| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
روحاللّه گودرزى
اساس فرهنگ انسان را انديشهها تشكيل مىدهند و به تعبيرى فرهنگ، عبارت است از كليه فعاليتها و آثارى كه انسانها با انديشههايشان به وجود آوردهاند.
شناخت درست و در نتيجه، رفتار و برخورد درست در زندگى اجتماعى و روابط انسانى، از اهمّيت فراوانى برخوردار است. كتاب «شناختْدرمانى: روانشناسى افسردگى» از ديويد بُرنْز، نظريهپرداز معاصر روانشناسى، حاصل تحقيق فشرده پژوهشگران دانشگاه پنسيلوانياى امريكا در زمينه «علل و درمان افسردگى» است كه با طرح اجمالى نتايج حاصل از پژوهشهاى انجام شده، به خواننده امكان مىدهد شخصا و با خوديارى، به درمان تألّمات روحى و روانىاش اقدام كند.
بر اساس تحقيقات انجام شده، فرد افسرده، خود را بازنده بىكفايتى مىبيند كه بايد به حكم تقدير، ناكامى و محدوديت و شكست را بپذيرد. افسردگى، حاصل اختلال فكرى است. فرد افسرده، درباره خود و محيط و آيندهاش برداشت منفى و شخصى دارد و مهم اين است كه اين ذهنيت، نهتنها بر روحيه خود وى، بلكه بر روابطش با ديگران نيز تأثير گذاشته، باعث كم رنگ شدن و حتّى قطع رابطه وى با جامعه مىشود.
هسته اصلى بحث اين كتاب ـ كه مورد استقبال عمومى در سراسر جهان قرار گرفته و آن را ممتاز نموده ـ شيوه «شناخت درمانى» است كه به جرئت مىتوان گفت نخستين اثر در اين زمينه است كه روشهاى آن را به مردم معرفى مىكند.
شناختْدرمانى را مىتوان تكنولوژى سريعِ رسيدن به شادابى دانست و مفاهيم سادهاى دارد كه مىتوانيد ياد بگيريد و در مورد خودتان به كار ببريد.
ديويد برنز، نخستين اصل شناختْدرمانى را «شناخت و تفكرات» مىداند. به اين معنا كه همه چيز، بستگى به زاويه ديدتان دارد. طرز تلقّىها و باورهايتان بسيار تعيين كنندهاند.
اصل دومِ شناختدرمانى اين است كه در شرايط افسردگى، افكار، تحت تأثير يك منفىگرايى زورمند قرار مىگيرد و تقريبا لازمه زندگى مىشود.
اصل سومِ شناخت درمانى، به لحاظ فلسفى و درمانى، بسيار اهمّيت دارد كه بدانيم اين افكار منفى، بىپايه و اساساند و افسردگى، ناشى از خطاى ذهن است و ذاتى نيست ؛ بلكه از روى سادگى و اشتباه است. اغلب واكنشهاى احساسى، ناشى از فقدان عزّت نفس است. تصوير ذهنى مخدوش، به ذرهبينى مىماند كه كوچكترين اشتباه و جزئىترين عيب را چند برابر بزرگ كرده، آن را به حساب عيبشخصى مىگذارد.
يكى از خصوصيات مهم شناختدرمانى، برخورد با احساس بىارزش بودن است. قدم اوّل، تعمق در صحبتى است كه مىكنيد. اغلب اوقات، علّتى كه براى بىارزش بودن خود مىتراشيد، در كل، بىپايه و اساس است. حالا ببينيم با دستكم گرفتن خود، مرتكب چه اشتباهاتى مىشويد. از جمله مهمترين تحريفهاى ذهنى، طرز تفكر «هيچ يا همه چيز» است. با اين طرز تلقى، فرض را بر اين مىگذاريد كه نتيجه كارتان يا بايد عالى و يا واقعا بد باشد و حدّ وسطى نمىشناسيد. به قول فروشندهاى: «افزايش فروشِ بيش از 95 درصد برايم قابل قبول است ؛ اما 94 درصد و كمتر برايم شكست كامل محسوب مىشود».
تفكر (هيچ يا همه چيز) نهتنها غير واقعبينانه و بىحاصل است، بلكه موجب اضطراب و نوميدى نيز مىشود.
يكى از مخرّبترين عوارض افسردگى كه ديويد برنز به آن اشاره كرده و [مخصوصا در بين جوانان ايرانى بسيار شيوع دارد]، كاهش ميل به كار و فعاليت است. بدون شناخت ريشههاى گرفتارى، ناراحتى ما، گاه هفتهها و ماهها و حتى سالها دوام مىآورد. ديويد برنز، سيزده علّت از علل افسردگى را برشمرده است كه از جمله به: نااميدى، درماندگى، كاملگرايى، ترس از شكست، ترس از موفقيت، ترس از انتظار، سرزنش كردن خويش، و احساس گناه مىتوان اشاره كرد.
روحيه انتقادپذيرى، نكته بسيار در كار براى مقابله با افسردگى است؛ چرا كه ديويز برنز علّت بسيارى از افسردگىها را انتقاد ديگران مىداند و قضيه را حتى به خود روانشناسان هم تعميم مىدهد و از جمله به روانشناسى به نام آرت اشاره مىكند كه از انتقاد بيمارش برآشفته شده بود و در جواب بيمارش كه گفته بود حرفهايش در مورد او صحيح نيست مىگويد: «آه، خداى من! حالا حتى بيمارها هم مىدانند كه چه آدم بىارزش و بىاحساسى هستم. حتما از بيمارستان اخراجم مىكنند».
