| مجلات >حديث زندگى>شماره 20 |
به كوشش: حسين پورشريف
سليمان نبى(ع) را فرزندى بود نيكسيرت و با جمال. در كودكى درگذشت و پدر را در ماتم خود گذاشت. سليمان، سخت رنجور شد و مدّتى در غم او مىسوخت.
روزى دو مرد نزد او آمدند و گفتند: «اى پيامبر خدا! ميان ما نزاعى افتاده است. خواهيم كه حُكم كنى و ظالم را كيفر دهى و مظلوم را غرامت بستانى».
سليمان گفت: «نزاع خود بگوييد».
يكى گفت: «من در زمين، تخم افكندم تا برويَد و برگ و بار دهد. اين مرد بيامد و پاى بر آن گذاشت و تخم را تباه كرد».
آن ديگر گفت: «وى، بذر در شاهْراه افكنده بود و چون از چپ و راست، راه نبود، من پا بر آن نهادم و گذشتم».
سليمان گفت: «تو اين قدر نمىدانى كه تخم در شاهراه نمىافكنند كه از روندگان، خالى نيست».
همان دم، مرد به سليمان گفت: «تو نيز اينقدر نمىدانى كه آدمى به شاهراهِ مرگ است و چندان نگذرد كه مرگ بر او پاى خواهد نهاد، كه به مرگ پسر، جامه ماتم پوشيدهاى؟».
سليمان دانست كه آن دو مرد، فرشتگان خدايند كه به تعليم و تربيت او آمدهاند. پس توبه كرد و استغفار گفت.(1)
شيخ ما [ابو سعيد ابوالخير] گفت: آن مرد، مال بسيار داشت. در دلش افتاد كه بازرگانى كند. در آن كشتى نشسته بود. كشتى بشكست و مال و خواسته،(2) جمله(3) غرق شد و هركه در آن جا بود، جمله هلاك گشتند و او بر لوحى از الواح كشتى(4) بماند. به جزيرهاى افتاد خالى، بىمونس و رفيقى. سالها برآمد. تنگدل گشت و غمى(5) شد. روزى بر لب دريا نشسته بود برهنه، موى باليده،(6) جامهها از او فرو شده، اين بيت مىگفت:
إذا شاب الغُرابُ أتَيتُ أهلى
وهَيهاتَ الغُرابُ مَتى يَشيبُ
[يعنى:] چون كلاغِ سياه، سپيد گردد، من به وطن و اهل خويش مىرسم و هيهات كه كلاغ سياه، كى سپيد گردد!
آوازى شنيد كه كسى گفت از دريا: «يا مرد! نوميد مباش. چه دانى؟ بود(7) كه اين سختى و رنج را كه تو اين ساعت در اويى،(8) بر اثر او فَرَجى نزديك پديد آيد!».
ديگر روز، اين مرد را چشم بر دريا افتاد. چيزى عظيم ديد. چون نزديك آمد، كشتى عروس بود. چون اين مرد را بديدند، گفتند: «حال تو چيست؟».
گفت: «قصه من، دراز است».
گفتند: «آخر ببايد گفتن».
قصه برگفت و گفت كه من از كدام شهرم.
گفتند: «تو را هيچ پسر بود؟».
گفت: «مرا پسرى بود خُرد».
ايشان همه در وى افتادند و به بوسه در او افتادند. اين مرد گفت: «شما را چه بُوَد؟».
گفتند: «اين پسر توست و اين كشتى آنِ اوست و ما بندگان اوييم و هرچه آنِ او بود، آنِ تو بود».
او را موى فرو كردند(9) و جامههاى فاخرش پوشيدند و گفتند: «چه خواهى؟ اگر خواهى تا بازگرديم».
او گفت: «باز گرديم».
ايشان همه با او بازگشتند و او را به راحت، به جايگاه خويش آوردند.(10)
جوانى چُست،(11) لطيف،(12) خندان، شيرين زبان، در حلقه عشرتِ(13) ما بود كه در دلش از هيچ نوع غم نيامدى و لب از خنده فراهم. روزگارى برآمد كه اتفاقِ ملاقات نيفتاد.(14) بعد از آن ديدمش زن خواسته و فرزندان خاسته(15) و بيخ نشاطش بريده(16) و گُلِ هوس پژمريده.
