان اشاره كرد.

برخورد با انتقاد

روحيه انتقادپذيرى، نكته بسيار در كار براى مقابله با افسردگى است؛ چرا كه ديويز برنز علّت بسيارى از افسردگى‏ها را انتقاد ديگران مى‏داند و قضيه را حتى به خود روان‏شناسان هم تعميم مى‏دهد و از جمله به روان‏شناسى به نام آرت اشاره مى‏كند كه از انتقاد بيمارش برآشفته شده بود و در جواب بيمارش كه گفته بود حرف‏هايش در مورد او صحيح نيست مى‏گويد: «آه، خداى من! حالا حتى بيمارها هم مى‏دانند كه چه آدم بى‏ارزش و بى‏احساسى هستم. حتما از بيمارستان اخراجم مى‏كنند».

چگونه است كه بعضى‏ها در معرض يك انتخاب ساده، اين همه آسيب‏پذيرند و برخى ديگر در برابر شديدترين انتقادها به راحتى مقاومت مى‏كنند؟

افسردگى، عصبانيت به دل ريخته است

ديويد برنز، اين جمله معروف (در روان‏شناسى معاصر) را نمى‏پذيرد و در نتيجه، چاره كار از ديدگاه او اين نيست كه نبايد عصبانيت را در دل نگه داشت. وى مى‏گويد: «ابراز كردن يا نكردن احساس، مهم نيست ؛ بلكه طرز ابراز احساسات مهم است. ابراز عصبانيت، ممكن است موقتا احساس بهترى ايجاد كند، امّا در بلندمدت، اوضاع را به ضرر شما تغيير مى‏دهد. اين‏طورى پل‏ها را پشت سر خود خراب مى‏كنيد. بى‏جهت و بى‏آن كه لزومى داشته باشد، موقعيت را به زيان خود تغيير مى‏دهيد».

رنجش‏پذيرى

وقتى از كسى عصبانى مى‏شويد خود به خود، او را سبب تمامى احساسات ناخوشايند خويش مى‏پنداريد و مى‏گوييد: «شما مرا ناراحت مى‏كنيد. شما روى اعصبام اثر مى‏گذاريد و...».

اما با اين طرز تفكر فقط خودتان را فريب مى‏دهيد ؛ زيرا حقيقت امر، اين است كه ديگران نمى‏توانند شما را عصبانى كنند. بله درست فهميديد:

ـ در صف خريد بليت سينما ايستاده‏ايد و جوانى براى اين‏كه زحمتش را كمتر كند به اصطلاح، توى صف مى‏زند.

ـ در بازار صنايع دستى، كسى يك سكّه تقلبى را به جاى سكّه قديمى به شما مى‏فروشد.

ـ دوستى، با زرنگى، دستتان را از يك معامله سودمند تجارى كوتاه مى‏كند.

ـ دوستى داريد كه هيچ وقت سر وقت قرار ملاقات، حاضر نيست.

اما على‏رغم همه اين حرف‏ها آنها تاكنون نه شما را عصبانى كرده‏اند و نه خواهند كرد. واقعيت اين است كه تنها شما مسئول عصبانيت خود هستيد. يعنى: عصبانيت هم مثل ساير احساسات ، ناشى از شناخت‏هاى خود شماست.

بايدها و نبايدها

بايدها و نبايدهاى بى‏منطق (مثلاً: نبايد اين كار را مى‏كرد، و...)، ناشى از تصوّرات اشتباهى هستند كه خيال مى‏كنيد هر لحظه و هر مورد كه خواستيد دنيا بايد بر وفق مراد شما باشد. در نتيجه، وقتى به آنچه مى‏خواهيد نمى‏رسيد بى‏جهت، ناراحت و عصبانى مى‏شويد ؛ زيرا اسير اين طرز تلقى اشتباه هستيد كه اگر چيزى (عشق، محبّت، مقام، احترام، خوبى و...) را مى‏خواهيد و به آن نمى‏رسيد دنيا ديگر برايتان ارزش ندارد و انگار دنيا به آخر رسيده است. اصرار بر اجابت همه خواسته‏ها، مبناى بسيارى از عصبانيت‏هاى شماست.

ديگران هم براى خود حقى دارند و اغلب، عمل و فكرشان مطابق سليقه شما نيست.

روش استقرايى

يكى از روش‏هاى پيشنهادى نويسنده براى جلوگيرى از افسردگى، اين است كه با طرح سؤالات منطقى به ريشه‏هاى ناراحتى خود مى‏رسيد و با تكرار سؤالاتى نظير: «گيرم كه درست باشد؟! آن‏وقت چى؟ چرا بايد مرا ناراحت كند؟» و... ريشه‏هاى گرفتارى را مى‏خشكانيد و بى‏نياز از روان‏پزشكِ معتقد به دارودرمانى، روان‏شناس پيرو مكتب فرويد و روان‏شناس رفتارْدرمان‏گرا و... مى‏شويد كه هر كدام از اين مكاتب مختلف روان‏شناسى با توجّه به مكتب خود، حرف مى‏زنند و دارو تجويز مى‏كنند كه حتى چنانچه نظر آنها را نپذيريد، شما را به مقاومت در برابر علم، متهم مى‏كنند، بى‏توجّه به آنچه مى‏گوييد، كار خودشان را انجام مى‏دهند.

پيروزى نهايى

اين باور لازم است كه افسردگى معمولاً موقتى است و اغلب بدون مراجعه به روان‏پزشك، برطرف مى‏شود. با اين حساب، رجوع به روان‏پزشك، تنها براى سرعت بخشيدن به بهبود است. ديويد بُرنز مى‏گويد: نظر به اين‏كه نمى‏توانيم با اطمينان كامل درباره مفيدترين روش‏هاى درمانى صحبت كنيم، مجبوريم در ارتباط با هر بيمار، از چند روش مختلف استفاده كنيم تا بهترين روش درمانى مناسب او را بيابيم.

لكن آنچه بسيار مهم است و در مورد تمام بيماران صدق مى‏كند، اين است كه: در عالم افسردگى، احساس و حقيقت، با آن كه ممكن است خيلى از هم فاصله داشته باشند، مفهوم واحدى پيدا مى‏كنند و اين، درماندگى ذهنى را به همراه دارد. بدين ترتيب، احساس درماندگى يكى از نشانه‏هاى بارز بيمارى افسردگى است.

گفتنى است وقتى به اين حقيقت توجّه داشته باشيم كه در حال حاضر، داروهاى ضد افسردگى، روش‏هاى درمانى و شيوه‏هاى خوديارى متعددى ساخته و پرداخته شده‏اند، احتمال بهبود بيمار، به ميزان قابل ملاحظه‏اى بالا مى‏رود.