چگونه است كه بعضىها در معرض يك انتخاب ساده، اين همه آسيبپذيرند و برخى ديگر در برابر شديدترين انتقادها به راحتى مقاومت مىكنند؟
ديويد برنز، اين جمله معروف (در روانشناسى معاصر) را نمىپذيرد و در نتيجه، چاره كار از ديدگاه او اين نيست كه نبايد عصبانيت را در دل نگه داشت. وى مىگويد: «ابراز كردن يا نكردن احساس، مهم نيست ؛ بلكه طرز ابراز احساسات مهم است. ابراز عصبانيت، ممكن است موقتا احساس بهترى ايجاد كند، امّا در بلندمدت، اوضاع را به ضرر شما تغيير مىدهد. اينطورى پلها را پشت سر خود خراب مىكنيد. بىجهت و بىآن كه لزومى داشته باشد، موقعيت را به زيان خود تغيير مىدهيد».
وقتى از كسى عصبانى مىشويد خود به خود، او را سبب تمامى احساسات ناخوشايند خويش مىپنداريد و مىگوييد: «شما مرا ناراحت مىكنيد. شما روى اعصبام اثر مىگذاريد و...».
اما با اين طرز تفكر فقط خودتان را فريب مىدهيد ؛ زيرا حقيقت امر، اين است كه ديگران نمىتوانند شما را عصبانى كنند. بله درست فهميديد:
ـ در صف خريد بليت سينما ايستادهايد و جوانى براى اينكه زحمتش را كمتر كند به اصطلاح، توى صف مىزند.
ـ در بازار صنايع دستى، كسى يك سكّه تقلبى را به جاى سكّه قديمى به شما مىفروشد.
ـ دوستى، با زرنگى، دستتان را از يك معامله سودمند تجارى كوتاه مىكند.
ـ دوستى داريد كه هيچ وقت سر وقت قرار ملاقات، حاضر نيست.
اما علىرغم همه اين حرفها آنها تاكنون نه شما را عصبانى كردهاند و نه خواهند كرد. واقعيت اين است كه تنها شما مسئول عصبانيت خود هستيد. يعنى: عصبانيت هم مثل ساير احساسات ، ناشى از شناختهاى خود شماست.
بايدها و نبايدهاى بىمنطق (مثلاً: نبايد اين كار را مىكرد، و...)، ناشى از تصوّرات اشتباهى هستند كه خيال مىكنيد هر لحظه و هر مورد كه خواستيد دنيا بايد بر وفق مراد شما باشد. در نتيجه، وقتى به آنچه مىخواهيد نمىرسيد بىجهت، ناراحت و عصبانى مىشويد ؛ زيرا اسير اين طرز تلقى اشتباه هستيد كه اگر چيزى (عشق، محبّت، مقام، احترام، خوبى و...) را مىخواهيد و به آن نمىرسيد دنيا ديگر برايتان ارزش ندارد و انگار دنيا به آخر رسيده است. اصرار بر اجابت همه خواستهها، مبناى بسيارى از عصبانيتهاى شماست.
ديگران هم براى خود حقى دارند و اغلب، عمل و فكرشان مطابق سليقه شما نيست.
يكى از روشهاى پيشنهادى نويسنده براى جلوگيرى از افسردگى، اين است كه با طرح سؤالات منطقى به ريشههاى ناراحتى خود مىرسيد و با تكرار سؤالاتى نظير: «گيرم كه درست باشد؟! آنوقت چى؟ چرا بايد مرا ناراحت كند؟» و... ريشههاى گرفتارى را مىخشكانيد و بىنياز از روانپزشكِ معتقد به دارودرمانى، روانشناس پيرو مكتب فرويد و روانشناس رفتارْدرمانگرا و... مىشويد كه هر كدام از اين مكاتب مختلف روانشناسى با توجّه به مكتب خود، حرف مىزنند و دارو تجويز مىكنند كه حتى چنانچه نظر آنها را نپذيريد، شما را به مقاومت در برابر علم، متهم مىكنند، بىتوجّه به آنچه مىگوييد، كار خودشان را انجام مىدهند.
اين باور لازم است كه افسردگى معمولاً موقتى است و اغلب بدون مراجعه به روانپزشك، برطرف مىشود. با اين حساب، رجوع به روانپزشك، تنها براى سرعت بخشيدن به بهبود است. ديويد بُرنز مىگويد: نظر به اينكه نمىتوانيم با اطمينان كامل درباره مفيدترين روشهاى درمانى صحبت كنيم، مجبوريم در ارتباط با هر بيمار، از چند روش مختلف استفاده كنيم تا بهترين روش درمانى مناسب او را بيابيم.
لكن آنچه بسيار مهم است و در مورد تمام بيماران صدق مىكند، اين است كه: در عالم افسردگى، احساس و حقيقت، با آن كه ممكن است خيلى از هم فاصله داشته باشند، مفهوم واحدى پيدا مىكنند و اين، درماندگى ذهنى را به همراه دارد. بدين ترتيب، احساس درماندگى يكى از نشانههاى بارز بيمارى افسردگى است.
گفتنى است وقتى به اين حقيقت توجّه داشته باشيم كه در حال حاضر، داروهاى ضد افسردگى، روشهاى درمانى و شيوههاى خوديارى متعددى ساخته و پرداخته شدهاند، احتمال بهبود بيمار، به ميزان قابل ملاحظهاى بالا مىرود.