| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
فاطمه جهانگشته
حوصله نداشت پاشنههاى كفشش را بالا بكشد. همان طور، لخلخ كشيد تا به نيمكت سبزرنگ پارك رسيد. كيفش را پرتاب كرد روى نيمكت، طورى كه قفل كيف، باز شد و كتابها از داخل كيف بيرون ريختند. نشست زود دستش را باز كرد و حلقه كرد انداخت روى تكيه گاه صندلى . بعد سرش را بالا برد؛ آنقدر بالا برد كه فقط آدمى بىسر ديده مىشد. روى نيمكت سبز رنگ پارك، چشم از دو تكه ابر برنمىداشت. الآن كه مىرفت خانه، زنش به جانش مىافتاد كه: «لعنت به اين زندگى! همهاش نوشتن، نوشتن. مردهشور اين قصهها تو ببره!» و آنوقت حتما توى سطل زباله، قاطى پورهاى چايى و پوست ميوه و تهماندههاى غذا، قصههايش جان داده بودند.
عينكش را برداشت: «چهقدر بدون عينك فرق مىكنيد! تا به حال، چشماتون پشت ويترين بود. حيف اين چشمها! آخه مىگن جنس خريدنى پشت ويترين قشنگه؛ اما وقتى عينكتونو برداشتيد چشمهاتون خريدنىتر شد». او فقط به صورت خانومش لبخند زد.
ـ راستى، امروز افطار براتون چى درست كنم؟
و او خنديد و خانومش لبخندش را پاسخ داد كه هوا را از من بگير، خندهات را نه. گردنش را كج كرد طرف كتابهايش كه نقش زمين شده بود. خم شد. چشمش به ساعت افتاد: 15/13 . الآن است كه زنش مطمئن شود كه او نمىآيد و راهى خانه مادر شود، اما مهم نيست كه به او زنگ بزند ببيند زنده است يا مرده، سفره را پهن كن. اصلاً مهم نيست گردنش را رها كرد پايين و سرش را در دستانش گرفت و گفت: «سفرهاى را كه فقط به اندازه من و تو جا داشته باشد بعد هم روزهيمان را باز كنيم» و خانوم سرش را پايين انداخت، آنقدر پايين كه او دوست داشت دست ببرد زير چانهاش و چانه كوچكش را بالا بياورد و در چشمان او زل بزند؛ اما كمتر اين كار را كرده بود. نمىدانست چرا!
كتابها را يكى يكى جمع كرد و روى هم چيد، روى زانوانش گذاشت. دوباره به آسمان، چشم دوخت: دو تكه ابر، تير شده بودند؛ آنقدر نزديك كه او هوس كرده بود دوباره گردنش را آنقدر بالا ببرد كه ابرها را تا مقصدشان راهى كند.
غذاى طربه مىخوريم كباب داغ و ريحان و ماست.
و خانوم به رويش دوباره لبخند زد. خوشحال بود كه پيشنهاد پيتزا را نداده بود. دستهايش را از روى شانههاى نيمكت برداشت. ساعت را نگاه كرد: 10/14 . حتما زنش رفته خانه مادرش . حالا مىتوانست مثل هر روز، خانه برود و كنارى از اتاقش خلوت كند. با خودش خلوت كند و او را براى هزارمين بار در چهار سال مداوم، تكرار كند.
اشك، چشمانش را پوشانده بود. ابرها به هم رسيده بودند و زن و مردى را ديد كه دستهايشان را درهم گره زده بودند؛ آنقدر كه دست زن در دستان مرد، هرگز ديده نمىشد. از كنارشان گذشت. مرد، بوى ادكلن... مىداد و رو به زنش گفت: «عزيزم، غذا چه مىخورى؟». زن برگشت، چشمانش را به چشمان مرد دوخت و گفت: «كباب داغ، ريحان...» و او زير لب گفت: «بدون شك، خانومش بود».