مجلات >حديث زندگى>شماره 20

دليلى براى دلتنگى

معصومه حق‏شناس

من و احسان، با هم بزرگ شديم. همسايه بوديم و دوست صميمى. مدرسه و كلاسمون هم هميشه يكى بود. هر سالى هم كه به طور اتفاقى توى يك كلاس نمى‏افتاديم مى‏رفتيم دفتر مدرسه، تحصّن مى‏كرديم و اون‏قدر سيريش‏بازى در مى‏آورديم تا از دستمون خسته مى‏شدن و ما رو توى يه كلاس مى‏انداختن.

معروف شده بوديم به دو قلوها، همه جا با هم بوديم. توى مدرسه و كوچه و خيابون و تو غم و شادى، هواى همديگه رو داشتيم.

همين‏طور سال‏ها گذشت و ما خوش و خرم به زندگى ادامه مى‏داديم تا اين‏كه نوبت كنكور رسيد. روزها يا كلاس مى‏رفتيم يا كتابخونه و شب‏ها هم يه شب خونه ما و يه شب هم خونه احسان اينا درس مى‏خونديم. بالاخره روز موعود، فرا رسيد. خيلى نگران نبوديم چون فكر مى‏كرديم هر اتفاقى كه بيفته، مهم اينه كه باز هم با هم هستيم. تا اين‏كه اون روز وحشتناك اومد و نتيجه‏ها اعلام شد. باورمون نمى‏شد، من قبول شده بودم؛ ولى احسان، قبول نشده بود. ما كه مثل هم بوديم! آخه چرا اين‏طورى شد؟

چه‏قدر غصه خورديم. مى‏خواستم توى دانشگاه ثبت نام نكنم ولى احسان نگذاشت. همش بهش دلدارى مى‏دادم و مى‏گفتم هنوز تا سربازى يك سال وقت دارى، مى‏خونى و قبول مى‏شى. من هم كمكت مى‏كنم؛ ولى خودم هم مى‏دونستم كه دردش يه چيز ديگه‏ست؛ همون دردى كه درد منم بود. ما بايد از هم جدا مى‏شديم. بعد از اين همه سال، خيلى سخت بود.

بالاخره اوّل مهر شد و من بايد سر كلاس مى‏رفتم. تو اين چند وقت، دوتايى خيلى پژمرده شده بوديم. ديگه از اون شيطنت‏ها و شرّ و شورها خبرى نبود. دل و دماغى برامون نمونده بود. من، بى‏حوصله به كلاس‏هام مى‏رفتم و كارمون اين شده بود كه هر وقت من كلاس نداشتم، تو كوچه دم در بنشينيم و به زمين و زمان، بد و بيراه بگيم. همش نق مى‏زديم. مثلاً احسان مى‏گفت: «اين چه وضعيه؟ چرا ظرفيت دانشگاه‏ها اين‏قدر كمه؟ چرا ما مجبوريم بريم سربازى؛ ولى دخترا نمى‏رن؟ اصلاً چرا دخترا دانشگاه‏ها رو اشغال مى‏كنن، به چه دردشون مى‏خوره؟». من مى‏گفتم: «از همه بدتر، هرچه كاره مى‏دن به دخترا، اون‏وقت پسرا بايد بى‏كار بمونن. حالا اگه مى‏بينى خواهر من، ليسانس داره و بى‏كاره، از بى‏عرضگى خودشه. شايدم به خاطر اينه كه ما پارتى مارتى نداريم. همه جا شده پارتى بازى . اين‏قدر وضع خرابه كه همه دارن افسرده مى‏شن. خودم تو روزنامه خوندم كه 14 ميليون نفر از ايرانيا بيمارى روانى دارن. نمونش هم خودمون . حتما الآن ما هم جزو اونا هستيم». خلاصه، اين‏قدر مى‏گفتيم كه زبونمون خشك مى‏شد.

توى اون روزا كسى جرئت نداشت سر به سرمون بذاره. همه تعجب مى‏كردن كه ما اين‏قدر گنده دماغ و عنق شده بوديم، آخه سال‏ها ما رو يه طور ديگه ديده بودن.

ماه رمضون شده بود و ما نق زدنمون رو موكول كرده بوديم به بعد از افطار. هر سال، ماه رمضون كه مى‏شد بعد از افطار تو كوچه، زلزله به راه مى‏انداختيم و تا سحر، فوتبال بازى مى‏كرديم؛ ولى امسال، كوچه، سوت و كور شده بود؛ انگار بچه‏هاى ديگه هم بدون ما حال نمى‏كردند.

ماه رمضون به نصفه رسيده بود. يه شب كه دو سه ساعتى از افطار گذشته بود، من و احسان دوباره دم در نشسته بوديم و داشتيم فلسفه بافى مى‏كرديم. بحث اون شبمون هم اين بود كه اين جا جاى زندگى نيست و بايد يه فكرى بكنيم بلكه بتونيم بريم خارج. و اين‏كه خوش به حال خارجى‏ها هميشه شادن، هرچى كه بخوان براشون حاضر و آماده‏ست. براى كودن‏ترينشون هم تو دانشگاه جا هست. داشتيم اينارو مى‏گفتيم كه سر و كله چند تا از بچه‏هاى كوچيك‏تر پيدا شد و بعدش هم شروع كردند به فوتبال بازى. منم يه فرياد اساسى سرشون كشيدم كه مزاحم ما نشن . اونا هم رفتن ته كوچه. ما همين‏طور كه حرف مى‏زديم گاهى هم نگاهمون به اونا مى‏افتاد . عجب عشقى مى‏كردند.

دلم يه‏جورايى شده بود. يه نگاهى به احسان كردم. فكر كنم اونم مثل من شده بود. يواش يواش پا شديم و لباسامون رو كه خاكى شده بود تكانديم . يه كم ايستاديم، لبخندى به هم تحويل داديم و راه افتاديم به طرف ته كوچه. تا نصفه‏هاى كوچه رو سنگين رنگين و تيريپ دانشجويى رفتيم كه ديگه طاقت نياورديم و شروع كرديم به دويدن. خلاصه، رفتيم ته كوچه، قاطى بچه‏ها تا سحر بازى كرديم. خدايا چه كيفى داشت! حتى از سال‏هاى قبل هم بيشتر. چه حالى برديم. پس معلوم شد كه هنوز خيلى هم افسرده نشده بوديم.

نمى‏دونم چرا ديگه همسايه‏ها بهمون گير نمى‏دادند؟! آخه سال‏هاى پيش هميشه مى‏يومدن، دعوامون مى‏كردن كه سرو صدا نكنيم؛ ولى امسال مى‏يومدن فقط نگامون مى‏كردن و مى‏رفتن.

نمى‏دونم، شايد ملاحظه منو مى‏كردن و چون دانشجو شده بودم بهم احترام مى‏ذاشتن. شايدم توى اين مدت، دلشون واسه شيطنت‏ها و شلوغ بازى‏هاى ما تنگ شده بود.