| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
قد كشيده بهسان يك برج بالاى جهان
تا دور دستها
امن و امان
در ميان ابرها.
ما به آن جا مىرويم تا قسمت كنيم
انديشههايمان را
خوابهايمان را
شعرهايمان را
دلواپسىهايمان را
... و خلاصه
زندگىمان را .
ما مىدانيم كه آن جا هم خدايى است
كه گوش خواهد داد
دلدارى خواهد داد
نوازشمان خواهد كرد
و اشكهايمان را پاك خواهد نمود.
سپاسگزاريم اى خدا!
بهخاطر اين قلّه
بعضى وقتها
به نظر مىرسد
آن جا نزديكترين جايىست
به آسمان
(Ted Hibbard) تِد هيبارد
بهار، با آن همه گلهاى زيبايش،
پاييز، با آن ماه دلكشش،
تابستان، با آن نسيم فرحبخشش،
و زمستان، با آن برف سفيدش
در برابر ذهن روشنتان بىفروغ است.
آرى! ذهن روشنتان بهترين فصل زندگى است.
(Wu-men) وو ـ مِنْ
مىخواست از هواى تو بنويسم پاييز بود، ابر مقدّر شد
باران گرفت آينهاى لرزيد، مردى شكست، چند برابر شد
موجى به جان ثانيهها افتاد، انگشتهاى باد به رقص آمد
سكه هزارساله اندامت در پلكهاى پرده شناور شد
يك تكه ابر، تابلو را پوشاند، حل شد تمام پيرهنت در ابر
پس ابر، جان گرفت... فرود آمد، پس ابر، بىمبالغه دختر شد
(انجيرهاى خيس سراسيمه... بادامهاى مضطرب و مرطوب)
باران، هزار بار، تو را بوسيد، باران، هزار بار، جوانتر شد
مىخواست از هواى تو بنويسم، تاريخ، انتظار غريبى داشت
پاييز بود، پنجرهاى لرزيد، باران، كنار پنجره پرپر شد.
سيد سلمان علوى