مجلات >حديث زندگى>شماره 20

شعر

دو شعر ترجمه از: حسن عبدى

قلّه

قد كشيده به‏سان يك برج بالاى جهان

تا دور دست‏ها

امن و امان

در ميان ابرها.

ما به آن جا مى‏رويم تا قسمت كنيم

انديشه‏هايمان را

خواب‏هايمان را

شعرهايمان را

دلواپسى‏هايمان را

... و خلاصه

زندگى‏مان را .

ما مى‏دانيم كه آن جا هم خدايى است

كه گوش خواهد داد

دلدارى خواهد داد

نوازشمان خواهد كرد

و اشك‏هايمان را پاك خواهد نمود.

سپاسگزاريم اى خدا!

به‏خاطر اين قلّه

بعضى وقت‏ها

به نظر مى‏رسد

آن جا نزديك‏ترين جايى‏ست

به آسمان

(Ted Hibbard) تِد هيبارد

به خاطر بسپار

بهار، با آن همه گل‏هاى زيبايش،

پاييز، با آن ماه دلكشش،

تابستان، با آن نسيم فرح‏بخشش،

و زمستان، با آن برف سفيدش

در برابر ذهن روشنتان بى‏فروغ است.

آرى! ذهن روشنتان بهترين فصل زندگى است.

(Wu-men) وو ـ مِنْ

باران

براى مجيد مجيدى و «باران»

مى‏خواست از هواى تو بنويسم پاييز بود، ابر مقدّر شد

باران گرفت آينه‏اى لرزيد، مردى شكست، چند برابر شد

موجى به جان ثانيه‏ها افتاد، انگشت‏هاى باد به رقص آمد

سكه هزارساله اندامت در پلك‏هاى پرده شناور شد

يك تكه ابر، تابلو را پوشاند، حل شد تمام پيرهنت در ابر

پس ابر، جان گرفت... فرود آمد، پس ابر، بى‏مبالغه دختر شد

(انجيرهاى خيس سراسيمه... بادام‏هاى مضطرب و مرطوب)

باران، هزار بار، تو را بوسيد، باران، هزار بار، جوان‏تر شد

مى‏خواست از هواى تو بنويسم، تاريخ، انتظار غريبى داشت

پاييز بود، پنجره‏اى لرزيد، باران، كنار پنجره پرپر شد.

سيد سلمان علوى