پرسيدمش: چگونهاى و چه حالت است؟
گفت: «تا كودكان بياوردم، دگر كودكى نكردم».(17)
در جامع بعلبك،(18) وقتى، كلمهاى چند به طريق وعظ(19) مىگفتم با قومى افسرده دل مُرده(20) و راه از صورت به معنى نبرُده.(21) ديدم كه نَفَسم درنمىگيرد(22) و آتشم(23) در هيزمِ تر اثر نمىكند. دريغ آمدم(24) تربيتِ ستوران(25) و آينهدارى در محلّت كوران، وليكن درِ معنى باز بود و سلسله سخن، دراز.(26) در معنى اين آيت: «وَنحنُ أقرَبُ إليهِ مِن حَبلِ الوريد».(27)
سخن به جايى رسانيده بودم كه مىگفتم:
دوست، نزديكتر از من به من است
وينْت مشكل(28) كه من از وى دورم!
چه كنم؟ با كه توان گفت كه او
در كنارِ من و من مهجورم؟!
من از شرابِ اين سخن، سرمست و فضله قدح در دست(29) كه روندهاى در كنار مجلس گذر كرد و دَورِ آخر در او اثر كرد. نعرهاى چنان بزد كه ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامانِ(30) مجلس، به جوش.
گفتم: سبحاناللّه! دورانِ با خبر در حضور و نزديكانِ بىبصر، دور(31). (32)
1 . كيمياى سعادت، محمّد غزالى، به كوشش: حسين خديو جم، تهران: علمى و فرهنگى، 1361، ج 2، ص 383.
2 . خواسته: دارايى.
3 . جمله: همه، همگى.
4 . لوحى از الواح كشتى: تخته پارهاى از چوبهاى كشتى.
5 . غمى: غمگين.
6 . باليده: بلند شده.
7 . بود: باشد.
8 . در اويى: در آن، قرار دارى.
9 . فرود كردند: كوتاه كردند.
10 . اسرارالتوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد، محمّد بن منور ميهنى، به كوشش: محمدرضا شفيعى كدكنى، تهران: آگاه، دوم، 1367، ج 1، ص 257 ـ 258.
11 . چُست: چابك، چالاك.
12 . لطيف: نكتهگو.
13 . حلقه عشرت: انجمن معاشرت.
14 . اتفاقِ ملاقات نيفتاد: ديدارى پيش نيامد.
15 . خاسته: به وجود آمده.
16 . بيخ نشاطش بريده: ريشه درخت شادمانىاش قطع شده.
17 . گلستان، سعدى، به كوشش غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، ششم، 1381، ص 152.
18 . جامع بعلبك: مسجد جامع بعلبك. بعلبك: نام شهرى قديمى در لبنان.
19 . به طريق وعظ: به صورت پند و اندرز.
20 . دلمرده: كوردل.
21 . راه از صورت به معنى نبرده: گرفتار دنياى ظاهر بودند و در جهان حقيقت، راه نيافته بودند.
22 . نفسم درنمىگيرد: سخنانم تأثير نمىكند.
23 . آتشم: سخنان پُرسوزم.
24 . دريغ آمدم: افسوس خوردم.
25 . ستوران: چارپايان.
26 . وليكن در معنى...، دراز: يعنى، سخن در اين معانى ادامه داشت.
27 . يعنى، ما به او (آدمى) از رگ كردنش نزديكتريم (سوره قاف، آيه 16).
28 . وينْت مشكل: و چه دشوار است.
29 . من از شراب... در دست: من از باده سخن سرخوش بودم و همچنان به بقيه گفتار ادامه مىدادم.
30 . خامان: ناپختگان و سردْدلان.
31 . دوران با خبر...، دور: ياران دور دست و دلآگاه، حاضرند و نزديكان بىنصيب از بينايى از عالم معنا دورند.
32 . گلستان، ص 90.